آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

فقط یه ذره...

هی مینویسم و پاک میکنم...

یه صدایی تو درونم میگه غر زدن فایده ای داره؟؟  میگم خب نه! اما دلم خالی میشه...

میگه اگه بخوای بنویسی چی مینویسی؟

یکم فکر میکنم...سرم رو میندازم پایین و میگم نمیدونم . . . !

امروز برای همیشه یادم خواهد موند...مثل دوم فروردینِ نود و هشت...

امروز اونجا دوست داشتم داد بزنم بگم بسسسسسسه دیگه!!!مسخره ها...!!!

آخه این چه قانونِ زبون نفهمیه که باید داشته باشیم؟!!


نا آرومم...بیشتر از هروقت دیگه...

یا انیس القلوب  ؛

میشه بغلم کنی؟!


+بالاخره دیشب بعداز چهار، پنج سال ، مامان جایی که واسه احیا میرم رو دید..

+تو این شبها حواسمون باشه اگه مشکلی نداریم ، بین طبقه ی همکف و طبقه ی بالا ، همکف و جاهایی که کنار دیوارهستن(برای تکیه) رو بذاریم واسه افراد پیر یا اونهایی که مشکلی دارن... و همینطور حواسمون باشه نذری که میگیریم به اندازه ی تبرک برداریم و بذاریم نصیب بقیه هم بشه...

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan