آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

تو نگات چی داری که مهربونم میکنه : )

خونه مامانبزرگ نشسته بودیم دور سفره‌..ناهار کله پاچه بود

راستش کله پاچه دوست ندارم اما از بچگی اینطور در من نهادینه شده که لوس بازی در نیارم و یکم از آب کله پاچه با نون تلیت کنم بخورم : )) از این رو یکم از آبش تلیت کردم و با اضافه کردن مقدار زیادی آبلیمو سعی کردم با هر زور و زحمتی که هست بخورم...

اون بین بقیه داشتن درمورد اینکه کدوم تیکه ی این بره ی زبون بسته خوشمزه تره حرف میزدن و تعارف که از این بردار از اون بردار🤦🏻‍♀️مامانبزرگ منو دید..گفت فرشته چرا هیچی بر نداشتی؟ بیا از این فلان بهمانا بذارم برات ..درحالیکه میخواست واسم بذاره گفتم نههههههه مامانبزرگ دستتون دردنکنه همین خوبه...

بعداز یکم حرف و خنده و اصرار به خوردن،دایی جان مجرد گفت دیوار نچین برای خودت که این قبلا بره بوده و زنده بوده و این حرفا.."دیوارای ذهنتو بشکن"..دیسو گرفت سمتمو گفت بیا از این بردار خیلی خوشمزس(انقدر ذهنم درگیر بره بود نفهمیدم چی نشونم داد)..

همون لحظه یه بره با چشمای دلربا اومد تو ذهنم که زل زده بهم و داره با ناز بع بع می کنه🥺😖😓نتیجه این شد که جلوشو گرفتم و با اعتراض و بُهت گفتم دایییی این بره بوده😖🤦🏻‍♀️

باز بعداز کلی حرف ، دایی جان مجرد به شوخی گفت من ازدواج که خواستم کنم یه زن میگیرم که شجاع باشه..هی نگه اینو دوست ندارم اونو دوست ندارم..اینا نشون میده تو ذهنش دیوار ساخته..مثلا همین کله پاچه خوردن یا نخوردنش خیلی چیزا رو مشخص میکنه!

گفتم میپرسی ازش؟😂 گفت آره..جزء سوالای نکته داره😶

دارم فکرمیکنم مثلا مامانبزرگم زنگ میزنه یه جایی برای خواستگاری بعد بپرسه ببخشید دخترخانمتون کله پاچه میخورن؟ اگه نمیخورن که مزاحمتون نشیم🙊😂

قرار شد از این به بعد دور و بر کله پزیا دنبال زندایی بگردیم که مطمئن باشیم کله پاچه دوست داره😶😂



بابابزرگ عادت داره از تلویزیون دوتا برنامه رو نگاه کنه..یکی دکتر سلام! و یکی هم اخبار...

یکی دو روز بود بخاطر یسری عوامل ، تنظیم تلویزیونشون به کل خراب شده بود و حتی تصویر نداشت.. یکم شاکی بود که دوروزه برنامه هاشو ندیده : ) تعمیرکار گفته بود صدهزار تومن میگیرم برای درست کردنش...از نظر بابابزرگ قیمتش بی انصافی بود درنتیجه یکم خودش تنظیمات تلویزیونو دست کاری کرد تا درست بشه اما نشد..

بعداز ناهار(همون روزِ کله پاچه ای)  یکی از نوه ها از دایی جان مجرد طلب برنامه کودک و کارتون از تلویزیون کرد..

دایی بهش گفت تلویزیون خرابه و باید تعمیرکار بیاد تا درستش کنه..

منم که تحت تاثیر حرفای سر سفره ناهار بودم ، گفتم دایی بیا دیوار ذهنمون خراب کنیم!

بدین ترتیب یکم خودمون سعی کردیم یکم هم طبق راهنمایی ها و آموزه های دلسوزانه ی مهندس گوگل پیش رفتیم

بعداز یک ساعت و چهل و پنج دقیقه پیروزی از آنِ ما شد ..

دایی جان گفت نتیجه ی دیوار شکستنو ببین : ))


خلاصه اینکه تعمیرکار تلویزیون خواستید درخدمتم! قیمت توافقی : )))

 +یه کِیسِ کله پاچه خور سراغ ندارید زنداییم بشه؟! : ))


++ دیوارهایی که تو ذهنمون ساختیم رو بشکنیم...دست برداریم از فکرهای منفی و مانع تراشی تو ذهنمون...

________________________________


خداحافظی موقت : )

"یا من الیه یلجأ المتحیّرون"
__ای آنکه به سوی او پناهنده شوند سرگردانان______

عکسای گوشیمو که نگاه میکردم دیدم چقدر از ابرها عکس دارم : ) 

یادش بخیر ..دبیرستان که بودم تو اردوها یا روزایی که یواشکی گوشی میبردیم مدرسه یا تو خونه و کلا هرکجا هرموقع میدیدم آسمون قشنگه سریع عکس میگرفتم...عکس گرفتن از آسمون حس خوبی بهم میداد...
سوم،چهارم دبیرستان موقعایی که درمورد کنکور و قیمت بالای کتاب و کلاسهای خصوصی و اینجور چیزا با دوستام حرف میزدیم ، همیشه میگفتم میخوام عکس ابرا رو چاپ کنم بذارم کنار خیابون بفروشم که درآمدشو صرف درس خوندن کنم : )))  زمان گذشت و گذشت اما این عکس گرفتن از ابرها همچنان ادامه داره : )


چندروز یا شاید چندوقتی نیستم..این روزا باید بیشتر از قبل آروم و قوی باشم و آرامش بدم...مثل این چندوقتِ گذشته باید غلبه کنم رو استرس و فشار روی خودم و بیشتر حواسم به بقیه باشه و تمرکز کنم رو زندگی...
خیلی وقت بود گریه نکرده بودم‌..اصلا اجازه ی ناراحت شدن و گریه به خودم نمیدادم..تاجاییکه کم کم نگران خودم شده بودم : )) اما دیروز باز برای مشکلم ناراحت شدم و البته نه بخاطر خودم..و دو قطره اشک مزاحم سر خورد...دو تا اشک الکی و تو موقعیت نا مناسب...سریع گفتم آخ آخ مژه افتاد تو چشمم...بعدشم چشممو بستمو با انگشت سعی کردم مژه فرضی رو در بیارم...!
امروز داشتم کتاب* میخوندم...برای یه قسمتیش بی اراده به پهنای صورتم اشک ریختم..
فهمیدم هنوز گریه دونم فعاله : )) و خیالم راحت شد..!

اول میخواستم وب رو غیرفعال کنم اما بخاطر صفحه ی درس و پاسخ به سوالات منصرف شدم...
پس یمدت نیستم..تا ببینیم خدا چی میخواد...یا با ورژن جدید دوباره فعال میشم یا با ورژن فعلی شایدم دیگه عمری نبود : ))


 [  لذتِ عشق به این حسِّ بلاتکلیفی ست
  لطفِ تو شاملم آیا بشود؟! یا نشود؟!  ]


بشدت التماس دعا.

___________________________________________
*کتاب(رمان کوتاه) "بی تو هرگز" از زبان همسر و دختر شهید سید علی حسینی.

روز_نوشت۱۲

[دنیا محل آسایش نیست و نمیشود به طور کامل به آسایش کامل رسید ولی باید به حدّ اعلای آرامش برسیم و این امکان دارد.
آسایشِ زیاد عقل انسان را زایل میکند و آرامشِ زیاد موجب رشد انسان میشود.
آدم های راحت طلب بخاطر آسایش حاضرند آرامشِ خود را از دست بدهند و آدم های عاقل و عاشق حاضرند برای رسیدن به آرامش،آسایش خود را از دست بدهند.]
______
اگه میشد میرفتم قسمتِ دوپهلو حرف زدنِ مغز بعضیها رو دست کاری میکردم و هرچی سیم تو اون قسمت هست رو قطع میکردم!
_______
امروز طیِ اولین بار نون باگت پختنم  فهمیدم یک و نیم ساعت استراحت برای خمیر نون باگت کمه و موقع پختن ، اونطور که باید ، خوب پُف نمیکنه..(هر کلیپِ ظاهراً آموزشی ، واقعا آموزشی نیست!)
_______
برادر یا خواهر بزرگتر نعمت با ارزشیه.(الان توجه کردم دیدم این حرف خودم هم دو پهلو بود : )

۱_نعمتی که من ازش محرومم ، ۲_ نعمتی که خواهرم و برادرام باید روزی هزار بار شُکر به جا بیارن بخاطر داشتنش!)
________
فشار درسها زیاد شده..امیدوارم این ترم به خوبی و خوشی بگذره :/
________
دوتا عکسِ بسیاااررر حال خوب کن : )

  
(هر دو عکس از مجازی..)
_______
درسته محدودیتها خیلی کم شده ولی لطفا هنوز هم مسائل بهداشتی رو رعایت کنیم و برای کارهای غیرضروری و مهمونی از خونه بیرون نریم..
من امسال عیددیدنی که هیچ ، تو سال جدید حتی خونه ی دوتا مامانبزرگام هم نرفتم..بااینکه خیلییییی دلتنگشونم و گاهی هم مامانبزرگم اعتراض میکنه..
یخورده دیگه هم مراعات کنیم.. انشاءالله روزهای خوب در راهه : )
_______
+متنِ اول: از استاد پناهیان.
_______
اردیبهشت را باید
بیشتر
زندگی کرد . . .

آخرین ساعات ۹۸ ، اولین لحظات ۹۹

الان که شروع این پست رو مینویسم ، ساعت ۳ و ۵۰ دقیقه ی بامدادِ یکمِ فروردین ماهه و کمتر از۴ ساعت دیگه به شروع سال جدید مونده...
شیرینی نخودچی های جانم تو فر دارن میپزن و کلی دعا بدرقه ی راهشون کردم تا خوب بشن ، سفره ی هفت سینمون رو چیدم و تخم مرغ هایی که داداش کوچیکه و خواهرکوچولوم رنگ کردن به سفره روح بخشیده..احساس میکنم یه چیزی کمه..یه بار دیگه سین های سفره رو چک میکنم
خب سبزه نیست..
نه یه چیز دیگه؟
خب ماهی هامون هم واقعی نیستن! راستش تنگ ماهی رو پراز آب کردم و دوتا ماهی اسباب بازی کوچیک که از قبل داشتیم گذاشتم توش..تا از بیرون ماهیِ احتمالا مریض نخریم...
چشمم میره سمت سین هشتم...جات خیلی خالیه سردار...آخه یه عکس چقدر میتونه زنده باشه؟! کدوم عکس به این اندازه با آدم حرف میزنه؟! با چه منطقی اشکهای یه ملت بی اراده میریزه برای یه آدمی که خیلیا از نزدیک ندیدنش و حتی اخبارش هم اونقدر پیگیری نمیکردن؟!
سردار؛ وقتی عکست تا عمق جان نفوذ میکنه و با آدم حرف میزنه پس حتما تو هم میتونی حرف منو بشنوی..
میشه امسال برام دعا کنی؟!
امسال ، سرِ سفره ی هفت سین،درست همون لحظه که میخونیم "حول حالنا الی احسن الحال" میشه برای برآورده شدنِ حاجتِ دلم دعا کنی؟!

میرم فر رو خاموش میکنم و یه لحظه با خودم میگم:راستی از کجا باید بفهمم شیرینی نخودچی ها پختن یا هنوز جا دارن؟!
جوابی برای سوالم نمیدونم..یکم نگاهشون میکنم و طبق مشاهدات بالینی براشون تجویز میکنم دودقیقه دیگه به پختن ادامه بدن..
دوباره غرق فکرکردن به نود و هشتِ گذشته و کارنامه ای که از این سال دارم میشم...سال ۹۸ با همه ی بدی ها و تلخی هاش اما اتفاقات خوبی هم داشت..تا یه حدی راضیم از عملکردهام. . و دستاوردهام رو دوست دارم..امسال وقت تلف شده و به بطالت گذشته م کم بود...خداروشکر...
اما حالِ کلی امسال ، سخت و اذیت کننده بود...غم هاش از شادیهاش بیشتر بود
با این حال از یه چیزی مطمئنم
اونم اینکه با این همه سختی اما حس و حال امسالم با سالای قبل فرق میکنه..دوستش دارم و امیدوارم ادامه پیداکنه ..باید بیشتر روش کار کنم...
شیرینی ها پختن و روشون یه سبد میذارم تا خنک بشن و صبح بچینمشون تو ظرف...
همه ی چراغ های خونه بجز آشپزخونه خاموشن...خیلی خستم و برای اینکه برای تحویل سال خواب نمونم ، رختخوابم رو میارم تو پذیرایی پهن میکنم..داداشم هم که تا الان بیدار مونده همین کار رو به تبعیت از من انجام میده...یبار دیگه با حرص بهش تاکید میکنم که جون هرکی دوست داری صبح برای عید که صدات میزنم بیدارشو! میگه باش..ولی خودت خواب نمونیاا
دراز میکشم و انقدر چشمام خوابالودن که بعید میدونم اگه خوابیدم بتونم یکم دیگه بیدار بشم...تصمیم میگیرم بیدار بمونم
ولی مگه میتونممم؟؟!!..حتی کشش مطلب خوندن ندارم...
به زور خودمو تا اذان بیدار نگه میدارم
نمازمو میخونم و با اینکه بشدت خوابم میاد ولی یه ذوقی وادارم میکنه بُرُس موهام و گیره ای که میخوام رو بیارم بذارم پیش رختخوابم تا صبح زحمتم کمتر بشه :| (نخندید خیلی خوابم میومد : )) )
و میخوابم بالاخره...!
ساعت ۷ و پنج دقیقه ی صبح یهو از خواب پریدم و درحالیکه داشتم داد میزدم بیدار شییییید عید شدددد اول از همه تو همون رختخواب ، موهامو شونه کردم و با گیره ی مورد نظر بستمشون!..به زور از گرمی پتو جدا شدم و دست و صورتمو شستم و یبار دیگه همه رو صدا کردم و وقتی مطمئن شدم این ذوق و شوق مسخره فقط مخصوص خودمه دوباره نشستم تو جام و با چشمای پف کرده به تلویزیون که حرم امام رضا(ع) رو نشون میداد خیره شدم
با یادآوری لحظه ی تحویل سال ۹۶ که تو یکی از این صحنها نشسته بودیم و بخاطر حجم جمعیت حتی نمیشد تکون خورد ، اما الان میبینم خالین و هزار هزار تا دل اونجاست دلم میگیره...
تند تند هرچی به ذهنم میرسه دعا میکنم.. برای سلامتی همه و نابودی هرچی بیماریه ، ظهور آقا ، کم شدن مشکلات، پر خیر و برکت شدن زندگیها ، پیشرفت کشور،آزمون تیزهوشان داداشم که هرچی صداش زدم آخرش بیدار نشد و...
بعداز تحویل سال ، گیره ی مذکور رو در میارم و دیگه با خیال راحت دراز میکشم و درحالیکه همچنان مقاومت شدیدی در بسته شدن پلکهام میکنم منتظر به تصویر رهبر نگاه میکنم تا اسم امسال رو بگه...
بعداز تمام شدن سخنرانی رهبر تلویزیون رو خاموش میکنم و میام که بخوابم
صدای یه نفر از خانواده میاد که میپرسه سال چی شد؟
+(من با چشمای بسته) جهش ملی
_جهش ملی؟؟!
+آره جهش ملی..پارسال رونقش بود امسال جهشش
_ جهش تولید یا جهش ملی؟!
+فکرکنم تولید.. شب بخیر.
و بعدش هم انگار که یه باری از رو دوشم برداشته شده و با حس سبکی خواب میرم : )


و اینگونه سال قبل خود را تحویل دادیم و وارد سال جدید گشتیم! : )

+..اللهم عجل لولیک الفرج..

+یه امسال رو تو خونه بمونیم و مهمونی نریم..بخاطر خودمون..و مردممون..تا کِی فقط از عملکرد مسئولین ایراد بگیریم ؟! الان هممون مسئولیم! یه یا علی بگیم و به وظیفه مون عمل کنیم : )


باید رد شد از این پلِ شکسته . . .

این روزا پر از حس دلتنگیم... دلتنگ مامانبزرگ، F&F ، دوستای مجازی ، وبم و کلا دلتنگ!

a bout my grand mom:
دلتنگی برای مورد اول خیلی شدیده...تو این یه سالی که ازاینجا نقل مکان کردن به یه شهر آروم و کوچیک و خوش آب و هوا ، فقط دوبار تونستیم بریم خونشون که آخرین دفعه ، مرداد ماه بود ازاونموقع هم فقط دوبار اونا اومدن خونمون و چون زمان بودنشون تقسیم کرده بودن سهم ما فقط یه نصف روز بود...وقتی هم میان نوه ها میچسبن بهشون و نتیجه اینکه همون نصف روز هم که میومدن خونمون ، نوه ها هم میومدن و بعدشم کم کم مامان باباهاشون میومدن و عملا یه مهمونی میشد که یه مامان بزرگ بابابزرگی هم داشت...حالا این خیلیم خوبه...مسئله اینه که دیگه فرصت زیادی برای حرف زدن باهاشون پیش نمیومد و برای مایی ‌که دیر به دیر میبینمشون حس دلتنگیمون ارضا نمیشد...فرض کنید ۱۰ تا نوه ی غیرعاقل(از صفر تا ۸ سال) بخوان یکی یکی برای مامانبزرگ حرف بزنن ، شعر بخونن و چیزایی که یادگرفتن تعریف کنن و از کنارش تکون نخورن.. اصلا حق نوه ی ارشد! به چشم میاد؟!! تازه اونا هرچندوقت یه بار میرن شهر مامانبزرگ اینا و بهشون سر میزنن و هروقت میان نوه های عاقل(از ۸ تا ۱۴ سال) خاطرات اونجا بودنشون و کارایی که کردن تعریف میکنن . . .مثلا تو یه بازه ای هرکس میرفت خونشون از درختاشون کلی سیب و آلوچه(گوجه سبز) و گردو میچید ...ما هم با حسرت فقط شنونده بودیم..یه بار به شوخی بهشون گفتم برای ما هم بذاریدااا...دیگه مامانبزرگ به زووور ۴ تا سیب رو بالاترین نقطه ی درخت واسمون نگه داشته بود و نذاشته بود کسی به اونا دست بزنه که وقتی رفتیم ما اونا رو بچینیم!
حس و حال خونه ی مامانبزرگ وصف نشدنیه...اون پتوها و لحاف تشکهای قدیمیِ سنگییین که خستگی رو از تن هر آدمی بیرون میکنن ...کلوچه های همیشه رو میز که عصرها با چایی میخوریم...صبح بیدار شدن ها با صدای چرخ خیاطی بابا بزرگ...همیشه رادیو گوش کردن مامانبزرگ تو آشپزخونه که باعث میشه خبرها رو زودتر از ما داشته باشه!... اونجا ساعت ۸ و نیم صبح بیدار شدن یعنی خیلی دیر و تا ظهر خواب بودن!...سالاد شیرازی های سر سفره ی ناهار...بشقابهای ملامین و استیل...شربت های همیشگیِ نعنا یا گلاب...کمد رختخوابها، جایی که همه ی نوه ها خاطرات های جذابی باهاش دارن...آب بازی های تو حیاط...ظرف شستن های بی پایان!...ممنوع بودن سروصدا موقع بعداز ظهر که بابا بزرگ خوابه و با اینکه همیشه یه بالشت رو گوشش میذاره ، آخرش وقتی بیدار شد میگه چقدررر سر و صدا میکنید[لبخند] ...مامانبزرگ که راهکار هر دردی رو چرب کردن میدونه ...
هعییییی...خیلی دلم تنگشونه...پریشب تلفنی باهاشون حرف زدم...گفتم مامانبزرگ حالا اگه گوشی لمسی داشتی تصویری حرف میزدیم..
مثل همیشه با خنده گفت نه با دکمه ای خودم راحتترم[لبخند]

a bout F&F :
دو تا دوست صمیمیم هستن که از راهنمایی با هم دوستیم...نقاط اختلافمون از نقاط اشتراکمون بیشتره ، رشته و دانشگاه و اعتقادات و طرز زندگیمون باهم متفاوته ، سالی یکی دوبار همدیگه رو میبینیم! و با وجود اینکه هرکدوم دوستای دیگه ای داریم ، به دلایلی که برای خودمون هم ناشناخته ست این دوستیمون از پایداری و درک عجیبی برخورداره و معتقدیم بهترین کسایی هستیم که همدیگه رو می فهمیم...معتقدیم زمین و زمان همه ی تلاششو به کار میبره تا همون سالی یکی دوبار هم ما با هم بیرون نریم...از جمله اینکه هرموقع با کلی دنگ و فنگ قرار گذاشتیم یه کار غیرمنتظره برای یکیمون پیش اومده ، آب و هوا آلوده شده ، بارون شدید اومده یا برای یکی سفر بدون برنامه پیش اومده یا به طور کل یه چیزی میشه که قرارمون بهم بخوره...
به علاوه ی اینکه وقتی داریم برنامه میچینیم نظراتمون درمورد محل قرار گذاشتن هم با هم تفاوت زیادی داره :/ یعنی ما هر موقع با موفقیت میریم سر قرار و همدیگه رو میبینیم اشک شوق تو چشمامون حلقه میزنه! مورد داشتیم همین بار آخر که همدیگه رو دیدیم و بنظر خودمون"بالاخره موفق شدیم" در همون حین ، زلزله اومد!! البته خفیف بود ولی خب...
ماه گذشته تولد هردوتاشون بود...دیگه به همون تبریک مجازی اکتفا کردم و گفتیم همینجوری شرایط و اوضاع جامعه مساعد نیست ما برنامه ی بیرون رفتن هم بذاریم دیگه معلوم نیست چه مصیبتی پیش میاد ! :|

a bout my blog:
اعتراف میکنم از روزی که وبلاگ زدم ، چندبار نظرم درمورد اهداف و دلیل نوشتنم تغییر کرده..حالا این موضوع رو باز نمیکنم...ولی فکرکنم تنها عقیده ای که از اون اول تا الان با وجود وسوسه های زیاد ثابت مونده و دربرابر تغییرش مقاومت کردم ، اینه که از رشته و کارم حرفی نزنم...همینجوریش بخش زیادی از زندگی روحی و مادیم رو درگیر کرده ، اینجا خواستم تمرین کنم که به ابعاد دیگه ی زندگیم نگاه کنم و ازاینکه این رشته تمامِ من باشه و فقط به درسم محدود باشم و برای اطرافیانم با رشته م شناخته شده باشم خارج بشم...و یکم بقیه ی خودم رو ببینم و ببینم این "خودم" بدون درس و رشته ای که بسیار بهش علاقه منده ، چه حرفی برای گفتن داره...
تو خانواده و فامیل (اگه فامیل رو به عمو عمه دایی و خاله ی نداشته و فرزندانشون محدود کنیم) تا الان کسی رو نداشتیم که وارد اینجور رشته ها شده باشه و اکثرا مهندسی یا رشته های حوزه ی ریاضی و انسانی خوندن و بعضاً دیده میشه تعصب خاصی رو مهندسی دارن...و نمیدونم چه جهش ژنتیکی ای رخ داد که من به علوم تجربی علی الخصوص این دسته از رشته ها علاقه مند(اونم به طرز شدید) شدم...الان مثلا عمده ی صحبتهام با فامیل درمورد رشته م و یا سوالات درمانیشونه...نه اینکه فکر کنید پزشک هستم ها...نه! ولی انتظار دارن چون تو حیطه ی درمانم ، انواع مشکلات و درمانها درهرررر موردی که باشن رو پاسخگو باشم وگرنه "پس این درسایی که میخونین چیَن؟!" (البته اینطوری نمیگن ولی مضمون حرفشون همینه) حالا هی توضیح بده که به جان خودم من تخصصم چیز دیگه ایه :|
یا مثلا مامانبزرگام هربار که میبینمشون معمولا میپرسن دیگه چی یاد گرفتی؟! [لبخند] (و یا ازاین دست سوالات..چون بعضی وقتا براشون خاطره ای چیزی تعریف میکنم)
خلاصه چون مخالفم با اینکه جدیداً این موضوع خیلی پررنگ شده که تو جامعه براساس رشته ، آدمها جایگاه پیدا میکنن و رشته ها تو تعاملات تاثیر پیداکرده ، سعی کردم این روند رو تو روابط مجازیم درپیش بگیرم...(حالا فکر نکنید رشته ی خیلی شاخی میخونم!)
(برگردیم به بحث اصلی یعنی دلتنگی برای وب! )با این تفاسیر ، خیلی چیزا و اتفاقات زندگیم رو نمینویسم ولی همون چند خط پستهایی که مینویسم یه حس خوبی بهم میده و دوست دارم تندتر پست بذارم و هر موقع زیاد فاصله می افته دلم تنگ میشه...! انگار یه پناهگاه اَمنه...به خصوص اینکه اسمش(آفتابِ بارانی) تو هرروزم جاریه...

a bout my virtual friends:
دو هفته ست که بخاطر مشغله های خانوادگی و شخصی هیچ پستی (بجز دو سه تا) رو نخوندم..و دوست دارم یه فرصت گیر بیارم که بشینم با حوصله همه رو بخونم...دلم برای صحبت کردن حتی درحد یه سلام احوال پرسی با دوستای مجازیم تنگ شده...به یادشونم منتها گذاشته م یه وقتی باشه که بتونم قشنگ حرف بزنم نه اینکه مجبور بشم امروز یه کامنت بدم ، پس فردا یه کامنت دیگه در ادامه ی کامنت امروز :/ چون اینجوری هم شرمنده ی طرف مقابلم میشم هم اینکه حس خوبی نداره...


دیدین یه وقتایی آدم کلی حرف داره ولی هرچی بگه ، نمیتونه حق مطلب رو ادا کنه؟!.‌‌..هرچی میگرده نمیتونه حرفاشو تو کلمه ها جا بده؟!..نیاز داره یه نفر شنونده باشه و شروع کنه براش از هر دری حرف بزنه؟!..الان دقیقا همون شکلیم...

+برای این حالم
هرچه بازجویی کنی ،
 تنها یک جواب دارم ؛
چون "دلتنگم" . . .

خُنَکای سبزِ سایه

بنظرم یکی از آفت های خیلی مهم زندگی (زندگی شخصی و زندگی کاری) ، اینه که آدم ها دچار روزمرگی و فرمالیته بشن...تو این حالت آدم اهدافش یادش میره ، نسبت به اطرافیان و وقایع دور و برش بی تفاوت میشه و دیگه خبری از احساس نیست...
اگه دقت کنیم این دچار شدن رو تو خیلی از آدمها میبینیم که مشکلات زیادی هم برای خودشون و جامعه ایجاد کرده ...مسئولی که دچار روزمرگی میشه و دیگه "مسئولیتش" یادش میره و مثل یه ماشین صرفاً میره سرکار و یسری کار همیشگی رو انجام میده و برمیگرده ... دکتری که دچار روزمرگی میشه و مثل یه ماشین میره مطب و با بی تفاوتی یسری مریض رو ویزیت میکنه و برمیگرده خونه...راننده ای که دچار روزمرگی میشه و مثل یه ربات هرروز یه تعداد مسافر میزنه و میره خونه و...
یا حتی مثلا دانشجویی که مثل هرروز با بی تفاوتی و یه تعداد غُر! میره دانشگاه و بر میگرده:d
درحالیکه اگه از این "دچاری" خودمونو خلاص کنیم ، کلی لحظه های مهم و خوب تو زندگیمون میبینیم که میتونن برای ما و آدم های دوروبرمون پر از تاثیر باشن...
اگه از روزمرگی و فرمالیته دور بشیم ، میتونیم معنی زندگی رو بفهمیم...


+دیروز خانواده باید میرفتن یه شهر دیگه(حدود ۱ و نیم ساعت راهه) ...داداش کوچیکه(داداش دومی)حوصله ی رفتن نداشت گفت من میمونم خونه پیش فرشته...هرچی بهش گفتیم نرفت باهاشون...گفتم ببین من میخوام بشینم درس بخونماااا  گفت باشه منم میخوام کارای خودمو بکنم :|
آخرش موند خونه و تا ۱۱ شب تنها بودیم...به همین کتابی که الان جلوم بازه ، یه خط هم درس نخوندم :/
ازجمله فعالیت هایی که انجام دادیم این بود که شعرهایی که یادگرفته بود تمرین کردیم ، باهمدیگه کیک پختیم و انیمیشن "منِ نفرت انگیز" رو برای بار n ام نگاه کردیم :|



اون تیکه ای که از اون قلبها نداره،قلبش تو راهِ رسیدن به کیک بود اما طی یک تغییر مسیرِ ناگهانی ، خورده شد! توسط برادرعزیزم :/
وقتی داشتیم مایه(مایع؟) کیک رو آماده میکردیم ، داداشم خیلی دوست داشت ازش بخوره...هی من میگفتم نههه نپخته ست و فلان...موقعی که مایه ی کیک رو ریختم تو قالب که بذاریمش تو فر ، گوشیم زنگ خورد..حین صحبت با گوشی یه لحظه چشمم خورد به برادر جان که داشت انگشتی که تا ته کرده بود تو قالب رو درمی اوورد و بعد با لذت و چشمانی پراز برق شیطنت، شروع به خوردن انگشت کیکیش کرد =_=

+بالاخره کتاب انسانِ ۲۵۰ ساله رو خریدم...

مگر کبوترِ آواره جا نمیخواهد؟!

 مثلا

همین روزا

یهویی

طلبیده بشیم مشهد

مشهد که نه...

فقط حَرَم . . .فقط حَرَم. . . فقط حَرَم . . .

یعنی میشه؟!...

حرمِ امنِ تو کافیست هراسان شده را...

 به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست

بطلب تا که فقط سیر نگاهت بکنم...

{السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)}

روز_نوشت_۹ (یک مشت حرفِ بدون ارزش)

_بنظرم برادر بزرگتر داشتن یا کوچیکتر اما با اختلاف سنی کم(مثلا ۲ سال) خیلی خوبه...خواهر بزرگتر هم خوبه...کلا اینکه یه فرزند قبل از خودت باشه خوبه.. ترجیحا برادر : )
اغلب همکلاسی ها و دوستام برخلاف من ، بچه ی اول نیستن...بعد هرچی که میشه میگن "آره به داداشم که گفتم ، گفت فلان" ، "اینجای درسو نمی فهمیدم ، داداشم واسم توضیحش داد" ، "داداشم میگه اگه فلان کارو کنید بهتره" ، "صبحها با داداشم میام..همینجا کارمیکنه/درس میخونه" ، "این درس رو داداشم قبلا پاس کرده و کتابشو داشتیم..دیگه من نخریدمش" ، داداشم اینطور ، داداشم اونطور و...
از اون طرف هم وقتی ارتباطم با برادرهای خودم و خواهرکوچولوم نگاه میکنم میبینم خواهر بزرگتر داشتن هم بسی چیز خوبی ست : )

امروز از اون روزایی بود که یهویی دوباره دلم برادر بزرگتر خواست...

+ جا داره یادی کنیم از ۲۸ بهمن ، روز جهانی فرزندان اول خانواده

_نصیب نشه ، از این ویروس جدیدی که اومده گرفتم...چندروزه که حالم خیلی داغونه(تب،سرفه، عطسه،کوفتگی بدن)به حدی که فقط به اجبار سعی به حیات و زندگی دارم و دانشگاه میرم..که البته امروز به توصیه ی مادر و درنظر گرفتن سلامتِ بقیه ، بیخیال دانشگاه و عواقب غیبتم شدم...
طبق آمارِ برنامه یِ گام شمارِ رویِ گوشیم ، روزی بین ۲ تا ۳ هزار قدم راه میرم...دیروز پیاده رویم بیشتر بود ، شد ۴ هزار قدم..منم خب حالم بد بود... تو دلم میگفتم خدایا سالم برسم،چیزیم نشه،غش نکنم یموقع..!
بعد یادم اومد که یکی از چیزایی که دوست دارم تجربه کنم همین غش کردنه که البته تا حالا پیش نیومده...
دیگه وقتی می دیدم که مکان و موقعیت خوبه ، دعام تغییر پیدا میکرد به " خدایا اگه قراره غش کنم همینجا باشه!" که آخر بازم هیچی نشد!

_وقتی بعداز ۳‌ماه مامانبزرگ و بابابزرگ رو دیدم رو ابرها بودم...از وقتی اومدن اینجا دوباره سرفه هاشون شروع شد و به اندازه ی ۶ ماهی که از دود و دم دور بودن سرفه کردن...

+صحبت ها و نصیحت های رضاخانی و زمان شاهیِ بابا بزرگ عجب صفایی دارد

 : )


_میناکاری یکی از هنرهایی بود که دوست داشتم یادبگیرم اما تاحالا نشده بود و حالا شده...یه کاسه میناکاری کردم که کارش تقریبا تمام شده و باید بدمش کوره...از کوره که اومد ، عکس این دلبر ♡_♡ رو میذارم...



_"این عشقِ بی فرجام هم نوعی خودآزاریست؛میفهمی؟!"

(صرفاً یک مصرع شعر)

تو معنای یه احساسِ قشنگی

یه دشت بزرگ که سایه های درختهای پراکنده ی اون جایی برای تزریق حس آرامش به وجود اووردن ؛ هوا آفتابیه و یه نسیم خنک ، روح و جسم رو نوازش میده و دلیلی میشه برای نواختنِ موسیقی زندگی با اجرای چمن ها و درختها ،
صدای جریانِ یه جوی تقریبا باریک آب پس زمینه ی این موسیقی رو میسازه و دمای آبش نشون میده حاصل آب شدن برفهای کوه های بالادسته و با یخ بودنش یادآوری میکنه دستِ گرمِ خورشید رو
دراز میکشم رو چمنها و دستام رو باز میکنم و با سلول به سلول وجودم ، رطوبت و خنکیِ اونها رو لمس میکنم...
چشمهام تو آبیِ آسمون غرق میشن و وسعت خورشید رو تو مردمکشون جا میدم...بعداز کمی بازی با ابرها شاید کمی چشمام رو رو هم بذارم تا فیلمی که از رویاپردازیهام با اونها ساختم رو تماشا کنم...

نگاه میکنم به کنارم به مسیر رفت و برگشت مورچه هایی که پشت سر هم و تو یه خط ، بی وقفه و سخت ، تلاش میکنن برای زندگی...البته نه! این خودِ خودِ زندگیه...
نزدیک های غروب میشه و ابرها جلوی دیده شدنِ خورشید رو میگیرن و خیلی نرم میبارن تا قطره های بلوریشون رو به زمین هدیه بدن تا زمین هم با مِهر ، اونها رو در اختیار فرزندانش بذاره...

‌و من نکته برداری میکنم از ثانیه به ثانیه ی تدریسِ طبیعت

نکته هایی که لازمه هرشب یکبار مرور بشن تا بتونم امتحان زندگیم رو خوب پس بدم...بهتر بگم ؛ "تا بتونم زندگی کنم"...

_بخشی از شیرین ترین تصوراتِ من.

..........................................................................................................

به آقای "میم" (۵ ساله) میگم دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟ میگه دوست دارم ساختمون بسازم

به خانوم "ر" (۴ ساله) نگاه میکنم و بهش میگم دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟ میگه دوست دارم دکتری کنم : )

آقای میم روش و برمیگردونه سمت خانوم ر و بهش میگه 

میخوام یه ساختمون بزرگ واست بسازم که بیای توش دکتری کنی : )


مگه میشه برای این دیالوگ ، چشمها قلب قلبی نشن؟! *_*

...........................................................................................................


+انشاءالله به زودی پیام ها رو تایید میکنم.

بیمکس...

1.دیروز ظهر شبکه پویا انیمیشن شش قهرمان رو پخش میکرد..نشستم نگاهش کردم...چقدررر شخصیت بیمکس/بیکمث قشنگ و خوب بود...
اینم عکسش : )


عزیزممممممم چقدر مهربووووون بود‌‌‌...آخرش هم دوستشو نجات داد و خودش نابود شد : (

درسته نابود شد ، ولی زندگی کرد و نابودیش هم در کمال زندگی و رضایت بود...چقدر خوبه اینطوری...

درعوض میشه سالهای سال به ظاهر زنده بود اما بدتر از یه مرده...


برای خودم: کاش میشد مثل باران میشدیم...مهربان و ساده و بی ادعا...


2.یه وقتایی وقتی درگیر روزمره ها و سختی های دنیا میشی خدا میگه ببین حواسم بهت هستاااا...مثلا عصر روز عید غدیر ، خیلی یهویی هوس قورمه سبزی کردم...هنوز یه ساعت نگذشته بود که برامون قورمه سبزیِ نذری اووردن : )

3.مرتبط با1.  برای رسیدن به چیزهای با ارزشی، مثل حال خوب خانوادت ؛  باید از تمام وجود مایه گذاشت...گاهی تو میشی نقطه ی امید..حتی اگه سختی زیادی بکشی یا چندان فرصتی برای خودت پیدا نکنی... باید یسری خوشی ها رو گذاشت کنار تا به حال خوب رسید...(حال این روزهای من)


+اعیاد قشنگمون پساپس مبارک...
++روز پزشک رو به همه ی پزشکان دلسوز تبریک میگم...یادش بخیر چقدر ما این روز رو تو دبیرستان به هم تبریک می گفتیم : )) ... آخرش قسمت و سرنوشت چیز دیگه ای بود که فکرکنم جزای یه شیطنتی بود که سر یه پزشک انجام دادم : )


+++مداحی زیر رو تازه شنیدم..به دلم نشست...



روز_نوشت_۸ : )

۱_یقین پیداکردم که اگه زمانی که تو یه مکان عمومی مخصوصا خیابون و بازار دارم راه میرم و یه آقا از رو به روم بیاد ، اگه من راهم رو عوض نکنم ، به احتمال ۹۸ درصد به هم برخورد میکنیم ...دریغ از یه سانتی متر جا به جاشدنِ آقا..

برادرم نگاهَت؟!  این چه وضعیه؟!


۲_هفته ی گذشته بالاخره یکی از دو دوست صمیمیم و سین رو دیدم
قرارِ خیلی مثبتی داشتیم : ساعت ۹ صبح ، دانشگاه : )
تو آفتاب و هوای گرم همینجور راه رفتیم و حرف زدیم(البته من کلی از حرفام مونده چون بیشتر ، میم و سین داشتن برام جریان تعریف میکردن)
چهارتا از دانشکده ها رو گشتیم و تو بوفه ی چهارمین دانشکده نشستیم تا خستگی درکنیم... خوراکیِ این قرار عاشقانه ی بعداز شش ماه دوری ، یدونه املت! با سه تا آبمیوه ی هلو بود که واقعا چسبید : )
کتاب "ما تمامش میکنیم" رو هم بهش هدیه دادم...

۳_کیک پختم ولی ...!
ولی پنجاه نفر مشارکت کردن :/ (اغراق بود...دقیقش میشه سه چهار نفر )
اولش خانوم "ر" و آقای "میم" پیشنهاد دادن کیک رو بپزیم...یه بررسی کردم دیدم شرایط و زمان خوبه و با خودم گفتم خوبه بچه ها هم سرگرم میشن.. برای همین موافقت کردم...
مناسبتش برای تولد جناب پدر بود و از قبل یه مدلی تو ذهنم درنظر داشتم...اما همینطور که وسایل رو آماده میکردیم خانوم "ر" میگفتن باید دخترونه و با طرح کیتی باشه و آقای "ر" اصرار که باید یا ماشینی باشه یا نارنجی باشه :| منم توضیح دادم که اول باید بپزیم بعدا به یه مدلی تزیینش کنیم و الان فعلا نوبت پختنه : )
و ما سرِ هر مرحله جریان داشتیم...هممون به نوبت آرد الک کنیم ، به نوبت تخم مرغ بشکنن و بدن به من که سفیده و زده ش رو جدا کنم ، حالا همه با هم همزن رو بگیریم :| هر بار همزن روشن میکردم ، سه تا دست همزمان دسته ی همزنو میگرفتن^_^ و... 

تازه بین کار هم نظرشونو درمورد اینکه اینو نریز اونو بریز و اینها هم بیان میکردن : )
بعد از پختن و سرد شدن کیک ، چون تجربه ی بس نفس گیری از مرحله ی قبل داشتم ، بعداز ظهر که برخی خواب و برخی درحالت درازکش ، کارتون نگاه میکردن ، بی سر و صدا رفتم تو آشپزخونه و مرحله ی دوم رو شروع کردم...
اما آفرین بر حسِ آدمی...
آقای "میم" و خانوم "ر" متوجه نبودِ من شدن و پرسون پرسون دنبال من گشتن تا رسیدن به آشپزخونه و ...
و کار به جایی رسید که پارچه پهن کردم زمین و همه چیز رو گذاشتیم زمین تا راحتتر به کار گروهی بپردازیم :/
همه با هم! کیک رو وارونه کردیم و چه لحظه ی دلچسبیه لحظه ای که کاغذروغنیِ زیر کیک رو برمی داریم *_*



از اینجا به بعد ، برادر هم به ما ملحق شد...
_فرشته چکارمیکنی؟
+داریم برش وسطِ کیک رو میزنیم ^__^
ربع ساعت بعد:
_فرشته چکارمیکنی؟
+لایه ی بالاییِ کیک رو داریم بلند میکنیم ^__^
ده دقیقه بعد:
_فرشته چکار میکنی؟
+داریم با هم لایه ها رو تر میکنیم ^__^
_بده من این یکی رو تر کنم
+اوکی :| ...
بچه ها اون لایه مال فلانیه(اسم برادر)
_فرشته چکارمیکنی؟
+گردوها رو خورد میکنیم برای وسط کیک ^__^
_فرشته چکار میکنی؟
+همچنان گردو خورد میکنیم^__^ (چون دوبرابر مقداری که خورد میشد رو خانوم "ر" و آقای "میم" میخوردن:/)

_فرشته چکار میکنی؟

+( اینجا دیگه داشتیم یکم گیس و گیس کشی میکردیم :|  )
و...
خلاصه بعداز تمام شدنِ این مرحله و خامه کشی ای که بدون درنظر گرفتن جریانات، خوب شد ، کیک رو گذاشتیم تو یخچال و برای لحظاتی نفسی راحت کشیدم...
حالا درنظر بگیرید شب شده و من خیلی نامحسوس مشغول تهیه ی شکلاتِ رویِ کیکم...اما خب^__^ به دلیل همون حس و نیروی جاذبه و این حرفا ، باز همگان باخبر و وارد عمل شدن :|
طی یک کار تیمی! ، شکلات آماده شد و ریختیمش روی کیک...خیلییی خوب شد...صاف و قشنگ و همون جوری که میخواستم *_*
اما در کسری از ثانیه ، دریک طرف چند فرورفتگی که شکلات و خامه ی زیرش رو برده بود ، روی کیک مشاهده شد و دریک طرف هم بچه هایی که با لذت انگشتشان را میخورند :/
رویه ی کیک ناهنجار شد و شکلاتی که درست کرده بودیم هم تمام شده بود :|
دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم ماماااااااان :'(

(اینجا شاعر میگه : خسته شدیم از بس زدیم فریاد...برگرد یکاری کن منو دریاب)
اینجا مادر هم وارد صحنه شد و تصمیم گرفتیم یکم دیگه شکلات درست کنم که خرابی ها رو درست کنیم...
درست کردم و دادم دست مامان که درستشون کنه...اما گفت شکلات نباید انقدرکش بیاد و چون کره نداره اینجوریه...
منم توضیح دادم که نه این مدلشه...گاناش کره نمیخواد اصلا و اینها...
مامان نظرش این بود که کره بریزیم بهتر میشه...و خلاصه کمی کره هم اضافه کرد و با این شکلات خرابی ها رو پوشوند...اما خب..یه وضعی شد :/
وقتی گاناش کاملا ماسید، یه وضعی تر شد ://
چون رگه های کره هم بعضی جاها مشخص بود :/
به خودم دلداری میدادم که اشکال نداره بعدا با خامه گل و اینا میزنم رو خرابیها و پوشیده میشن...
اما بعد هرکاری میکردم خامه فرم نمیگرفت(بِتِّرِکَن این مارکهای بد) و قیف هیچ اثری روش نداشت...
دیگه آهی از ته دل برآوردم و مستاصل مونده بودم که چکار کنم...
مامان گفت اشکال نداره..اینو کاری نداشته باش دیگه و همینجوری بخوریمش بعد که تنها بودی ، یکی دیگه درست کن...

منم که غذاها و کیکها و شیرینیام رو واقعا با علاقه درست میکنم و بهشون حس زیادی دارم گفتم نههه این همه زحمت کشیدیم...کیک اصلا مشکلی نداره...تو تزیینش گیر کردیم یکم که باید درست بشه...

(به قول شاعر: نمی تونی بد بشی تویی که مال منی) 

یکم بعد گفت یادته اون دفعه(همون دفعه ی خیلی دور!) که کیک خریده بودیم روش یه پاندا(که با خمیر فوندانت درست شده بود)بود؟! اونو تو یخچال نگه داشتم...بیارش ببین اگه خمیرش بدردت میخوره استفادش کن...

که همون جور که عکس میبینید ازش استفاده کردم : )


بماند که سرِ همین گل درست کردن ، جریان داشتیم و نشد اونطور که باید ، خوب بشن...
پاندا بود و خمیرش سفید و سیاه ، و من هم رنگهایی که داشتم محدود بودن ، بقیه نظرشون این بود که رو این کیک ، همین سفید جلوه اش بیشتره و رنگ قاطیشون نکنم...
برای چیدنشون رو کیک هم به دلایل متعدد ، ده بار مدل عوض کردیم و حتی مدل اون مرواریدها قرار نبود اینطور بشه...اما از قدیم گفتن پنج نفر بالاسرِ یه کیک باشن ، کیک چی میشه؟! : )

( این آخراش کمی چاشنی بی حوصلگی هم بهش اضافه شد)
و اینگونه کیک نه طرح مدنظر من شد نه کیتی و صورتی شد و نه ماشینی و نه نارنجی ^__^
البته تعریف از خود نباشه :) مثل همیشه! واقعا خوشمزه بود...(یه خاطره درمورد تعریف از خوشمزگی کیکهام شاید بعداً تعریف کنم)


پیام اخلاقی:
باطن کیک های خود را با ظاهر کیک های دیگران مقایسه نکنید : )


🎊 🎊 🎉 🎊 🎉




روز_نوشت_۳

۱_من همییییییییشه چندتا دستمال تو کیفمه...حالا ایستاده بودیم تو راهرو، یکی از دخترا یجوری رانیشو باز کرد که نصفش ریخت رو مانتو و دستش...سریع بهش گفتم الان بهت دستمال میدم...کیفمو زیر رو کردم 《و دستمالی که نبود :/ 》خیلی صحنه ی بدی بود نمیدونستم چجوری سرم رو بلند کنم بهش بگم ندارم.. خندم هم گرفته بود +_+
۲_به دلیل مسخره و استنباطی که نمیدونم یهو از کجا بهش رسیدم ، سوالمو از آقای "ک" تا هفته ی بعد نمیبینمش نپرسیدم...قبلا هر موقع هم از همکلاسیام سوال پرسیدم با جملاتی نظیر {هنوز چیزی نخوندم} ، {این سوالا رو فقط تو و "م" جوابشونو میدونید :/ } ، {باید تمرکز کنم} و... مواجه شدم : ( و تجربه ی خوبی ندارم از این مورد...

《و سوالی که بی پاسخ ماند》
۳_یکی از "آجی" بودنهام برای خواهرکوچیکه اینه که رو گوشیم بازی پو(pou) نصبه...و یموقع اگه یادم بره صدای گوشیمو ببندم ، ممکنه سرکلاس وقتی سکوت کامل برقرار شده ، صدایی از گوشی جان بلند بشه که نشون میده پو گرسنشه :| و درحالیکه فوراً درحال گذاشتن گوشی رو سایلنت هستم ، بغل دستی جان ، زیرلب بگه "نمیخوای بهش غذا بدی : )) " :/
《و پویی که از سنگدلی من گرسنه ماند》:|
۴_بازم از "آجی"بودنهام و صمیمیتم این دفعه برای داداش بزرگه اینه که باید به اخبار و تحلیل ورزشی ای که با هیجان برام میگه گوش بدم درحالیکه چیزی متوجه نمیشم=_= مثلا الان بعداز کلی صحبت فقط یادم مونده که پرسپولیس با یه تیم که تو اسمش "خ" بود بازی داشته :/
دیگه اینکه سنش داره به مرحله ی حساسی می رسه و رفتار باهاش صبوری میطلبه...البته این چندوقت باهاش بداخلاق شدم ×_× دیشب وقتی درحال جزوه نوشتن بودم ، اومد از مدرسه و درس و باشگاه و تکواندو و فوتبال برام حرف زد ... چندبار بهش گفتم برو بیرون از اتاق بعد با حوصله میام همه چیو تعریف کن که محل نداد #__# دیگه خیلی جدی بهش گفتم " باید از اتاق بری بیرون" بهم میگه " عههه چند قَرن فکر کردی؟! :/ "
《و تلاشی که در کنترل لبخند و جدیت بی نتیجه ماند...》
۵_من دیدن آلبوم عکس رو بیشتر از عکس دیدن تو گوشی و لپ تاب دوست دارم...ولی خب مشکلاتی هم برام داشته مثلا اینکه از سمت خانواده موظف شدم تابستون از بین بیشتر از ۵۰۰۰ تا عکس ، خوبها رو جدا کنم تا بدیم عکاسی برامون چاپشون کنه ¤__¤  مثل بچگیامون که بهمون میگفتن تفاوت این دوشکل رو پیداکنید ، باید بشینم از بین چندتا عکس از یه صحنه ، تفاوتها رو پیداکنم و بهترینشو انتخاب کنم...نکته ی اخلاقی: تو عکس گرفتن دقت کنید و از یه چیز ۱۰ تا عکس نگیرید :| یا اگه میگیرید ، همون موقع اونایی که خوب نشدن رو پاک کنید...
۶_یکی از آبیهای آسمونم اینه که صندلی ساده ی چوبی پشت میزم رو روی دوپایه ی عقبش نگه دارم و تاب بخورم ^__^ ...دوسه شب پیش ، یه لحظه تعادلم بهم خورد و پایه ی راست جلویی روی پام فرود اومد.. البته اینکه به تذکرها مبنی بر خطرناک بودن اینکار توجه نمیکنم هم بی تاثیر نیست...
《و پایی که همچنان کبود است...》
۷_چندروزیه که تلگرامم پریده و نمیدونم چرا فیلتر شکن هم کار نمیکنه.. حوصله ی بررسی نداشتم مجبور شدم رِد گرام نصب کنم...هرروز تو اعلانهای گوشی یک پیام از ردگرام هست به یکی از صورتها :

"میخوای بدونی به عشقت میرسی یا نه؟"  ،" ته رابطت به کجا میرسه؟"  ، "اصلا حواست هست عشقت الان کجاست؟" :/
"فالتو ببین و از سرنوشت خودت باخبر شو"
دیروز دیگه شَک کردم به خودم ..و دغدغه مند عشقم و سرانجاممون شدم :/   《و عشق و اویی که نیست :| 》

۸_ ..ماه رمضان مبارک..

۹_[نگفتمت که نگو کار بنده از چه جهت 

نظام گیرد که خلاق بی جهات منم...] التماس دعا.


دیوانگی؟!! : )

وقتی با بچه ها(رنج سنی: ۳ تا ۵ سال!) تنها میشم و قراره ازشون مواظبت کنم ،
خیلی فعالیت میکنیم باهم : ) شعر میخونیم،بازی میکنیم،محله ی گل و بلبل(عموپورنگ) میبینیم، کتاب داستان میخونیم،ورزش میکنیم،نقاشی می کشیم و با نقاشی باهمدیگه یه داستان مشارکتی میگیم،میوه براشون پوست میگیرم و خوشگل تو بشقاب می چینم تا بخورن، باهم ژله درست میکنیم ، خونه رو مرتب میکنیم و...
خیلی باحوصله رفتار میکنم و سعی میکنم با همشون حرف بزنم و از کسی غافل نشم... جوریکه لازم نمیشه مثلا سرشون داد بزنم و معمولا هیچ جروبحثی بین منو بچه ها پیش نمیاد یا اونا باهم دعوانمیکنن( ^_^)
مثلا درمورد ژله درست کردن ؛ به هر کدوم یه کاسه میدم و یه بسته ژله ..من تو ظرفاشون آب می ریزم و بچه ها مثل هم زدن دیگ آش ، کلی هم میزنن : ) بعدشم براشون میریزمشون تو قالب و میذارمشون تو فریزر تا زودتر آماده بشن..تو این فاصله هم می ایستیم باهم ظرفایی که استفاده کردن رو میشوریم...
تصویر آخرین ژله ای که پختیم! :

^__^  حاصل ۶ تا دست و توجه به سه مدل نظر ، واقعا بهتر از این نمی شد دیگه : )

خلاصه انقدر خسته میشن که شب خیلی راحت خواب میرن : ))) اما دیگه خودمم حال بهتری از اونا ندارم ^__^
دیروز هم برحسب شرایط ، مجبورشدم از بعداز ظهر تا شب از ۳ تا بچه (بین ۳تا۵ سال) مراقبت کنم... بعداز اونم ، یه ساعتی به آشپزخونه سروسامان دادم...
در این حد بگم انقدر خسته شدم که امروز تا ساعت ۱۰:۴۵ خواب بودم :/
درکل دیروز اصلا درس نخوندم ، الان هم در شرایطی هستم که نمیشه بخونم و همه ی اینا درحالی هستن که یکشنبه امتحان سنگینی دارم ♡_♡ :|
بودن با بچه ها هرچند اجباری ، روحیه ی خیلی خوبی بهم داد...
دیشب ، بچه ها دیگه خسته شده بودن و شروع کرده بودن به بهانه گیری...داشتیم عروسکها و ماشینها رو کنار دیوار میچیدیم...یه لحظه حواسم پرت شد ، خانوم"ر" موهای خانوم"ن" که تا کمرش میرسن و اون موقع باز بودن رو محکم کشید و خانوم "ن" دردش گرفت...بدون ایجاد تنش از هم جداشون کردم...با خانوم"ر" چند قدم فاصله گرفتیم از بقیه و بهش گفتم چرا موهاشو کشیدی؟
میگه"خب چون موهاش باز بودن!" :|
بهش گفتم "گلم تو هم موهات بازن...خوبه اونم موهاتو بکشه؟ ببین دردش گرفت... شما باهم دوستید نباید همدیگه رو اذیت کنید "
یکم ساکت موند و بعداز یخورده گفت "بیا باهام میخوام بهش بگم ببخشید" : )
انقدرررر صحنه ی معذرت خواهی خوشگل بود که دلم ضعف رفت براشون...خانوم "ن" بهش گفت" بیا همدیگه رو ببوسیم" :)))  که اولش یهو هردوشون لپاشونو زدن به لپهای همدیگه :/ و هیچکدوم حاضر نشد اون یکی رو اول ببوسه : ))) ♡_♡
یا مثلا آقای"م" کلیدهای اسباب بازی رو گرفت دستش، یه در فرضی رو باز کرد و گفت "من میرم بیرون و میام" : )
همون موقع خانوم"ن" بهش گفت " از بیرون پنیر و شکر هم بخر" : ))) (براساس حرفهایی که بزرگترها میزنن ) ♡_♡
دنیای بچه ها خیلی قشنگه...خیلی دلم میخواد هرروز برم پرورشگاه اما هربار برنامه ریختم ، نشده برم تا الان : (

با بچه ها قدم برداشتن رو گاهی رو تجربه کنید...پشیمون نمیشید  •_^

+چشم استادx با اون حجم از بچه گریزی ، روشن! که با اون همه صحبت درمورد حس تنفرش از بچه ها و دلایلش ، دانشجوش چه کیفی میکنه : )

++اینا دیوانگیه؟؟! واسه دوستم که تعریف میکردم گفت دیوونه ایااا  : /  : )


دختری از جنس آبی آسمانی...

ازآن روزهایی است که دلم کمی هوس کودکی ام را کرده...
کمی تصورمیکنم...کودکی را که وسعت دنیایش در نقاشیها و سرویس قابلمه ی اسباب بازی آشپزی اش بود...نقاشی هایی که بیشتر ، طرحی از طبیعت بود و گاهی هم به رسم دخترانگی، عروس میکشید...ازبین مدادرنگی ها، برایش آبیِ آسمانی ارزش خاصی داشت...راستی چند دفتر نقاشی را تمام کرده بود؟!...
تصور میکنم زمانی را که اگر خانم معلم کنار"آفرین" برایش ماهی میکشید،دخترک، دورش را دریا میکرد...یک ماهی ِ تنها در دفترش را قبول نداشت...
باشوق آشپزی میکرد و از خورده کاغذها، غذایی خوشمزه میپخت...
زمانی را در خاطر می آورم که باعلاقه ،کتاب داستان میخرید و تا تمام نمیشد، دست از سرش برنمیداشت...خواندن را یادمیگیرد و مینویسد اما از چپ به راست..!
کودکی را درخیالم نقش میبندم که از غافلگیرشدن با "فرشته ی مهربانش" چنان ذوقی میکرد که دوست داشت به تمام عالم جایزه اش را نشان دهد...
 
تاب نمی آورم و دلم پر میکشد . . .
دلم رفتنِ چندروزه به خانه ی مادربزرگ را میخواهد؛مثل قبل، با کتابها و رختخوابم...
دلم دست دادن های طولانی و "جوجه" خطابم دادنهای عموجانم را میخواهد...همان عمویی که در ماشینش عشق میکردم...
دلم مسجدرفتن و به نمازایستادن کنار داییم را میخواهد...
. . .
. . .
گاهی دقیقا وسط دنیا ، 
بدجور دلم دنیای پاک وبی ریا و ساده و صمیمی کودکی ام را میخواهد...
+ وقتی نقاشی میکشی به سبک کودکیونیسم... : )

من پادشاه کشورم...! کِی پیش تو زانو زنم؟!!

مناسبتِ ثبت عکس:هوای ابریِ تیره ی یه شهر قشنگ : )


حدود13 ، 14 سال پیش ؛ این شعر رو شنیده بودم...تو ماشین و در راه سفر...

گذشت تااااااا چندشب پیش که به طور اتفاقی شنیدمش...

چندصحنه که از بچگی یادم بود از جلو چشمام رد شد...چه حس خوبی بود😍


اما این چند بیت ، چه توصیفگر خوبیه برای جریانهای زندگیِ الانم...

گاهی بعضی حرفها و جمله ها ، اطمینان آدم رو بیشتر میکنن و دلگرمش میکنن‌...

من با قدرت مسیرمو  ادامه میدم ؛ چون 

#من پهلوانِ عالمم...


فرشته ی روی زمین

۲۵بهمن۱۳۹۷.



_سردرگم

  مکان ثبت عکس: تو جاده : )

خدایا کِی بشه تمام بشه...
زمانی که هم من میدونم هم تو ،  دیرنیست خدا ؟
ممنونم ازت بابت هممممه ی چیزایی که دارم و ندارم...
خدایا تا میخوام بگم  "به جان خودم خسته شدم" ؛ یهو یاد " تو" میفتم...
خدای من ؛ تنها امیدم فقط تویی...البته خیلی وقته ولی اگه اونموقع ناخالص بود ، الان با همه ی وجودم ؛خالصِ خالص؛ واقعا تنها دلیل ادامه دادنم فقط "تویی"...
توکلم بر توست ای فریادرس درماندگان...

در محضر مامانبزرگ(م.م)

تعطیلات پیش اومده(از جمعه تا دوشنبه) رو خونه ی مامانبزرگ اینا گذروندم..
بعداز حدود دو ماه و نیم رفتم خونشون🙊🙈
یه همچین نوه ی نمونه ای هستم من😁🙈
چقدرررررر دلم براشون تنگ شده بود😭😭😭 
برای عصرای دونفرمون با مامانبزرگ که بشینیم چایی و کلوچه بخوریم😍...
البته گاهی هم سه نفره،چهارنفره و بیشتراز چندنفره! میشه😁 مثل این دفعه...
چایی خونه ی اونا یه مزه ی دیگه میده...انقدرخوشمزه که منی که خودم و خانوادم رو از چای خوردن محروم کردم! اونجا کاریشون که ندارم هیییچ ،تازه به چایی خودن فرامیخوانمشون😁💪

مناسبت ثبت عکس: منو مامانبزرگ‌ خانوم_دونفره
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
به دور از شلوغی های شهر و هیاهوی مجازی ، می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan