آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

هواپیمای اوکراین

ویروس تبخال تو عصب مخفی میشه و هر موقع که سیستم ایمنی بدن ضعیف بشه ، خودشو نشون میده و رو زخم آدمی که بخاطر شرایط روحی یا جسمی بد ، سیستم ایمنیش ضعیف شده نمک میپاشه‌‌‌...

بعضی آدما هم دقیقا همین شکلین...موقعی که شرایط خودش به اندازه ی کافی بد و ناراحت کننده و تنش زا هست ، هی قضیه رو داغ و داغتر میکنن و از موقعیت استفاده میکنن و چیزهای کاملا بی ربط رو به هم ربط میدن...
خودشون یک ذره احساس مسئولیت دربرابر خودشون و جامعه شون ندارن و تو مدیریت زندگی فردیشون موندن اما دائماً خودشونو منتقد وقایع زمین و زمان نشون میدن و تحلیل های استراتژیک سیاسی و مدیریتیشون هم گوش فلک رو کر کرده...

تو روزایی که مردم داغدار عزیزانشون هستن و همیجوریش هرروز با یه شوک جدید مواجه میشیم ،
الان که مشخص شده خودمون هواپیما رو زدیم ، واقعا احساس میشه که بعضیا از شادی رو پا بند نیستن...
کسایی که چند ساله برای هییییچ حادثه ی انسانی یا طبیعی نه تنها مرهم نبودن و اقدام مفیدی از خودشون نشون ندادن بلکه حتی خم هم به ابرو نیووردن و ری اکشنی نشون ندادن و به قول یکی از بچه ها ، به هیچ کجاشون هم نبوده ، الان شدن دغدغه مند و ناراحت و دائم جملات فلسفی میگن و هرچی قیمه هست رو میریزن تو ماستا...
باز خوبه بین این همه نامردِ کفتار صفت چه داخلی چه خارجی ، ینفر پیداشد که اونقدر "مرد" باشه که بیاد بخاطر چیزی که تقصیر خودش نیست عذر بخواد و بگه تقصیر ما بوده و گردن ما از مو نازکتر...
نگید بعداز چندروز مجبور شد بگه و فلان ؛ همونطور که مستحضرید ، بساط تکذیب و انکار و به رو نیووردن بین مسئولین عزیز ، پهنه(تا دلمون بخواد میشه به طور مستند ثابت کرد) اما اینکه یه مسئول اونم به این مهمی مثل ایشون خیلی صریح اشتباه رو قبول کنه و عذرخواهی کنه ، رویداد کمیابیه...

_وقتی حرف از بصیرت و دشمن و اتاق فکر و صهیونیست و نفوذ و امثالهم میشه ، نه نشون دهنده ی جنگ طلبیه نه توهمِ دشمن داشتن...اما چه کنیم که فقط گذر زمان میتونه اهمین خیلی چیزا رو به خیلی از آدمای ظاهربین ثابت کنه...

_(قسمتهایی از این پاراگراف کپی شده)
فعلا وقت برای انکار این موضوع هست که اون فیلمِ اولی که از سقوط هواپیما منتشر شد ، بسیار فرصت طلبانه ، با زاویه ی خوب و بدون هیچ هول شدن و استرس گرفته شده و اولین منتشر کننده ش ، نریمان غریب (از عوامل شبکه ی من و تو و ایران اینترنشنال(شبکه ی سعودی) ) بود و کمتر از یه ساعت هم برای اولین بار تو رویترز منتشر شده و رویترز هم صحت رو تائید کنه...!
گذر زمان پرده ها رو برمیداره...

_(کپی شده، ازصحتش مطمئن نیستم) با توجه به آمریکایی بودن هواپیمای بوئینگ ، تغییر در کد شناسایی هواپیما از نوع مسافربری به جنگنده و همچنین اختلال در مسیریابی و القای مسیر مجازی و تغییر مختصاتGPSتوسط ارتش آمریکا موجب هدف قرارگرفتن این هواپیما شده...

______________________

+بین درگیری های زندگی و با این اتفاقات پیش اومده ، حجم کار و شوک و ناراحتی زیاده اما نمیدونم این چه حسیه که انگار "باید" پست بذارم و چند خط بنویسم...
میخواستم درباره ی اینکه برخلاف بعضی پستهام واقعا زیاد خوشم نمیاد از سیاست و حرفای سیاسی بنویسم اما دیدم خسته م و الان تو ذهنم کلی اصطلاح تخصصی درسی با امورات زندگی و با هواپیما و سردار و دشمن و اینا باهم قاطی شده و کشش نوشتن ندارم...در این حد بگم که نظرم اینه که وظیفه ی هر آدمیه که  بخاطر زندگی شخصی و اجتماعیش تا یه جایی وارد سیاست بشه
______________________
_سلیمانی ها دارد این خا‌ک
______________________
______________________
++"تو" هم دلتنگی؟!
مثل من...؟!

#انتقامِ_سخت

وای بر ما

ننگ بر ما

اگر بخواهیم با خونِ سردار معامله کنیم.‌ . .

 

+سردارِ دلها ؛ چه داشتی در وجودت ، جریان چیست که اقتدار و آرامش و جوانمردیِ نگاهت

حتی در عکسها ، چنان در عمقِ جان و دل نفوذ میکند و پر حرارت است که یخِ هر چشمی را آب میکند...

 

+الان وقت بلند شدنه...وقت عهد بستن و رفتن تو میدون جنگ...

همه ی ما باید لباس رزم بپوشیم...نه فقط برای جنگ نظامی،بلکه تو هر زمینه ای که تخصص و توانمندی داریم...در راستای اهداف مقدسی که سردارِ اسطوره مون براشون تلاش میکرد...

#این_عَلَم_زمین_نمی افتد . . .

 

+برای شهید سپهبد قاسم سلیمانی_میثم مطیعی

×وایسا من میخوام پیاده شم

 گاهی درست لحظه ای که تو ، نشستی و کنار خانوادت یا دوستات ناهار میخوری ، یا اینکه درحال  چُرت بعداز ظهر هستی ،
یه گوشه ای از سرزمینت ، یه زن میفهمه که شوهرش باز مأمویت داره... مأمویت یعنی...باز هم خداحافظی...و شاید برای آخرین بار...
[حاضرم نون خشک بخوریم اما پیش خودمون باشی ؛ اصلا پاشو برو بنایی و کارگری!اما شبها برگرد خونه...]

گاهی اوقات ، تصورات و تحلیلهامون با اصل قضیه فرسنگها فاصله داره...
[اکثر مردم نمیفهمیدند چه اتفاقی دارد می افتد...]

و انقدر مسئله مهمه و همه چیز سریع اتفاق می افته که یه پدر واسه ی ماموریتش حتی فرصت خداحافظی با بچه هاش رو نداره...
یه جریانِ کلفتِ ریشه دار که از نظر ما به ظاهر ساده ست ، از ماه ها و سالها قبل شروع شده...
[باید تا هرجای دنیا هم که شده ، برای تکمیل تحقیقات پرونده دنبالشان میرفتیم ببینیم اوضاع از چه قرار است و دمشان از آن طرف آبها به چه کسانی وصل است؟! از این طرف؛ یعنی از طرف داخل که ظاهراً خیلی دمشان کلفت و سنگین است...]
و وقتی پای نفوذ و خیانت رو وسط ببینی ..یا وقتی آدم هایی با مسئولیت های مهم که در ازای "پول" ، اندازه ی یک نخود نه روی کشورشون نه روی ناموسشون غیرت ندارند یا وقتی پاگذاشتنِ کثیف روی مقدسات رو ببینی چه حسی بهت دست میده؟؟!
یه جاهاییم میبینی همون آدمایی که دید کالا بودن به جنس زن دارن و صرفا دنبال عشق و حالن و حتی تجارتِ توحش گرانه راه میندازن ،

 شعار [زن مظلوم ایرانی] سَر میدن...

برنامه ها کاملا تعیین شدست اما ما فکر میکنیم صرفا یک مخالفت ساده و مردمیه...
[از آموزش ساخت نارنجک دستی تا پرتاب و... ؛
با چاقو ،چوب،سطل آشغال،بنزین و اینا آموزش میدیدند ]
[حدود ۵۰۰۰ نفر تا الان شناسایی شدند که از چهار کشور آمریکا،اسرائیل،انگلستان و ترکیه در مدت ۴۰ روز وارد ایران شدند! و حداقل نیمی از آنها در تهران مستقر هستند و اکثرشان اصالتاً ایرانی هستند و...
همه ی آن ۵۰۰۰ نفر کاملا آموزش دیده ، آماده و مسلط به امور جاسوسی و خرابکاری هستند و...]
و میبینی حتی پای یک [جنگ بزرگ دیجیکال] در میونه...

یه شبی میاد که سالها از جنگ و جبهه گذشته اما یه آدمایی برای ذره ذره ی خاکمون همچنان درحال جنگ و دفاع هستن...
[بچه ها امشب که سختتراز عملیات کربلای چهار نیست!...]


چه بَده که آدم از همون اول فقط یه مهره ی سوخته باشه...و تا آخرین لحظات زندگیش ازش استفاده بشه و آخرش هم رودست بخوره و توسط همدست های خودش ، کشته بشه...
[نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم]


چقدر نوع مُردن ها فرق میکنه...با خفّت و خواری و عذاب وجدان بمیری یا در اوج عزت و احترام...
[همه به خون نیاز دارند،چه حق چه باطل! حق برای پیشبرد اهدافش،باطل هم برای پیشبرد اهدافش! اما باطل ، به جانِ بی گناه و با گناه می افتد ؛ ولی حق ، حاضر است خودش را فدا کند تا با خونش بقیه بیدار بشوند!]

در حق کلمه ی "آزادی" اجحاف میشه وقتی اونو به

 "هرکاری که عشقم کشید انجام میدم" تعبیر میکنیم و وحشی بازی و نامردی(همه ی انواعش)و بی گناه کُشی و تجاوز و بی غیرتی و کور و کر شدن رو پای این کلمه میذاریم...
و وقتی که خودم شیپور و طبل تو یه دستم و تو دست دیگم تفنگ و چاقو دستم میگیرم و به اسم آزادی هر غلطی میخوام میکنم و به طرف مقابلم اجازه ی صرفاً دفاع نمیدم...
[نمیخوام یه موجود کم و خالی پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا من میخوام پیاده شم...]

این سوال که "اگر یه عده گمنامِ مخلص نبودند ، دقیقا چه میشد؟!" همینطور که زمان میگذره برام پررنگ تر میشه...
یه دسته از آدمها حیاتی هستن برای کشور اما خیلی غریب هستند...غریب زندگی میکنن ، غریب زحمت میکشن و غریب اما پر غرور و سرافراز از دنیا میرن...
چون عاشقند به معنای واقعی کلمه...
و به این فکرمیکنم که حدِّ مدیون بودنم رو به این عاشقانِ جان بر کفِ #کفِ خیابون میتونم بفهمم؟!

+متن درمورد کتاب کفِ خیابون (مستند داستانی)بود و جملاتی که تو قلاب اووردم ، قسمتهایی از این کتاب بود...لطفا صرفا از روی این جملات قضاوت نکنید..جریان هایی که نوشته خیلی مفصله و  از اون دست کتابهایی که تا کامل خونده نشده کنار گذاشتنش سخته (داستانش یه مستند نسبتا کلی درمورد جریان سال هشتادوهشته)
++یه مطلبی رو موقع خوندن و موقعی که میخواستم کمی ازش بنویسم واقعا نتونستم...و هربار فقط بی اختیار اشک ریختم...در این حد بگم که :


ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan