آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

در اوج آسمانم وقتی کنارت باشم...

از بچگی دقیقا از همان وقتی که یادم می آید ، تا الان ، وقتی وارد خانه شان میشوم آرامشی عجیب به درونم سرریز میشود...دختر ندارد و اغلب در سکوت به صحبتهای بقیه گوش میدهم اما برای رفتن به خانه شان ، هرزمانی که باشد ؛ از شوق پرواز میکنم...
وقتی باهم دست میدهیم ، دستم را محکم می گیرد و همزمان با احوال پرسی ، به شوخی تندتند تکانش میدهد...
تمام بچه های فامیل و آشنا بدون استثناء ، در آغوشش آرامند و وقتی آنها را روی پایش مینشاند ، عشق میکنند...بازی کردنش با بچه ها و سوت زدن برایشان و خسته کردنشان آن هم با مهرو محبت دوست داشتنی اش زبانزد است...
و چه لذتی میبرند وقتی ویلچرش را به آنها میسپرد..بچه ها چندنفری رویش می نشینند و یک نفر از اینور به آنور خانه ، هلشان میدهد...
از همان کودکی ام تا الان، نشستن در ماشینش شوقی بالاتر از نشستن در مدل بالاترین ماشینها برایم دارد...
بچه هم که بودم با دیدن آن همه مدال و لوح افتخار که در مسابقات شنا و ورزشهای دیگر کسب کرده بود ، احساس غرور و افتخار میکردم...
حضور و یاری های بی دریغش به هرکه می شناسد، دلگرمی وصف نشدنی ای به آدم‌ میدهد...اینکه همیشه بی منت در عمل به یاد همه هست و کسی را از قلم نمی اندازد...اینکه همیشه در سختی ها و گیرافتادنها ، اولین کسی که برای کمک خواستن به ذهنمان میرسد، اوست‌ ؛ همه نشان از آسمانی بودن این مرد میدهد...
و چه دلگرمی و پشتیبانی شیرینی بود روزی که مرا برای آزمون تیزهوشان به حوزه ی امتحانی رساند و برگرداند...آنقدر شیرین بود آن حس که تا الان ، قبول شدن در آن آزمون و به تبع ، موفقیت های دیگرم را از برکت وجود او میدانم‌...
از همان وقتی که یادم می آید ، دست و دلبازیش ستودنی ست... در خانه اش به روی همه باز است و همیشه همه را دور هم جمع میکند،برنامه ی تفریح میچیند،عیادت و دیدار بقیه میرود،کار بقیه را راه می اندازد، مادربزرگ را هروقت بخواهد زیارت میبرد دکتر میبرد بهشت زهرا میبرد،بی مناسبت کادو میدهد و چه بوی خوشی دارند پولهای عیدی اش که نوی نو و تا نخورده هستند...

اما کسی از سختی هایی که خودش و خانواده اش با آنها دستوپنجه نرم میکنند خبر ندارد...از دردی که میکشد و از سختی های فرزندان و همسرش...از مشکلاتی که تمامی ندارند و همه ارمغان یک جهاد هستند.. دلم از دانه های بی رحمی که نشان از نا به سامان بودن وضعیت داخلی بدنش هستند و این چندوقت ،بی رحمانه صورتش را پرکرده اند، خون است...
و چه زیبا و مردانه تحمل میکند و دم نمی زند...تحمل میکند مشکلات جسمیش را مشکلات کشورش را و بحث های تند سیاسی مخالف با اصل جمهوری اسلامی ایران را در مهمانی ها و دم از رفتن زدن های اطرافیان و گاهی متلک ها را...از دین فاصله گرفتن ها و بی غیرتی ها وحجاب برداشتن اطرافیان را میبیند و فقط سرش را پایین می اندازد...
برای بیرون رفتن، یکی از پاهایش را پای مصنوعی میگذارد و یک لنگه کفش را به آن میپوشاند ... با دوعصا اما با صلابت راه میرود...موقع داخل شدن به جایی که باید کفشش را دربیاورد ، چون امکان درآوردن توسط خودش نیست، یک نفر دیگر اینکار را انجام میدهد و این مرد ، سرش را پایین می اندازد...

 چه دردناک است ببینی مردی به مردی او ، سرش را پایین بیاندازد...


دردناک است ببینی عمری خودش و زنش و فرزندانش با آن تربیت بی نظیر، پشتیبان و ضمانت و اعتباری باشند برای هر که میشناسدشان اما...

با یادآوری دو پایی که دیگر ندارد ، از دست افکاری که گاهی به ذهنم می آیند خجالت میکشم...۷۵ درصدی که بخاطر این خاک و به خاطر منِ ناموسش از دست داده مدام جلوی چشمم است...و ترس دارم از اینکه نکند روزی چشمم بسته شود روی این مردانگی و مدیونش بودن...
نکند روزی دلیل آن بشوم که در دلش حس پشیمانی کند و بگوید : دستت نمک نداشت مَرد..!

دلم برای این جانبازی که رسم عمو بودن را به خوبی از عموی طفلان کربلا یادگرفته و در هر لحظه بودن در کنارش حس میکنی در آسمانی ، پر کشیده...
یکی از آرزوهای دلم این است که همه ی خجالت ها و غرورها و حس های منع کننده را دور بریزم و دستش را ببوسم و سرم را روی پایش بگذارم و بگویم چقدرررر دوستش دارم...

تصمیم گرفتم امروز به بهترین عموی دنیا ، یک پیام بدم و روز جانباز را تبریک بگم...
قبلا دوسه باری پیام فرستاده بودم برایش اما یا بخاطر عذرخواهی از یک تماس اشتباه که نتیجه شیطنت برادرکوچولوم بود یا اعلام به دنیا آمدن خواهرم...
**  میلاد سالار شهیدان  ؛ امام حسین(ع) 

     و     سقای علمدار کربلا ؛ حضرت عباس(ع)  مبارک : )  **


+اینک ؛در حال نگارش یک متن خوشگل موشگل برای عموجان : )



آرام :)
۲۱ فروردين ۹۸ , ۱۲:۴۸
منم تبریک میگم ؛)
خیلی خوب کاری میکنی میخوای یخ متن خوشگل بفرستی برات عمویت:)

پاسخ :

: )
ممنون مچکر ^_^
اِدْموند ...
۲۲ فروردين ۹۸ , ۱۳:۰۹
اعیاد شعبانیه مبارکککک
چه عموی خوبی 
و چه متن خوب تری :)

پاسخ :

مبارک *_*
ممنون خوب خوندی : )
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan