آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

روز_نوشت_۱

ا_در یکی از خیابونای پررفت و آمد داشتیم پیاده میرفتیم...
یدونه از این گاری هایی که روشون آلوچه و لواشک و آلبالوخشک و مشتقات میفروشن کنار خیابون بود ... سینی آلبالوها روی زمین ریخته بود و دونفر آقا ، با دست مشغول جمع کردنشون بودن...یکیشون به اون یکی میگفت اشکال نداره؛سریع جمعشون کنیم دوباره بذاریمشون رو گاری! :|

حالا بهتر میفهمم چرا انقدر خوشمزن :/  :)

۲_خانوم "ر" (سن:سه سال و نیم) قراره بره بیرون و یه پیراهن پوشیده که روش عکس دوتا دلفین داره...بهش میگم : واااای چه پیراهن قشششنگی ♡_♡ این دلفین ها رو هم میخوای با خودت ببری بیرون؟؟
میگه : اینا ماهین نه دوفین!(دلفین)
سعی کردم متقاعدش کنم که اینا دلفینن اما قبول نکرد و با اصرار گفت ماهین ...
چند روز بعد . . .دوباره همون پیراهن رو پوشیده بود ..با ذوق خطاب به ایشون و پیراهنش گفتم: چقدرررر دلم برای این ماهی ها(براساس حرف اونروزش) تنگ شده بوووود...
خیلی جدی و حق به جانب میگه:اینا دوفینن نه ماهی!! :/
واقعا موندم چی بگم =_= احساس خجالت کردم از خودم و ایشون و حاضرانِ اون صحنه :)))

۳_یدونه عنکبوت کشتم! مجبور شدم و خیلی لحظه ی سختی بود @_@ بار اول که زدم روش ، شدت ضربه کافی نبود و عنکبوته وارونه شد...بدنش قشنگ بودااا ولی صحنه ی مشمئزکننده ای بود برام :|
اون تصویر تو ذهنم مونده و همینطور جلو چشمامه #_#  : (

>Wrote _The _Day
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan