آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

گرگِ درون!

مکان ثبت عکس:حیاط‌ خونه مامانبزرگ : )

گفت دانایی که: گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می‌شود انسان پاک

وآنکه از گرگش خورد هردم شکست

گرچه انسان می‌نماید گرگ هست

و آن که با گرگش مدارا می‌کند

خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می‌درند

گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم‌اند

گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟


_فریدون مشیری

** گُلشید **
۲۵ بهمن ۹۷ , ۱۳:۱۹
گرگ ها همراه و انسان ها غریب...!!!
خیلی خوب بود.ممنون.
فریدون مشیری عالیه.

پاسخ :

آره فرم بیانش تو شعر،قشنگ و دلنشینه...
خواهش میکنم ^_^
احسان شریعتی
۰۲ اسفند ۹۷ , ۰۹:۱۹
من فکر می‌کنم مردم ما بیش‌تر خر درون دارن تا گرگ درون

پاسخ :

خر درون : )    شاید...
 شایدم هردوش باشه...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan