آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

تو نگات چی داری که مهربونم میکنه : )

خونه مامانبزرگ نشسته بودیم دور سفره‌..ناهار کله پاچه بود

راستش کله پاچه دوست ندارم اما از بچگی اینطور در من نهادینه شده که لوس بازی در نیارم و یکم از آب کله پاچه با نون تلیت کنم بخورم : )) از این رو یکم از آبش تلیت کردم و با اضافه کردن مقدار زیادی آبلیمو سعی کردم با هر زور و زحمتی که هست بخورم...

اون بین بقیه داشتن درمورد اینکه کدوم تیکه ی این بره ی زبون بسته خوشمزه تره حرف میزدن و تعارف که از این بردار از اون بردار🤦🏻‍♀️مامانبزرگ منو دید..گفت فرشته چرا هیچی بر نداشتی؟ بیا از این فلان بهمانا بذارم برات ..درحالیکه میخواست واسم بذاره گفتم نههههههه مامانبزرگ دستتون دردنکنه همین خوبه...

بعداز یکم حرف و خنده و اصرار به خوردن،دایی جان مجرد گفت دیوار نچین برای خودت که این قبلا بره بوده و زنده بوده و این حرفا.."دیوارای ذهنتو بشکن"..دیسو گرفت سمتمو گفت بیا از این بردار خیلی خوشمزس(انقدر ذهنم درگیر بره بود نفهمیدم چی نشونم داد)..

همون لحظه یه بره با چشمای دلربا اومد تو ذهنم که زل زده بهم و داره با ناز بع بع می کنه🥺😖😓نتیجه این شد که جلوشو گرفتم و با اعتراض و بُهت گفتم دایییی این بره بوده😖🤦🏻‍♀️

باز بعداز کلی حرف ، دایی جان مجرد به شوخی گفت من ازدواج که خواستم کنم یه زن میگیرم که شجاع باشه..هی نگه اینو دوست ندارم اونو دوست ندارم..اینا نشون میده تو ذهنش دیوار ساخته..مثلا همین کله پاچه خوردن یا نخوردنش خیلی چیزا رو مشخص میکنه!

گفتم میپرسی ازش؟😂 گفت آره..جزء سوالای نکته داره😶

دارم فکرمیکنم مثلا مامانبزرگم زنگ میزنه یه جایی برای خواستگاری بعد بپرسه ببخشید دخترخانمتون کله پاچه میخورن؟ اگه نمیخورن که مزاحمتون نشیم🙊😂

قرار شد از این به بعد دور و بر کله پزیا دنبال زندایی بگردیم که مطمئن باشیم کله پاچه دوست داره😶😂



بابابزرگ عادت داره از تلویزیون دوتا برنامه رو نگاه کنه..یکی دکتر سلام! و یکی هم اخبار...

یکی دو روز بود بخاطر یسری عوامل ، تنظیم تلویزیونشون به کل خراب شده بود و حتی تصویر نداشت.. یکم شاکی بود که دوروزه برنامه هاشو ندیده : ) تعمیرکار گفته بود صدهزار تومن میگیرم برای درست کردنش...از نظر بابابزرگ قیمتش بی انصافی بود درنتیجه یکم خودش تنظیمات تلویزیونو دست کاری کرد تا درست بشه اما نشد..

بعداز ناهار(همون روزِ کله پاچه ای)  یکی از نوه ها از دایی جان مجرد طلب برنامه کودک و کارتون از تلویزیون کرد..

دایی بهش گفت تلویزیون خرابه و باید تعمیرکار بیاد تا درستش کنه..

منم که تحت تاثیر حرفای سر سفره ناهار بودم ، گفتم دایی بیا دیوار ذهنمون خراب کنیم!

بدین ترتیب یکم خودمون سعی کردیم یکم هم طبق راهنمایی ها و آموزه های دلسوزانه ی مهندس گوگل پیش رفتیم

بعداز یک ساعت و چهل و پنج دقیقه پیروزی از آنِ ما شد ..

دایی جان گفت نتیجه ی دیوار شکستنو ببین : ))


خلاصه اینکه تعمیرکار تلویزیون خواستید درخدمتم! قیمت توافقی : )))

 +یه کِیسِ کله پاچه خور سراغ ندارید زنداییم بشه؟! : ))


++ دیوارهایی که تو ذهنمون ساختیم رو بشکنیم...دست برداریم از فکرهای منفی و مانع تراشی تو ذهنمون...

________________________________


تلقین + معلم

《معلمی ، شاگردان زیادی داشت..اما از نظر اخلاقی ، وی فردی تندخو بود؛بچه ها را خیلی اذیت میکرد و بچه ها هم دلخوشیشان این بود که برای یک روز هم که شده ، از دست این معلم خلاص بشوند و درس را تعطیل کنند...

لذا باهم نشستند و نقشه ای کشیدند...

فردا که به کلاس آمدند ، هنگامی که معلم وارد شد ، یکی از بچه ها به معلم سلام کرد و گفت : "جناب معلم! خدا بد ندهد ... مثل اینکه مریض هستید ، کسالتی دارید؟ "

معلم جواب داد:"نه کسل نیستم؛برو بشین"  او رفت نشست...

شاگرد دیگر آمد و گفت: جناب معلم! رنگ و رویتان امروز پریده ، خدای نکرده کسالتی دارید؟"

معلم این دفعه یکه خورد و یواش تر گفت:"برو بشین سرِ جایت"

سومی آمد و همان مضمون را تکرار کرد...معلم وقتِ جواب دادن ، صدایش شُل تر شد و تردید کرد که شاید من مریض هستم...!  کم کم چهارمی ، پنجمی ، ششمی و هر بچه ای آمد ، همان مطلب را تکرار کرد...

سرانجام امر بر معلم مشتبه شد و گفت:" بلی گویا امروز حالم خوش نیست!"     : )

بچه ها وقتی که اقرار گرفتند که او ناخوش است ، گفتند:" آقا معلم اجازه بدهید تا امروز ، شوربایی برایتان تهیه کنیم و از شما پرستاری نماییم"   ^__^

کم کم معلم واقعاً مریض شد و رفت دراز کشید و شروع کرد به ناله کردن و به بچه ها گفت:"برخیزید و به منزل بروید..امروز ناخوش هستم و نمیتوانم درس بدهم!"  : )))

بچه ها که همین را میخواستند ، همگی از خداخواسته ، مکتب را رها کردند و دنبال تفریح و بازی خودشان رفتند : )

تعلیم و تربیت در اسلام نوشته ی شهید مطهری/ص ۲۸ و ۲۹

البته آنچه ذکرشد، یک تمثیل است از مرحوم ملای رومی در مثنوی...اما به عنوان یک واقعیت اجتماعی نیز قابل تجربه است.زیرا اکثر ملاکهای خوب و بد را قضاوتهای عامه ی مردم و تبلیغات مکرر تعیین میکند و بسیاری از تقلیدهای نا به جا در آداب و عادات و رسومات فردی و اجتماعی ، در اثر القائات و تلقیناتی است که اعمال میشود...و مقاومت در برابر این قضاوتها و تلقینات، جز با عقلی هدایت شده و روحیه ای قوی در سایه ی تعالیم اسلام ، میسر نیست.

حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید مطهری از محمدجواد صاحبی/ص ۲۸۳     


  روز معلم مبارک ¤~

سلامتی اون معلمی که سرِ کلاسش به بهانه ی روز معلم ، واسه خودمون جشن پایان سال گرفتیم  و کل کلاس نشستیم جلوش همبرگر خوردیم و ایشون نشست نگاهمون کرد چون یادمون رفته بود برای اونم سفارش بدیم : ))) (البته دقیقتر که فکر میکنم میبینم حقش بود ×_× )

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
به دور از شلوغی های شهر و هیاهوی مجازی ، می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan