`باران باش`

بـه‌نـامـ‌ ‌پـر‌وردگـارِ‌بــارانـ. . .

چایی که سرد شد.

همسر و دخترک خوابیده اند اما من دلم هنوز خوردنِ مایعات میطلبید برای همین بیدار ماندم تا چای سومم را بخورم و شاید کمی کتاب بخوانم و بعد هم لیوانی آب و بخوابم تا سحر.  تا چایم از داغی بیفتد در ذهنم جمله بندی ادامه ی پستی را که سه روز پیش شروع به نوشتنش کردم را میسازم و وبلاگ را باز میکنم و.. 

این خبر تلخ...

آن هم حالا...که من بعد از مدتها بالاخره چشمه ی قلمم جوشید و در خلال اوقاتم شروع کردم به شکار دقیقه ها و اینکه دوباره گرد و غبار را از روی اتصال کلمات و انگشتان و جهان درونم بزدایم. 

دوتا نوشته ی نصفه دارم..و بعداز اینکه روزها نوشتن را مجسم کرده بودم اما زمانی برایش نداشتم، بعداز اینکه ماه ها موضوعات را در گوشه ای از ذهنم چیده بودم و به خود گفته بودم باید حتما از آنها بنویسم، امشب از خود میپرسم..اصلا بنویسم که چه؟ به یادگار بماند؟ کدام یادگار؟ برای که؟ کدام قلم؟ کدام هدف؟ کدام مهارت؟

شاید ۸، ۹ سال پیش بود که در برهه ای حساس از زندگی ام با وبلاگ آشنا شدم ..اولش دست و پا شکسته و فقط در نقش خواننده بودم..کم کم نظر گذاشتن را شروع کردم..و بعد هم نوشتن را..با آن چیزهای زیادی آموختم و قد کشیدنم را دید...حالا احساس کودکی هایم را دارم که پدر پشت دوچرخه ام را می‌گرفت و می‌گفت پا بزن، من مراقبت هستم و با تو می آیم..پا به پایم می آمد..کم کم که میدید خوب میروم و یادگرفته ام بدون آنکه من بفهمم دستش را برمی‌داشت و من بعداز طی مسافتی یکهو میدیدم که پدر همپایم نیست و آن عقب ایستاده و نگاهم میکند..حالا در همین روزهایی که احساس کردم دیگرررر هرطورر شده باید بنویسم، انگار که وبلاگ گفت " تو دیگر هرآنچه را که لازم بود از این فضا بدست آوری کسب کرده ای، تو دیگر بزرگ شده ای، فرشته ی روی زمین تو دیگر خانوم شده ای، همانطور که از سالها پیش در قسمتِ درباره ی من ات نوشته ای که بیشتر درگیر دنیای واقعی هستی،الان هم دل بِبُر و بیشتر از قبل دل ببند به زیستِ واقعی‌ات و برای ارزشمندی اش تلاش کن"

اما من...

نمی‌خواهم باورکنم. 
در تمام این مدت، همیشه پس از چک کردن شبکه های اجتماعی با شوق وبلاگها را باز میکردم و می‌خواندم و ذوق میکردم که هنوووز کسانی هستند که بنویسند و بخوانند و هنوووز کسانی هستند که برای کلمات احترام قائل باشند..

اما...

اشک از گوشه ی چشمم سُر می‌خورد و مینویسم که
دنیای امروز
انگار واقعا
دیگر
دنیای قلم نیست...
و انسانی که با قلم شروع کرد به رشد و تعالی
قرار است با کم کم جدا شدنش از قلم و کلمات از او چه ساخته شود..؟! لحظه ای نتیجه های عینی از ذهنم رد میشوند و میگویم، خدا رحم کند...
خدا به همه مان رحم کند...

.

.

بگذریم؛ چایَم یخ کرد...


+شاید بگویید جایگزین پیدا کنیم، ارتباط را حفظ کنیم، برویم در پیامرسانها و کانالها..اما می‌گویم..ما آنجا دیگر این آدمها نیستیم و کلمات این کلمات نیستند...فقط شاید مدتی کمی دلمان خوش باشد که درست است دیگر وبلاگ نیست اما وبلاگ نویسها را برای خود حفظ کرده ایم..اما بعید میدانم کم کم زیست مجازی که این روزها همان برده داری جاهلی را مدرنیزه به خوردمان میدهد ما را در خود نبلعد...

دلم تنگ میشود..بسیارِ بسیارِ بسیار...

در تمام این مدت هم دلم برای نوشتن تنگ بود اما به امید زنده بودم که بالاخره روزی در اینجا خواهم نوشت :)

قسمت کامنت هایم مدتهاست درست کار نمیکند‌ برای نظراتی که پاسخ نداده ام یا به سبب خطای پنل، ناخواسته ندیده ام(شاید هم چنین نظری وجود نداشته باشد) حلال کنید. 

 اگر بخواهید پایانی برای سرانجام فرشته ی روی زمین متصور شوید مختصر بگویم که روزگاری سرکار رفتم، بعد  خداوند مسئولیت مراقبت و پرورش یکی از فرشتگانش را به ما داد و چندروزی ست که دخترکم ده ماهه شده :) و به تازگی "بَ بَ" و "اَبَّ" می‌گوید و چشم به راهم "مامان" گفتن را هم یاد بگیرد :) هرچند که خودم واقعا هنوز باورم نشده مامان شده ام! فعلا این مسئولیت و پروراندنِ روتینهای خوب  و آرامش زندگیمان را ارجح بر کار بیرون از خانه میبینم و برای همین یکسال و دو ماه پیش بالاخره با انصرافم از کار موافقت شد با ماجراها البته..و فعلا با عشق فعالِ عرصه ی خانه و مادری ام :)
این شاید پایانِ فرشته ی روی زمین بود..اما وقعا پایانِ من کجاست..؟!

 ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

رودیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
به دور از شلوغی های شهر و هیاهوی مجازی ، می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan