آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

صد و دومین پست

تصویری از آخرین کتابهای بازمانده از دوران مدرسم..!

از اینکه حرفها و احساسات و اعتراضاتم رو تو شعرها پیدا میکردم انقدر خوشحال بودم که از در و دیوارِ کتابام همینطور شعر میزد بیرون🤦🏻‍♀️

رقابت ناسالم،سمپادزدگی بعضی از افرادِ کادر مدرسه،انتظار تبدیل شدنمون به یسری آدم ماشینیِ قالبی،تبعیض و وجود یسری نور چشمی و اتفاقاتی که به دنبال این مورد رخ میداد  از چیزایی بودن که خیلی ناراحتم میکردن(البته منکر اندک خوبیهای سمپاد هم نمیشم)..شعر خیلی دوست داشتم ..مخصوصا حافظ..بیت هایی که خوشم میومد رو همه جا مینوشتم😬تو یه دورانی از شعر نو متنفر بودم..مثلا تو راهنمایی که باید امتحان شعر حفظ میدادیم و انتخاب شعر به عهده ی خودمون بود ، اکثر بچه ها از شعر های سهراب سپهری حفظ میکردن..روز امتحان معلم اسممونو یکی یکی میخوند میرفتیم رو سکو شعرمونو میخوندیم.. فرض کنید بعداز چند نفر که "اهل کاشانم روزگام بد نیست..."از سپهری یا "پیش از اینها فکر میکردم خدا..."از قیصر امین پور رو خوندن من از حافظ این شعرو خوندم:

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

بیت اولو که خوندم و معلممون دید غزله و دیگه شعر تکراری نیست همون موقع بیستو داد بهم😂بعداز یه مدت کم کم به شعر نو هم علاقه مند شدم..تو اینترنت دنبالشون میگشتم و از خوندن بعضیاشون کِیف میکردم..حس میکردم دقیقا همون حرفایین که من بلد نیستم به زبون بیارمشون.. :) این شعری که تو عکس هست هم یکی از همون شعرایی بود که خیلی دوستش داشتم :)

اون I want to sleep هم یه مظلومیتی تو عمقش هست😂یادش بخیر اون سال یه سرویس مدرسه داشتیم که سرویس دوتا مدرسه رو گرفته بود.. صبحا اول ما رو میبرد مدرسه بعد میرفت دنبال بچه های اون یکی مدرسش..بقدری زود میومد دنبالمون که چیزی نگم بهتره🤧موقعی که میرسیدیم مدرسه میتونستیم حدود یک ساعت و نیم تا ساعت ۷ و نیم بخوابیم یا درس بخونیم، چراغای مدرسه رو روشن کنیم ،از طلوع خورشید لذت ببریم و به مدیر و معاون و مسئولین مدرسه که میومدن صبح بخیر بگیم🤐

شاید براتون سوال بشه خب چرا سرویستو عوض نکردی؟ باید در جواب بگم چونکه😶.

سوال دیگه ای داشتید هم میتونید بپرسید..راحت باشید..همه رو جواب میدم😂

(واقعا جوابش از حوصله ی این پست خارجه اگه بخوام بگم خیلی طولانی میشه😅)

اون دوران هم دورانی بود که تا بعداز ظهر مدرسه بودیم و درسا که زیاد بود هیچی وقتی خونه میرفتم هم دغدغه ها و کارهای نسبتاً زیادِ دیگه ی مربوط به زندگی داشتم...خلاصه با گذشت چندسال هنوزم خیلی خوب حس میکنم که چقدر این"میخوام بخوابم" واقعی بود...


+سمتِ راستِ تصویر هم نمادی از لِه شدن نارنگی تو کیفِ مدرسه رو مشاهده میکنید🙊


+طرز تهیه ی این غذا هم گوشه ی کتاب اجتماعیم پیدا کردم😐هرچی هم فکرمیکنم یادم نمیاد از کی پرسیدم و پختمش یا نه🙊


+ این چندتا کتابی که مونده بودن هم دادم رفت...البته چندتا هم هستن از پایه های مختلف مدرسم..اونا رو تا این لحظه خیلی سفت و سخت نگه داشتم..چون کتابهایین که باهاشون زندگی کردم و یادآور خیلی از خاطراتمن ..مثلا بخوانیم و بنویسیمِ اول ابتداییم😅

که این دیوانه سرگردان بماند

امشب انگار تنها نشستم وسط یه بیابون و تا هرجا که چشمم میتونه ببینه خالی از هرگونه موجوده...ثانیه ها بدونِ وقفه رد میشن ..تنها صدا سکوته ولی حس میکنم صدای حرفهای مونده روی دلم انگار سینه م رو میشکافه و بیرون میزنه تا شاید کمی بارِ دل سبک بشه...یکم که میگذره دیگه صدای درونم هم قطع میشه...دیگه نمیدونم چی بگم...شروع میکنم به سرزنش کردن...دِ آخه تو چِت شده فرشته؟؟!
درعین اینکه فکری و جسمی مشغول زندگی و ابعاد مختلفشم ولی تهش ذهنم پر شده از دوتا مسئله...یکی کهنه ست و یکی جدید‌...با خودم میگم "ذهنتو درگیر این چیزا نکن‌...انتظارم از تو بیشتر بود دختر!"
نمیدونم چرا تیکه ی دومِ جملم واسم سنگینی میکنه..کمی مکث میکنم و نگاهم به کیبورد،تار میشه..نمیخوام بهش بها بدم...دوباره برمیگردم به اصل قضیه...کمی که واکاوی میکنم یادم می آد روزهایی بود که مسئله ی جدید برام اهمیتی نداشت... بعدتر حساس شدم ولی بازهم نه اینکه ذهنم رو درگیر کنه..مدتی قبل،با پیش اومدن چند نشانه حساستر شدم ...سعی کردم بیخیال بشم و خدا خدا میکردم که دیگه هیچ نشانه ای نبینم و هیچ پیش آمدِ احتمالی اتفاق نیفته...اما باز هم مهم نبود کجا هستم؛خونه،بیرون،مشغولِ خوندنِ یک کتاب درسی یا دیدنِ تلویزیون،تو آشپزخونه،در سکوت یا مشغول صحبت با یک نفر دیگر هرکسی که باشد..یکهو یک کلمه یا جمله ی سرکش که برای استتار خودش رو ربط میداد به آن لحظه ، می اومد و یادآور اون مسئله میشد‌‌...
تصمیم گرفتم بسپارم به خدا تا هرچه خیر است پیش بیاید..و دیگر نه به آن مسئله فکرکنم و نه بیخیال باشم...عادیِ عادی...
بازهم گاهی برایم آن مسئله یادآوری میشود...کاری به کارش ندارم...اما امشب برام خیلی آزاردهنده شده..اینکه تکلیف این مسئله به کجا میرسه و باید دلگرم بشم یا برای همیشه پروندش بسته بشه سردرگمم کرده‌‌...
راستی چقدر خوبه که شب رو داریم...
چقدر خوبه که پاییزه با این هوای بارونیِ قشنگش....
پی نوشت: مسئله ی جدید به مسئله ی قدیم ربط دارد...


سنجاقبرای گفتن از شادیها باید اشاره کنم به تولد سرکار خانوم خواهرکوچولویمان و کیک خودم پز و این حرفا :)   = عکس
( ۱_اون پاپیون ریزا کار من نبود:|  ۲_عجله در تولد گرفتن و خوردن کیک باعث میشه بعداً که عکسارو نگاه میکنی ببینی عههه اینجاش چرا اینجوریه، اونورو چرا اونجوری کردی و... :/   ۳_#نه_به_خود_سانسوری)
ته تغاریمون رسماً وارد ۶ سال شد..البته با زبون و سیاستِ شگفت آوری که در گفتار و رفتار و دلبری داره اصلا این مرزهای تاریخی و سِنی در برابرش حرفی برای گفتن ندارن :)

یادداشت خودکاری: بارون D:


یادداشت مدادی: چیدمان طبقه های کتابخونه رو تغییر دادم..بماند که وسط کار موقعی که کل زمین پراز کتاب و برگه بود حس پشیمونی بسیاری بهم دست داد ولی بالاخره جمع و جورشون کردم و الان هردفعه چشمم بهش میخوره حس رضایتمندی دارم‌‌ و به خودم میگم چرا این همه مدت اونجوری بود :|

+ببخشید که نظرات رو میبندم.

ره رو منزلِ عشقیم

تو فکر بودم..و شاید غمگین..و حسِّ همراهِ روز و شبِ این چند وقتم،خیلی دلتنگ...گوشی دستم بود و خبرها رو میخوندم...
نمیدونم از کجا صدای مولودی میومد
"کسی که یاری مثل تو داره بیاره بیاره بیاره
یه سرِ زلفِ تو تموم عالم نداره نداره نداره"
یهو به سرم زد یبار دیگه اجازه بگیرم(برای رفتن به بخش کرونای بیمارستان)..البته اجازه ی اجازه هم که نه..چون تهش اختیار با خودمه..ولی دوست ندارم خانوادم تهِ دلشون راضی نباشه...مخصوصا این قضیه که به شرایط و زندگی هممون مربوط میشه...
همینجوری و معمولی تر از تمامِ این چندماه بهشون گفتم..قبول کردن...!!!
تعجب کردم..! برای اینکه مطمئن بشم چندبار پرسیدم واقعا؟؟؟!! جدی برم؟؟! میخوام هماهنگ کنماا ؟!

راضی بودن..نمیدونم چیشده...نکنه ازم خسته شدن؟! : ))
مولودیش قشنگ بود: "تو
                                ماهِ دلارایی
                                امیرِ دلهایی..."
واقعا نمیدونم تصمیم عاقلانه ای هست یا نه...
به وجود با این همه ضربه و فشاری که داریم تحمل میکنیم...نمیدونم...
و من در صحرا
پی نشانی میگردم
شاید آوای زنگوله ی اُشتُران
شاید یک صورت فلکی
و یا خطی از ردِّ پا
هر آنچه که مرا برساند به 
مهربانی
عشق
زیستن
چونان ماهیِ در تُنگِ آب
زنده به امید... : )

+مولودی ای که صداش میومد:
++عنوان:ره رو منزل عشقیم و ز سر حد عدم/تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم (حافظ)
 
+به وقتِ دلتنگیِ طولانی...

با سایه خو گرفته وز آفتاب مانده

پیش نوشت: این پست شاید در ظاهر زیاد منسجم نباشه.. فقط یسری جمله که جای عمیق شدن و پیگیری دارن رو میخواستم ثبتشون کنم..
...................

انسان در جستجوی راحت و فراغت است و سامان و قرار میطلبد.
سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست.سخن از آنان است که اسلام آورده اند اما درجستجوی حقیقت ایمان نیستند.
کنج فراغتی و رزق مکفی دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی که بر زبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است.درجستجوی ایمنی که او را از مکر خدا پناه دهد، در جستجوی غفلت کده ای که او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد،
غافل که خانه  غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر طوفانی ست که صخره های بلند را نیز خُرد می کند و در مسیر دره ها آن همه میغلتاند تا پیوسته به خاک شود...


آنچه حُرّ را در دستگاه بنی امیه نگه داشته غفلت است...غفلتی پنهان..شاید تعبیر "غفلت در غفلت" بهتر باشد.

هر انسانی را لیلة القدری است که در آن ناگزیر از انتخاب میشود.


عقل میگوید بمان و عشق میگوید برو؛ و این هردو ، عقل و عشق را خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. "اگرچه" عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرَد عشق را در راهی که میرود تصدیق خواهد کرد؛آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست.

_تیکه های پراکنده از کتاب فتح خون

......................
ای ز شرابِ غفلت مست و خراب مانده
با سایه خو گرفته وز آفتاب مانده
وانجا که بازخواهند از جان و دل نشانی
هم دل سیاه بینی هم جان خراب مانده
وانجا که عاشقان را از صدق بازپرسند
صد عاشق مجازی کاندر جواب مانده...

_عطار نیشابوری

شاید شد . . !

عاشقان هم همه خوابند در این موقع شب
بی گمان یک دل ویران شده از عشق فقط بیدار است . ‌. .

_حامد عسکری


کلیک》 دنیامی

نه پای یه مخاطب خاص از نوع مذکر درمیونه 

و نه الان نصفِ شبه

اما اگه یه روز_نوشت از احساس این چندروزم بگم

همین بیته بالاست...

کاملا بی مخاطبِ مخاطب دارِ مجهول...


الان که فکرمیکنم بنظرم میشه تعمیمش داد به کل زندگی و دنیا و مسائلش. . .

امیدوارم به مرحله ی "یک دلِ ویران شده از عشق" تو زندگیم برسم...اونموقع زندگیم یه زندگی واقعی میشه...


عشق می پنداشتم آسانتر از این حرفهاست

۱》این روزا من و یکی از همکلاسیهام از طرف هلال احمر میریم برای آموزش به مردم..وخب هم من و هم خانم همکلاسی تجربه ی این مدلی تاحالا نداشتیم..
و برخلاف تصورمون ، هم شرایط محیطی و هم صحبت با هر قشری از مردم و با هر نوع برخوردی ، یکی دو روز اول خیلی زیاد سخت بود...
اما کم کم به خودمون مسلط شدیم و به سختی هاش عادت کردیم ...
یه لحظه های شیرینی دیدم که بنظرم به همممه ی سختی کشیدن ها ارزید...
برعکس
یه لحظه هایی بود که یک لحظه بود و تمام اما ما رو به اندازه ی یک قرن باخودمون تنها گذاشت ...
یکی دو روزِ اول ، گاهی با خودم میگفتم چه سوژه های خوبی برای نوشتن هست
اما کم کم دیدم نمیتونم یه آدمِ در به در دنبال یه دارو رو سوژه ی نوشتن کنم..
دیدم نمیتونم از آدمی بنویسم که راننده تاکسیه و چندسالِ آسم داره و این روزا سهمِ ماسکش تو یه انبار درکنار صدهاهزار ماسکِ دیگه احتکار شده و با کلی امید خیال کرد ما ماسک و دستکش توزیع میکنیم...و کاری که از دست ما بر اومد فقط فروریختنِ سلول به سلولِ وجودمون برای نگاه ناامیدش شد..
حتی نوشتنش هم سخته چه برسه به دیدنِ آدمهایی که هنوز تو باغ نیستن یا بهتر بگم ؛ نمیخوان باشن! و حتی یه بهداشتِ معمول همیشگی رو هم رعایت نمیکنن و ازاونور هم ادعاهاشون سر به فلک کشیده...و همینطور آدمهایی که از مهمونی ها و چشم رو هم چشمی های خریدها و تغییر دکوراسیون های عیدشون برای یک سال نمیتونن بگذرن..
دیدم دروغ گفتن و سوء استفاده ی یه عده از این شرایط اونقدر ناراحت کننده و قابل تامَله که من نمیتونم چیزی درموردش بنویسم...
چی بنویسم درمورد آدمهایی که بخاطر این اوضاعِ نابساما اعصابِ خط خطیشون رو سر ما خالی میکردن و البته حق هم داشتن...
تو این چند روزی که رفتیم ، با سه‌مورد کرونایی‌ صحبت کردیم و من تازه تونستم کمی شرای دکتر و پرستارهایی که الان تو بیمارستان ها مشغول خدمت و مبارزه هستن رو درک کنم...

تو این روزها گاهی اوقات هم با بچه های علوم پزشکی از طرف بسیج میریم بسته بندی الکل... اونقدر کار میکنیم که دیگه یه چیزی تموم میشه و دیگه نمیشه کار کرد...از تمام شدن لیبل هایی که رو بطری ها میزنیم تا تمام شدنِ الکلِ خطِ تولید...!
شاید تعدادمون اونقدر زیاد نباشه..و به لطف ماسکهای رو صورتمون ، از همه فقط دوتا چشم مشخصه .. اما تو این چشم ها ، عجیب علاقه و امید و شور دیده میشه...

و البته نتیجه ی ساعت ۶، ۷ صبح بیدار شدن و تحمل دوری راه ها و استرس و نگرانی و گردن درد گرفتن و با این شرایط ، داوطلبانه و بدون حقوق کار کردن! و طی کردنِ مراحل ضدعفونی وقتی به خونه میرسم همین میشه که تو دو هفته از وزن ۵۳ به ۵۰ میرسم! : )

۲》دیشب مهمون برنامه ی دورهمی ، دکتر عبدالجلیل کلانتر هرمزی بود‌...برای اولین بار موقعی که دبیرستان بودم ، اسم ایشونو شنیدم و فهمیدم چه "انسانیه" ...احساس میکنم همچین آدمهایی به تعریفِ واقعیِ خیلی از کلمات در فکر و عمل رسیدن...
(تفاوت سطح مهمان ها هم که موج میزنه!)

۳》چندماهی میشه که دوباره اینستاگرام نصب کردم..و از همون چندماه پیش هم مثل بار قبل که داشتمش ناراضی ام و هی میام حذفش کنم اما هربار فقط به خاطر دلایلی اینکارو نمیکنم..(آرزومه یه بار اشتباهی دستم بخوره روش حذف بشه!) دیگه هم جذابیت خاصی واسم نداره و هفته ای یکی دوبار سر میزنم بهش.‌‌‌
آقا یه فاجعه ای پیش اومده که زبانم قاصره از گفتنش..! چندروز پیش بعد از چندماه فالو کردن و صحبت کردن با یه نفر ، فهمیدم اشتباهی گرفتم!! :/ درواقع یه پیج اشتباهی رو به جای پیج یه نفر فالو کرده بودم (اونم دنبالم کرده بود) و دو سه بار تو دایرکت با هم حرف زدیم و حتی همون اول که برای بار اول بهش پیام داده بودم کامل خودمو معرفی کرده بودم =_= بزرگوار هم هیچ وقت به روش نیوورده بود که اشتباه گرفتم! یعنی وقتی پیام معرفیم رو دوباره میخوندم دوست داشتم سر به بیابون بذارم =_= تفاوت آیدی این بزرگوار با آیدی شخص اصلی این بود که همون بود ولی بین حروفش نقطه گذاشته بود‌‌..هیچ وقت هم پستی هم نذاشت...بیوش هم یه جوری بود که به اون شخص اصلی میشد بخوره :|
هیچی دیگه درجا بلاکش کردم :/ اصلا از اینکه جواب پیامام رو میداد در تعجبم =_= حتی بیارم خودش سرصحبت رو باز کرد =_=
هنوزم نمیخوام این داستان ناجوانمردانه رو باور کنم :(

۴》پیشنهادِ دیدن برنامه ی عصر از شبکه ی افق.. با حضور دکتر کرمی درمورد کرونا و جنگ بیولوژیکی.چهارشنبه ۹۸/۱۲/۲۱..(لینکش هم اگه شد فردا اضافه میکنم)



باید رد شد از این پلِ شکسته . . .

این روزا پر از حس دلتنگیم... دلتنگ مامانبزرگ، F&F ، دوستای مجازی ، وبم و کلا دلتنگ!

a bout my grand mom:
دلتنگی برای مورد اول خیلی شدیده...تو این یه سالی که ازاینجا نقل مکان کردن به یه شهر آروم و کوچیک و خوش آب و هوا ، فقط دوبار تونستیم بریم خونشون که آخرین دفعه ، مرداد ماه بود ازاونموقع هم فقط دوبار اونا اومدن خونمون و چون زمان بودنشون تقسیم کرده بودن سهم ما فقط یه نصف روز بود...وقتی هم میان نوه ها میچسبن بهشون و نتیجه اینکه همون نصف روز هم که میومدن خونمون ، نوه ها هم میومدن و بعدشم کم کم مامان باباهاشون میومدن و عملا یه مهمونی میشد که یه مامان بزرگ بابابزرگی هم داشت...حالا این خیلیم خوبه...مسئله اینه که دیگه فرصت زیادی برای حرف زدن باهاشون پیش نمیومد و برای مایی ‌که دیر به دیر میبینمشون حس دلتنگیمون ارضا نمیشد...فرض کنید ۱۰ تا نوه ی غیرعاقل(از صفر تا ۸ سال) بخوان یکی یکی برای مامانبزرگ حرف بزنن ، شعر بخونن و چیزایی که یادگرفتن تعریف کنن و از کنارش تکون نخورن.. اصلا حق نوه ی ارشد! به چشم میاد؟!! تازه اونا هرچندوقت یه بار میرن شهر مامانبزرگ اینا و بهشون سر میزنن و هروقت میان نوه های عاقل(از ۸ تا ۱۴ سال) خاطرات اونجا بودنشون و کارایی که کردن تعریف میکنن . . .مثلا تو یه بازه ای هرکس میرفت خونشون از درختاشون کلی سیب و آلوچه(گوجه سبز) و گردو میچید ...ما هم با حسرت فقط شنونده بودیم..یه بار به شوخی بهشون گفتم برای ما هم بذاریدااا...دیگه مامانبزرگ به زووور ۴ تا سیب رو بالاترین نقطه ی درخت واسمون نگه داشته بود و نذاشته بود کسی به اونا دست بزنه که وقتی رفتیم ما اونا رو بچینیم!
حس و حال خونه ی مامانبزرگ وصف نشدنیه...اون پتوها و لحاف تشکهای قدیمیِ سنگییین که خستگی رو از تن هر آدمی بیرون میکنن ...کلوچه های همیشه رو میز که عصرها با چایی میخوریم...صبح بیدار شدن ها با صدای چرخ خیاطی بابا بزرگ...همیشه رادیو گوش کردن مامانبزرگ تو آشپزخونه که باعث میشه خبرها رو زودتر از ما داشته باشه!... اونجا ساعت ۸ و نیم صبح بیدار شدن یعنی خیلی دیر و تا ظهر خواب بودن!...سالاد شیرازی های سر سفره ی ناهار...بشقابهای ملامین و استیل...شربت های همیشگیِ نعنا یا گلاب...کمد رختخوابها، جایی که همه ی نوه ها خاطرات های جذابی باهاش دارن...آب بازی های تو حیاط...ظرف شستن های بی پایان!...ممنوع بودن سروصدا موقع بعداز ظهر که بابا بزرگ خوابه و با اینکه همیشه یه بالشت رو گوشش میذاره ، آخرش وقتی بیدار شد میگه چقدررر سر و صدا میکنید[لبخند] ...مامانبزرگ که راهکار هر دردی رو چرب کردن میدونه ...
هعییییی...خیلی دلم تنگشونه...پریشب تلفنی باهاشون حرف زدم...گفتم مامانبزرگ حالا اگه گوشی لمسی داشتی تصویری حرف میزدیم..
مثل همیشه با خنده گفت نه با دکمه ای خودم راحتترم[لبخند]

a bout F&F :
دو تا دوست صمیمیم هستن که از راهنمایی با هم دوستیم...نقاط اختلافمون از نقاط اشتراکمون بیشتره ، رشته و دانشگاه و اعتقادات و طرز زندگیمون باهم متفاوته ، سالی یکی دوبار همدیگه رو میبینیم! و با وجود اینکه هرکدوم دوستای دیگه ای داریم ، به دلایلی که برای خودمون هم ناشناخته ست این دوستیمون از پایداری و درک عجیبی برخورداره و معتقدیم بهترین کسایی هستیم که همدیگه رو می فهمیم...معتقدیم زمین و زمان همه ی تلاششو به کار میبره تا همون سالی یکی دوبار هم ما با هم بیرون نریم...از جمله اینکه هرموقع با کلی دنگ و فنگ قرار گذاشتیم یه کار غیرمنتظره برای یکیمون پیش اومده ، آب و هوا آلوده شده ، بارون شدید اومده یا برای یکی سفر بدون برنامه پیش اومده یا به طور کل یه چیزی میشه که قرارمون بهم بخوره...
به علاوه ی اینکه وقتی داریم برنامه میچینیم نظراتمون درمورد محل قرار گذاشتن هم با هم تفاوت زیادی داره :/ یعنی ما هر موقع با موفقیت میریم سر قرار و همدیگه رو میبینیم اشک شوق تو چشمامون حلقه میزنه! مورد داشتیم همین بار آخر که همدیگه رو دیدیم و بنظر خودمون"بالاخره موفق شدیم" در همون حین ، زلزله اومد!! البته خفیف بود ولی خب...
ماه گذشته تولد هردوتاشون بود...دیگه به همون تبریک مجازی اکتفا کردم و گفتیم همینجوری شرایط و اوضاع جامعه مساعد نیست ما برنامه ی بیرون رفتن هم بذاریم دیگه معلوم نیست چه مصیبتی پیش میاد ! :|

a bout my blog:
اعتراف میکنم از روزی که وبلاگ زدم ، چندبار نظرم درمورد اهداف و دلیل نوشتنم تغییر کرده..حالا این موضوع رو باز نمیکنم...ولی فکرکنم تنها عقیده ای که از اون اول تا الان با وجود وسوسه های زیاد ثابت مونده و دربرابر تغییرش مقاومت کردم ، اینه که از رشته و کارم حرفی نزنم...همینجوریش بخش زیادی از زندگی روحی و مادیم رو درگیر کرده ، اینجا خواستم تمرین کنم که به ابعاد دیگه ی زندگیم نگاه کنم و ازاینکه این رشته تمامِ من باشه و فقط به درسم محدود باشم و برای اطرافیانم با رشته م شناخته شده باشم خارج بشم...و یکم بقیه ی خودم رو ببینم و ببینم این "خودم" بدون درس و رشته ای که بسیار بهش علاقه منده ، چه حرفی برای گفتن داره...
تو خانواده و فامیل (اگه فامیل رو به عمو عمه دایی و خاله ی نداشته و فرزندانشون محدود کنیم) تا الان کسی رو نداشتیم که وارد اینجور رشته ها شده باشه و اکثرا مهندسی یا رشته های حوزه ی ریاضی و انسانی خوندن و بعضاً دیده میشه تعصب خاصی رو مهندسی دارن...و نمیدونم چه جهش ژنتیکی ای رخ داد که من به علوم تجربی علی الخصوص این دسته از رشته ها علاقه مند(اونم به طرز شدید) شدم...الان مثلا عمده ی صحبتهام با فامیل درمورد رشته م و یا سوالات درمانیشونه...نه اینکه فکر کنید پزشک هستم ها...نه! ولی انتظار دارن چون تو حیطه ی درمانم ، انواع مشکلات و درمانها درهرررر موردی که باشن رو پاسخگو باشم وگرنه "پس این درسایی که میخونین چیَن؟!" (البته اینطوری نمیگن ولی مضمون حرفشون همینه) حالا هی توضیح بده که به جان خودم من تخصصم چیز دیگه ایه :|
یا مثلا مامانبزرگام هربار که میبینمشون معمولا میپرسن دیگه چی یاد گرفتی؟! [لبخند] (و یا ازاین دست سوالات..چون بعضی وقتا براشون خاطره ای چیزی تعریف میکنم)
خلاصه چون مخالفم با اینکه جدیداً این موضوع خیلی پررنگ شده که تو جامعه براساس رشته ، آدمها جایگاه پیدا میکنن و رشته ها تو تعاملات تاثیر پیداکرده ، سعی کردم این روند رو تو روابط مجازیم درپیش بگیرم...(حالا فکر نکنید رشته ی خیلی شاخی میخونم!)
(برگردیم به بحث اصلی یعنی دلتنگی برای وب! )با این تفاسیر ، خیلی چیزا و اتفاقات زندگیم رو نمینویسم ولی همون چند خط پستهایی که مینویسم یه حس خوبی بهم میده و دوست دارم تندتر پست بذارم و هر موقع زیاد فاصله می افته دلم تنگ میشه...! انگار یه پناهگاه اَمنه...به خصوص اینکه اسمش(آفتابِ بارانی) تو هرروزم جاریه...

a bout my virtual friends:
دو هفته ست که بخاطر مشغله های خانوادگی و شخصی هیچ پستی (بجز دو سه تا) رو نخوندم..و دوست دارم یه فرصت گیر بیارم که بشینم با حوصله همه رو بخونم...دلم برای صحبت کردن حتی درحد یه سلام احوال پرسی با دوستای مجازیم تنگ شده...به یادشونم منتها گذاشته م یه وقتی باشه که بتونم قشنگ حرف بزنم نه اینکه مجبور بشم امروز یه کامنت بدم ، پس فردا یه کامنت دیگه در ادامه ی کامنت امروز :/ چون اینجوری هم شرمنده ی طرف مقابلم میشم هم اینکه حس خوبی نداره...


دیدین یه وقتایی آدم کلی حرف داره ولی هرچی بگه ، نمیتونه حق مطلب رو ادا کنه؟!.‌‌..هرچی میگرده نمیتونه حرفاشو تو کلمه ها جا بده؟!..نیاز داره یه نفر شنونده باشه و شروع کنه براش از هر دری حرف بزنه؟!..الان دقیقا همون شکلیم...

+برای این حالم
هرچه بازجویی کنی ،
 تنها یک جواب دارم ؛
چون "دلتنگم" . . .

عشق ، یعنی به تو رسیدن...



   حسین(ع) دیگر هیچ نداشت که فدا کند جز جان که میانِ او و ادایِ امانت          ازلی فاصله بود...

    و اینجا سدرةالمنتهی است.نه...که او سدرةالمنتهی را آنگاه پشت سر نهاده         بود که از مکه پای در طریق کربلا نهاد... و جبرائیل تنها تا سدرةالمنتهی              همسفر معراج انسان است...

     سدرةالمنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است...عقلِ بی اختیار...

     اما آلِ کساء، ساحتِ امانتداری و اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمیدهند        که هیچ ، بال میسوزانند...

      آنجا ساحتِ انی اعلم ما لا تعلمون است...

     آنجا ساحتِ علمِ لدنی است ، رازداری خزائن غیب آسمانها و زمین ؛ آنجا              سبحات فنای فی الله است و بقای با الله...

    و مردِ این میدان ، کسی است که با اختیار ، از اختیار خویش درگذرد و طفل        اراده اش را در آستان ارادت قربان کند و چون اینچنین کرد درمی یابد که          غیر    او را در عالم اختیار و اراده ای نیست...

    اما چه دشوار است طی این عرصات! آنان که به مقصد رسیده اند میگویند         میان ما و شما تنها همین " خون " فاصله است ؛

    تا سدرةالمنتهی را با پای عقل آمده ای 

    اما از این پس جاذبه ی جنون ، تو را خواهد برد...

   طی این مرحله دیگر با پای اراده میسر نیست؛ بال میخواهد و

    بال را به عباس میدهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد..‌.  .

   _فتحِ خون(شهید مرتضی آوینی)


     آه از سرخیِ شفقی که روز را به شب می رساند و آه از دهر آنگاه که بر         مرادِ سفلگان میچرخد...


[السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)]


ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
به دور از شلوغی های شهر و هیاهوی مجازی ، می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan