آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

صد و دومین پست

تصویری از آخرین کتابهای بازمانده از دوران مدرسم..!

از اینکه حرفها و احساسات و اعتراضاتم رو تو شعرها پیدا میکردم انقدر خوشحال بودم که از در و دیوارِ کتابام همینطور شعر میزد بیرون🤦🏻‍♀️

رقابت ناسالم،سمپادزدگی بعضی از افرادِ کادر مدرسه،انتظار تبدیل شدنمون به یسری آدم ماشینیِ قالبی،تبعیض و وجود یسری نور چشمی و اتفاقاتی که به دنبال این مورد رخ میداد  از چیزایی بودن که خیلی ناراحتم میکردن(البته منکر اندک خوبیهای سمپاد هم نمیشم)..شعر خیلی دوست داشتم ..مخصوصا حافظ..بیت هایی که خوشم میومد رو همه جا مینوشتم😬تو یه دورانی از شعر نو متنفر بودم..مثلا تو راهنمایی که باید امتحان شعر حفظ میدادیم و انتخاب شعر به عهده ی خودمون بود ، اکثر بچه ها از شعر های سهراب سپهری حفظ میکردن..روز امتحان معلم اسممونو یکی یکی میخوند میرفتیم رو سکو شعرمونو میخوندیم.. فرض کنید بعداز چند نفر که "اهل کاشانم روزگام بد نیست..."از سپهری یا "پیش از اینها فکر میکردم خدا..."از قیصر امین پور رو خوندن من از حافظ این شعرو خوندم:

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

بیت اولو که خوندم و معلممون دید غزله و دیگه شعر تکراری نیست همون موقع بیستو داد بهم😂بعداز یه مدت کم کم به شعر نو هم علاقه مند شدم..تو اینترنت دنبالشون میگشتم و از خوندن بعضیاشون کِیف میکردم..حس میکردم دقیقا همون حرفایین که من بلد نیستم به زبون بیارمشون.. :) این شعری که تو عکس هست هم یکی از همون شعرایی بود که خیلی دوستش داشتم :)

اون I want to sleep هم یه مظلومیتی تو عمقش هست😂یادش بخیر اون سال یه سرویس مدرسه داشتیم که سرویس دوتا مدرسه رو گرفته بود.. صبحا اول ما رو میبرد مدرسه بعد میرفت دنبال بچه های اون یکی مدرسش..بقدری زود میومد دنبالمون که چیزی نگم بهتره🤧موقعی که میرسیدیم مدرسه میتونستیم حدود یک ساعت و نیم تا ساعت ۷ و نیم بخوابیم یا درس بخونیم، چراغای مدرسه رو روشن کنیم ،از طلوع خورشید لذت ببریم و به مدیر و معاون و مسئولین مدرسه که میومدن صبح بخیر بگیم🤐

شاید براتون سوال بشه خب چرا سرویستو عوض نکردی؟ باید در جواب بگم چونکه😶.

سوال دیگه ای داشتید هم میتونید بپرسید..راحت باشید..همه رو جواب میدم😂

(واقعا جوابش از حوصله ی این پست خارجه اگه بخوام بگم خیلی طولانی میشه😅)

اون دوران هم دورانی بود که تا بعداز ظهر مدرسه بودیم و درسا که زیاد بود هیچی وقتی خونه میرفتم هم دغدغه ها و کارهای نسبتاً زیادِ دیگه ی مربوط به زندگی داشتم...خلاصه با گذشت چندسال هنوزم خیلی خوب حس میکنم که چقدر این"میخوام بخوابم" واقعی بود...


+سمتِ راستِ تصویر هم نمادی از لِه شدن نارنگی تو کیفِ مدرسه رو مشاهده میکنید🙊


+طرز تهیه ی این غذا هم گوشه ی کتاب اجتماعیم پیدا کردم😐هرچی هم فکرمیکنم یادم نمیاد از کی پرسیدم و پختمش یا نه🙊


+ این چندتا کتابی که مونده بودن هم دادم رفت...البته چندتا هم هستن از پایه های مختلف مدرسم..اونا رو تا این لحظه خیلی سفت و سخت نگه داشتم..چون کتابهایین که باهاشون زندگی کردم و یادآور خیلی از خاطراتمن ..مثلا بخوانیم و بنویسیمِ اول ابتداییم😅

بچه رئیس

امروز یه نوزاد ۲۰ روزه اومد بیمارستان..پسر آرومی بود ولی یجوری نگاهم میکرد و جدی بود که ناخودآگاه یاد عنوان بچه رئیس افتادم :) 

از مامانش اجازه گرفتم تا عکس بگیرم ازش ..اجازه داد. تا خواستم عکس بگیرم بچه هه (اسمش صدرا بود) یه خمیازه کشید بعد شروع کرد به کش و قوس رفتن.. بعد که آقا کش و قوساش تموم شد باز یه خمیازه دیگه کشید :|

 بعدشم با یه اخم منتظر موند ازش عکس بگیرم :/

انگار میگفت "این لوس بازیا چیه زود عکستو بگیر برو حوصله ندارم :|"

مادره هم هی قربون صدقه رفتار مردونه ی پسرش میرفت :/

بعد متوجه شدم که بعله
ایشون از اون دسته افرادِ نُهِ نُهیه..درواقع من امروز سعادت عکس گرفتن از یه متولد۹۹/۹/۹ رو داشتم :))

 دیگه واقعا بچه رئیس بود..نه؟! :)


+ باید خیلی قوی باشیم

خیلی کارا مونده که نکردیم
خیلی ذوقا مونده که نداشتیم
باید خیلی امید داشته باشیم
خیلی کارا داریم هنوز... :)

یلداتون مبارک:)🍉

که این دیوانه سرگردان بماند

امشب انگار تنها نشستم وسط یه بیابون و تا هرجا که چشمم میتونه ببینه خالی از هرگونه موجوده...ثانیه ها بدونِ وقفه رد میشن ..تنها صدا سکوته ولی حس میکنم صدای حرفهای مونده روی دلم انگار سینه م رو میشکافه و بیرون میزنه تا شاید کمی بارِ دل سبک بشه...یکم که میگذره دیگه صدای درونم هم قطع میشه...دیگه نمیدونم چی بگم...شروع میکنم به سرزنش کردن...دِ آخه تو چِت شده فرشته؟؟!
درعین اینکه فکری و جسمی مشغول زندگی و ابعاد مختلفشم ولی تهش ذهنم پر شده از دوتا مسئله...یکی کهنه ست و یکی جدید‌...با خودم میگم "ذهنتو درگیر این چیزا نکن‌...انتظارم از تو بیشتر بود دختر!"
نمیدونم چرا تیکه ی دومِ جملم واسم سنگینی میکنه..کمی مکث میکنم و نگاهم به کیبورد،تار میشه..نمیخوام بهش بها بدم...دوباره برمیگردم به اصل قضیه...کمی که واکاوی میکنم یادم می آد روزهایی بود که مسئله ی جدید برام اهمیتی نداشت... بعدتر حساس شدم ولی بازهم نه اینکه ذهنم رو درگیر کنه..مدتی قبل،با پیش اومدن چند نشانه حساستر شدم ...سعی کردم بیخیال بشم و خدا خدا میکردم که دیگه هیچ نشانه ای نبینم و هیچ پیش آمدِ احتمالی اتفاق نیفته...اما باز هم مهم نبود کجا هستم؛خونه،بیرون،مشغولِ خوندنِ یک کتاب درسی یا دیدنِ تلویزیون،تو آشپزخونه،در سکوت یا مشغول صحبت با یک نفر دیگر هرکسی که باشد..یکهو یک کلمه یا جمله ی سرکش که برای استتار خودش رو ربط میداد به آن لحظه ، می اومد و یادآور اون مسئله میشد‌‌...
تصمیم گرفتم بسپارم به خدا تا هرچه خیر است پیش بیاید..و دیگر نه به آن مسئله فکرکنم و نه بیخیال باشم...عادیِ عادی...
بازهم گاهی برایم آن مسئله یادآوری میشود...کاری به کارش ندارم...اما امشب برام خیلی آزاردهنده شده..اینکه تکلیف این مسئله به کجا میرسه و باید دلگرم بشم یا برای همیشه پروندش بسته بشه سردرگمم کرده‌‌...
راستی چقدر خوبه که شب رو داریم...
چقدر خوبه که پاییزه با این هوای بارونیِ قشنگش....
پی نوشت: مسئله ی جدید به مسئله ی قدیم ربط دارد...


سنجاقبرای گفتن از شادیها باید اشاره کنم به تولد سرکار خانوم خواهرکوچولویمان و کیک خودم پز و این حرفا :)   = عکس
( ۱_اون پاپیون ریزا کار من نبود:|  ۲_عجله در تولد گرفتن و خوردن کیک باعث میشه بعداً که عکسارو نگاه میکنی ببینی عههه اینجاش چرا اینجوریه، اونورو چرا اونجوری کردی و... :/   ۳_#نه_به_خود_سانسوری)
ته تغاریمون رسماً وارد ۶ سال شد..البته با زبون و سیاستِ شگفت آوری که در گفتار و رفتار و دلبری داره اصلا این مرزهای تاریخی و سِنی در برابرش حرفی برای گفتن ندارن :)

یادداشت خودکاری: بارون D:


یادداشت مدادی: چیدمان طبقه های کتابخونه رو تغییر دادم..بماند که وسط کار موقعی که کل زمین پراز کتاب و برگه بود حس پشیمونی بسیاری بهم دست داد ولی بالاخره جمع و جورشون کردم و الان هردفعه چشمم بهش میخوره حس رضایتمندی دارم‌‌ و به خودم میگم چرا این همه مدت اونجوری بود :|

+ببخشید که نظرات رو میبندم.

ره رو منزلِ عشقیم

تو فکر بودم..و شاید غمگین..و حسِّ همراهِ روز و شبِ این چند وقتم،خیلی دلتنگ...گوشی دستم بود و خبرها رو میخوندم...
نمیدونم از کجا صدای مولودی میومد
"کسی که یاری مثل تو داره بیاره بیاره بیاره
یه سرِ زلفِ تو تموم عالم نداره نداره نداره"
یهو به سرم زد یبار دیگه اجازه بگیرم(برای رفتن به بخش کرونای بیمارستان)..البته اجازه ی اجازه هم که نه..چون تهش اختیار با خودمه..ولی دوست ندارم خانوادم تهِ دلشون راضی نباشه...مخصوصا این قضیه که به شرایط و زندگی هممون مربوط میشه...
همینجوری و معمولی تر از تمامِ این چندماه بهشون گفتم..قبول کردن...!!!
تعجب کردم..! برای اینکه مطمئن بشم چندبار پرسیدم واقعا؟؟؟!! جدی برم؟؟! میخوام هماهنگ کنماا ؟!

راضی بودن..نمیدونم چیشده...نکنه ازم خسته شدن؟! : ))
مولودیش قشنگ بود: "تو
                                ماهِ دلارایی
                                امیرِ دلهایی..."
واقعا نمیدونم تصمیم عاقلانه ای هست یا نه...
به وجود با این همه ضربه و فشاری که داریم تحمل میکنیم...نمیدونم...
و من در صحرا
پی نشانی میگردم
شاید آوای زنگوله ی اُشتُران
شاید یک صورت فلکی
و یا خطی از ردِّ پا
هر آنچه که مرا برساند به 
مهربانی
عشق
زیستن
چونان ماهیِ در تُنگِ آب
زنده به امید... : )

+مولودی ای که صداش میومد:
++عنوان:ره رو منزل عشقیم و ز سر حد عدم/تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم (حافظ)
 
+به وقتِ دلتنگیِ طولانی...

درگیر آسمان باید..زمین را اعتباری نیست...

_سحابی قشنگترین قبرستونیه که تا به حال دیدم.

+قبرستون؟!

_آره سحابی هم محل تولد و هم محل مرگ ستاره هاست.همشون برمیگردن به همون جایی که ازش متولد شدن..

+من نمیدونستم ستاره ها هم میمیرن...!

_همشون میمیرن.خیلی از ستاره هایی که ما الان داریم میبینیم، شاید میلیون ها سال پیش مردن،ولی به خاطر مسافتی که ما باشون داریم، هنوز داریم اونا رو می بینیم.

+یعنی اینقدر دورن؟
_خیلی دور، خیلی نزدیک. وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن. اما اگه با کهکشانای دیگه مقایسه کنیم تازه میفهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم.

(دیالوگی از فیلم خیلی دور،خیلی نزدیک)

خانم"عین" کرونا گرفت و خیلی زود فوت کرد...ستاره بود و نورش برای خیلیا روشنی...این خبر بینهایت برام باورنکردنی بود و ناراحت کننده ..راستش خیلی تلخه که نمیشه آرزو کرد ستاره ها ابدی باشن...
نمیدونم جای خالیش رو چه کسی و کدوم گوشه از دنیا پر میکنه...بعضی ها بخاطر خانم "عین" متاثر شدن و دست به تصمیم ها و کارهای جدید زدن..ولی واقعا این حفره ی خالی پر میشه...؟! 

+نورِ زندگی از آتش برمیخیزد و 
آتش از  
مرگِ   
چوب . . .

چنین مظلوم : )

کاش رهگذری در حالِ عبور
از تکرارِ روزهای خواهرانه ام میپرسید : )
و من میگفتم
صبحها با نوای آلارم های بی پایان گوشی برادرم که از تاریکی تا روشنایی های روز در گوشمان طنین انداز است بیدار میشوم.. همان آلارم هایی که تو به غلط گمان میکنی آخرینش را خاموش کردی اما بعداز ده دقیقه خوابیدن دوباره میبینی این قصه سر دراز دارد
بالاخره با آخرین آلارم بالاخره او هم چشم باز میکند و دست و رویی میشوید تا سر کلاس حاضر شود
با خیال راحت از اینکه دیگر آلارمی نیست و برادر هم بیدار است و کمی دیگر کلاسهای مجازی اش شروع میشود‌ میروم تا اندکی دیگر چشم روی هم بگذارم تا فقط دو سه در صدِ دیگر به انرژی ذخیره ام برای شروع یک روزِ پرکار اضافه کنم و بعد استارت روزم را بزنم
اما همین موقع آوای دلنشینِ صدای برادر! به گوش میرسد که در حال توضیح مسئله ی فیزیک جلسه قبل برای معلم و همکلاسهای خود است
و مگر میشود با "ما میدونیم فرمول چگالی میشه جرم به روی حجم.اینجا مسئله به ما چگالی یه مکعب رو داده که یه کُره از داخلش خالی شده و...." به خواب رفت؟!
در آن لحظه همه چیز ، حرص در آر است و بی منطق...
مثلا چرا باید از داخل یک مکعبِ تو پُر یک کره درآورد؟؟!
اصلا چرا جوری با تسلط توضیح میدهد که انگار تمامش را خودش حل کرده و من هیچ راهنمایی برایش نکردم؟؟!!

از خیر خواب و آن سه درصد شارژ میگذرم و به ۷۷ درصد راضی میشوم..
دقایقی بعد و درحالیکه داری روز خود را شروع میکنی، یکهو برادر را میبینی که گوشی و کتاب به دست چشمانش را بسته است!
و تو با فکر به اینکه "نکند خواب رفته" در دوراهی میمانی که به "اگه خواب رفتی من دیگه بیدارت نمیکنم" هایی که صبح شونصد بار به او گفتی عمل کنی یا نه؟!
سرانجام تسلیم دل مهربانت میشوی و در جواب بیدار کردن میشنوی"بیدارم..شاد کُنده منتظرم درست بشه" یادت می آید امروز از روزهای شادی ست! (طبق برنامه ای که دارن، بعضی روزا تو شادن کلاساشون و بعضی روزا تو اسکای روم)
با نگاه به گوشی و دیدن تصویر معلمِ زبون بسته در لایو که به علت سرعت ماورایی برنامه ی شاد ، درحالت دهن باز و دست در هوا گیر کرده ، از صدقِ گفتارِ برادر مطمئن میشوی
و امان از "شاد" و آن سرعت حلزونیش...

برادر را به امان خدا میسپارم و مشغول رسیدگی به بعضی امورِ خانه میشوم تا بعد از آن بروم سراغ کارهای خودم
و به راستی چه کسی با خبر است از تنهاییِ من
که در هجومِ بی رحمانه ی کارآموزی و درس و مقاله میگذرد؟؟!
شب به محض نشستن برای استراحت ، برادر هم گوشی و کتاب عربی به دست در کنارت مینشیند و از معلمشان که بخش هایی کوتاه از انیمشین ها را به منظور آموزش قواعد ، دوبله های بامزه کرده حرف میزند (زمان ما چه مظلومانه عربی میخوندیم!) و بعد میگوید معلم پرسیدا بچه ها کسی بلده کلیپهای کوتاه اینجوری درست کنه؟ و او جواب مثبت داده..
در دل میگویم به سلامتی هر خانه یک مدرسه به هر خانه یک آموزش و پروش تبدیل شده :|
با " تجربه ی جالبی میشه براش و با این کار عربی هم بهتر یاد میگیره" خودم را تسکین میدهم...
اولین کارتونی که از آرشیو کارتوهای داداش کوچیکه به چشممان خورد ، پَتِ پستچی بود..نشستیم تکه ای ۲۰ ثانیه ای از آن انتخاب کردیم و برای آموزش یکی از قواعد عربیشان دیالوگی ساختیم به اینصورت:

_مرده از پشتِ پیانو(:/) به پتِ پستچی میگه: سلااام..بلدی کلمه های مونث و مذکر رو جمع ببندی؟
+پت پستچی: آره آسونه..به کلمه های مذکر ونَ و ینَ و به کلمه های مونث ات اضافه میکنیم..همین تموم شد( "همین تموم شد" به حرکت دستای کاراکتر خیلییی نشست :)) )
_مرده از پشت پیانو (با ذوق) : همینه آفرین دمت گرم :| : )))

(بسی متن قوی و کار کشته ای بود میدانم :|)
و نگویم از بارها و بارها تمرینِ برادر برای گفتن دیالوگ و تغییرِ صدایش :/
و سر انجام ساعت ۱۲:۵۰ بعداز کلی فکر درمورد زرد یا سفید بودنِ رنگِ نوشته هایی که روی تصویرها می آیند کلیپش ساخته شد : )

(خیلی بامزه شد جوریکه چندبار نگاهش میکردیم میخندیدیم امیدوارم جنبه آموزشیش هم خوب باشه :| آقای معلم هم خوشش اومد و بعداز فرستادن کلی استیکر خنده به برادر گفت اگه میتونه هنوز هم بسازه:/ )

چه بگویم از تکرار روزهای غریبانه
آنگاه که میگویی حق الزحمه ی راهنمایی برای این مسئله ، ۵ تومان میشود
و برادر یادآور آن ۲۵ تومان نقدیِ کذایی میشود که مدتی پیش از او قرض گرفته بودی و هنوز پس نداده ای...

آه ای رهگذر...برو و نمان به شنیدنِ این غم نامه
نگرانم از اشکهای روانت سیلی جاری شود
برو و نمان... 

که این تنها گوشه ای از یکی از خواهرانه هاست...

پشت دریاها شهریست...

تو برو

من هم قایقی خواهم ساخت... 



_یک سال و دو سه ماه پیش یه لیوان سفالی خریده بودم و یسری رنگ...بماند که رنگ اشتباهی خریدم و هنری که مدنظرم بود رنگهای جنس دیگه ای میخواست...و بماند که سعی کردم با همین رنگها اون هنر رو انجام بدم و چه مصیبتها کشیدم آخرش هم بخاطر جنس رنگش تمیز درنیومد..و هنوز هم نمیدونم چرا رنگش یه دست نشد...بماند که فهمیدم تو این جنس رنگ ترکیب رنگ نمیشه انجام داد و ترکیب سفید و قرمز که صورتی شده بود ، برخلاف تصورم بعداز پختن شد قرمز :/ (رنگهایی که برای سفال استفاده میشن قبل و بعداز پخت تفاوت دارن)
اما بالاخره بعداز یکسال کار رنگش تمام شد و دادمش کوره برای پختن و نتیجه شد این تصویر(از نزدیک براقه)


_فرشته ۵ ساله از تهران : ))

اول یه طرح مثل طرح هایی که برای ماندالا میکشن کشیده بودم میخواستم رنگش کنم که اتفاقی یه عکس زرافه دیدم

و به خودم گفتم چرا زرافه نکشم؟؟!😶😐 دو راهی سختی بود..آخر هم اونو پاک کردم و زرافه کشیدم😅ولی تو این یه سال که کمی کمی ازش رنگ میکردم فوق العاده کار حال خوب کنی بود..

قابِ دلخواهِ خانه من

آخرای سال ۹۳ مهمونِ خونمون شد...انقدر کوچیک بود که خورد تو ذوقم...آخه همیشه با لذت و حسرت خاصی از کنار خونه هایی که درخت گل کاغذی داشتن رد میشدم و فکرنمیکردم گل کاغذی ای که این همه ذوق به خونمون اومدنشو دارم یه نهال جوونِ بدونِ گل باشه...یادمه میپرسیدم یه بزرگترشو نداشت؟ کی گل درمیاره؟ چقدر طول میکشه تا بزرگ بشه؟
اولین باری که گل داد ، تو پوست خودم نمیگنجیدم...مگه ترکیبی قشنگتر از ترکیب سبز و صورتی و دیوار حیاطمون هم بود؟! وقتی بعد از یکی دو روز گلش افتاد زمین ، برش داشتم و گذاشتم لای کتاب زیستم...
اون سالها روزای خیلی سختی داشتیم...وجودش تو حیاط شد مایه ی روحیه دهی و امید...
صبحهایی که تو حیاط منتظر سرویس مدرسه بودم و هول هولکی کتابمو برای امتحانی که براش هیچی نخونده بودم ورق میزدم...روزای پر درد و استرسِ مامان...روزای پر کارِ بابا...روزایی که اکثر کارای خونه شده بود به عهده ی منی که چیز زیادی بلد نبودم...
کافی بود نگاهم بهش بیفته تا دوباره زنده بشم...
کم کم بزرگ شد..کم کم بزرگ شدم..کم کم اون بحرانهای زندگیمون گذشت...

یروز وقتی اومدم تو حیاط تو دمپایی گل افتاده بود...و این یعنی نقطه ی عطف برآورده شدن آرزوم و نگاهِ خدا... 

تو یه جمله؛ وجودش برای من یعنی "وَ بَشِّرِ الصّابرین"
بالاخره رسید به بالای دیوار و بعدشم اونور دیوار...حواسش هم به ماست و هم به همسایه ها و عابرای کوچه...
چند شب پیش هم دیدم ماه رو بغل کرده...

انگار ماه هم یوقتایی کم میاره...


+این رنگ زرد بخاطر نور چراغ حیاطه...

++موقعی که رنگ وبلاگم بجای سورمه ای سبز بود ، و عکس پروفایل هم صورتی و رنگ پاسخ هام آبی، دقیقا بخاطر درخت گل کاغذی بود...الان تغییر کرده ولی باز الهاماتی از همونه : )


به دعوت: مریم بانوی عزیزم 

شروع چالش:بلاگردون

همه دعوتید : )

با سایه خو گرفته وز آفتاب مانده

پیش نوشت: این پست شاید در ظاهر زیاد منسجم نباشه.. فقط یسری جمله که جای عمیق شدن و پیگیری دارن رو میخواستم ثبتشون کنم..
...................

انسان در جستجوی راحت و فراغت است و سامان و قرار میطلبد.
سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست.سخن از آنان است که اسلام آورده اند اما درجستجوی حقیقت ایمان نیستند.
کنج فراغتی و رزق مکفی دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی که بر زبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است.درجستجوی ایمنی که او را از مکر خدا پناه دهد، در جستجوی غفلت کده ای که او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد،
غافل که خانه  غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر طوفانی ست که صخره های بلند را نیز خُرد می کند و در مسیر دره ها آن همه میغلتاند تا پیوسته به خاک شود...


آنچه حُرّ را در دستگاه بنی امیه نگه داشته غفلت است...غفلتی پنهان..شاید تعبیر "غفلت در غفلت" بهتر باشد.

هر انسانی را لیلة القدری است که در آن ناگزیر از انتخاب میشود.


عقل میگوید بمان و عشق میگوید برو؛ و این هردو ، عقل و عشق را خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. "اگرچه" عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرَد عشق را در راهی که میرود تصدیق خواهد کرد؛آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست.

_تیکه های پراکنده از کتاب فتح خون

......................
ای ز شرابِ غفلت مست و خراب مانده
با سایه خو گرفته وز آفتاب مانده
وانجا که بازخواهند از جان و دل نشانی
هم دل سیاه بینی هم جان خراب مانده
وانجا که عاشقان را از صدق بازپرسند
صد عاشق مجازی کاندر جواب مانده...

_عطار نیشابوری

جهان و هر چه درو هست پایدار نماند

۱_به "آ" (۴ ساله) میگم چی میخوری؟
میگه کیک و زبون بسته!
زبون بسته=گل گاو زبون : )))

۲_پساپس عید غدیر مبارک : ) 🎊🎉

۲_یجوری شده ‌که
¤تو ۷۲ ساعتِ گذشته تونستم روی هم رفته فقط یازده ساعت بخوابم و انقدر خوابم میاد که احتمال اینکه با هر پلک زدنی که چشمام بسته میشه ، دیگه باز نشه و خوابم ببره بالاست.

¤_مثلا اولِ صبح متوجه میشم دو تا درسو ۲۰ و ۱۹ گرفتم و انقدر خوشحال میشم که قشنگ انرژی اینو دارم برم با پای پیاده کل شهر رو شیرینی بدم
دوساعت بعد ، یه استادی که هرروز باش جریان داریم میاد یه چیزی بهمون میگه که‌ همه مونو بهم میریزه
یه ساعت بعدش میاد حرفی که اول زده بود رو خیلی بدتر میکنه(در حد فاجعه) چرا؟ چون فهمیدن یکی از بچه ها تو امتحان تقلب کرده(البته همه تقلب میکنن و اینکه حالا اینو چجوری فهمیدن و اینا داستان داره)
و این اتفاق خیلی رو مسائل دیگه هم اثر داره..(چرا متوجه نمیشیم این زرنگ بازیای شخصی رو بقیه تاثیر داره و موقع سوختن ، تر و خشک رو با هم میسوزونه)

اصلا این پیام دومشو که خوندم همینطور مونده بودم
هیچ کاری نمیتونستم بکنم کار از حرف با استاد و غر زدن تو گروه خودمون و اعتراض و عصبانیت گذشته بود
فقط بعداز نیم ساعت با خودم کنار اومدم که برم پیاما رو بخونم ببینم بچه ها دارن به استادمون چی میگن
یکم بعد هم گوشیمو خاموشِ خاموش کردم پا شدم رفتم تو آشپزخونه..مثل همیشه که کلی حرف دارم نشستم رو زمین و تکیه مو دادم به یخچال (رو زمین نشستن و تکیه دادن به یخچال مکان امن منه!)
و شروع کردم برای مامان تعریف کردن البته اتفاق دوم یعنی اصلی ترین و فاجعه ترینو تعریف نکردم و احتمالا نکنم‌...
حالا فرض کنید دارم با دل پر حرف میزنم ، مامانم میگه:از جلوی یخچال پاشو میخوام فلان چیزو در بیارم :| : )
و من هنووز نمیدونم چرا دقیقا هرموقع من میام میشینم جلوی یخچال به چیزای توش نیاز پیدا میشه!
خونه ی مامان بزرگ هم قدیما تکیه مو میدادم به یخچال...
بعد دیدم اونجا خیلی نیاز به یخچالشون بالاست و هی باید برم کنار...جامو تغییر دادم و دیگه میشینم جلوی فریزر(یخچال و فریزرشون جداست) با این استدلال که در روز به جز موقع غذاپختن نیاز دیگه ای به فریزر نیست و با اونجا نشستن دیگه راحتم..
حالا مثلا زمانیه که هر کی مشغول کاری غیر مرتبط با مواد غذایی و یخچال و ایناست ولی
دقیقااا همون موقع که میام میشینم و یا درحال حرف زدنم یا برای غذا یه چیزی خورد میکنم ، یکی میاد از تو فریزر یه چیزی میخواد
حتی در حد اینکه یه بچه نوه میاد میگه چند دقیقه پیش  شکلاتشو که آب شده بود رو گذاشته تو فریزر و الان میخوادش :/ چرا واقعا چراااااا
البته با این اتفاقات مکان های دیگه رو برای نشستن امتحان کردم ولی هیچ جا مثل اونجا نمیشه!

¤یادتونه گفته بودم نتونستم یه میانترم مهم رو بدم و امیدوارم مشکلی پیش نیاد
باید بگم که پیش اومد :|  (استادش همون استادیه که بالاتر درموردش نوشتم)
یه مختصری باهاش حرف زدم ، میگه اگه میخواستم واقعا اثر بدم که فلان میشد با توجه به سابقه خوبی که داشتی مراعات کردم و اینا
من تو دلم : این مراعاتهههه؟؟ نه واقعااا این مراعاتههه؟؟!! آقا مراعات نمیخوام فقط حقمو بده!!! حیف که نمیشه کامل و دقیق با جزئیات تعریف کنم و خیلی طولانی میشه
ولی آخه یه آدم چقدر میتونه بی منطق باشه؟؟!  از این که انقدر بی اخلاق باشه چی گیرش میاد؟؟  واقعا اینکه هی بحث کنه و هرروز هرروز با دانشجو ها جریان داشته باشه چیز لذت بخشیه؟؟؟!
(یه آب قند لدفا!)

۴_بیا و یک نفس آرام جان شو از رهِ لطف
که آرزوی تو جان را در اضطراب انداخت
ز بهر آنکه دل از دام زلف او نرهد
بهر خمی گره افکند و پیچ و تاب انداخت . . .
_هلالی جغتایی


(+نوشتم که بماند به یادگار)

و نیست نجاتی جز درگاهش+بعداً نوشت




تا مقصدِ عشّاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیه عشق مجاز است
در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی
بینی که در این ره
چه نشیب و
چه فراز است...
_وحشی بافقی

بعداً نوشت: خودم جان اسیر این مردم و جوّ کاذب و مسخرشون نشو..هرچقدر هم که ناحقی ها زیاد باشن تو راه درست و اخلاقی رو انتخاب کن...حتی به قیمت اینکه بعضیا با طرز فکرِ خودشون قضاوتت کنن و برای خودشون نتیجه بگیرن...
+گاهی نمیدونی با کی مشورت کنی...انگار اونی که باید باشه نیست..فقط خودتی و خدات..و میبینی این بودنش چقدر می ارزه به تمام نبودنها...
به قول حافظ جز آستانِ تواَم در جهان پناهی نیست
سرِ مرا به جز این در ، حواله گاهی نیست . . .

++باید بگم که دنیا خیلی کثیف تر از آرمان شهر منه...

(+میخوام شروع کنم از اولِ اولِ بارداری و زایمان بخونم(یه تصمیم برای قویتر شدن))

رأی گیری برترین وبلاگ های بیان

اینجا

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
به دور از شلوغی های شهر و هیاهوی مجازی ، می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan