آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

درباره خودم

{به نام خدا}

"درباره ی من"...چه عبارت سنگینی ست...

به راستی من کیستم؟! در پِیِ کدام آبادی،
به دنبالِ کدام کور سوی نور قدم برمیدارم..؟! که چه بشود و با کدام انگیزه؟!
فاصله ی بین انگشتانم تا کیبود ، کیلومترها دراز شده
و دستم سنگین برای حرکت ...گویی در مسیرِ گذرِ خون،
چندین عوارضی زده اند و تا بهایی برای حرکت ندهد ، باید ایست کند...
بهتر که نگاه میکنم متوجه میشوم در تابلوی بازرسی نوشته اند:
"خون تا دلیلی درخورِ صرف هزینه و گذرِ عمر پیدا نکند مجوز عبور پیدا نخواهد کرد"...
و خونِ من..سردرگم و حیران.. در جستجوی دلیلی که بشود نیروی محرکه اش و او را با چشم باز و بسته به گردش در بیاورد...
اگر مشخصاتِ رایج را بخواهید ؛
دختری بین ۲۰ تا ۲۳ سال هستم..در حال آموختنِ مامایی..و برای فرار از خطر
تک بعدی شدن در حال تقویت ابعاد دیگر زندگی...
هم بنا به جبرِ شرایط و هم از روی علاقه ، بیشتر از دیدن و گفت و شنودِ
جهانِ نامحدود از پشت مانیتور ، درگیر زندگی واقعی در یک ابعاد نسبتاً مشخص هستم...
"فرشته ی روی زمین" ریشه در کودکیم دارد و اتفاقات و خاطرات تلخ و شیرین بسیاری که منجر به "منِ"امروزم شدند را برایم یادآوری می کند...


| [درگیرِ آسمان باید....
| زمین را
| اعتباری
| نیست...]

(یکشنبه ۲۳ شهریورِ ۱۳۹۹)
__________________________________________________________
| آی آدمها ! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
|نان به سفره ،  جامه تان بر تن ،
|یک نفر در آب می خواند شما را...
|موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد
|باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
|سایه هاتان را ز راه دور دیده
| آب را بلعیده در گودِ کبود و هر زمان بی تابیش افزون
|میکند زین آبها بیرون
| گاه سر ، گه پا
| آی آدمها !
| او ز راه مرگ ، این کهنه جهان را باز میپاید
|
| میزند فریاد و امید کمک دارد :
|《آی آدمها که روی ساحل آرام ، در کار تماشایید! 》
|
|  _نیما یوشیج
|


+با گذشت زمان تکمیل میشود . . .
 
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
به دور از شلوغی های شهر و هیاهوی مجازی ، می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan