آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

واقعا آماده م ؟!

دیروز بین بحثهای تو گروه ، یکی از بچه ها گفت

متعادل زندگی کنید ؛ با لذت زندگی کنید ؛ شاید فردا که سوار اتوبوس شدیم بریم دانشگاه ،

اتوبوس ما هم چپ کرد یا آتیش گرفت و زندگیمون تموم شد . . .


...


+

_اومد واسم دزد کشید : )

خُنَکای سبزِ سایه

بنظرم یکی از آفت های خیلی مهم زندگی (زندگی شخصی و زندگی کاری) ، اینه که آدم ها دچار روزمرگی و فرمالیته بشن...تو این حالت آدم اهدافش یادش میره ، نسبت به اطرافیان و وقایع دور و برش بی تفاوت میشه و دیگه خبری از احساس نیست...
اگه دقت کنیم این دچار شدن رو تو خیلی از آدمها میبینیم که مشکلات زیادی هم برای خودشون و جامعه ایجاد کرده ...مسئولی که دچار روزمرگی میشه و دیگه "مسئولیتش" یادش میره و مثل یه ماشین صرفاً میره سرکار و یسری کار همیشگی رو انجام میده و برمیگرده ... دکتری که دچار روزمرگی میشه و مثل یه ماشین میره مطب و با بی تفاوتی یسری مریض رو ویزیت میکنه و برمیگرده خونه...راننده ای که دچار روزمرگی میشه و مثل یه ربات هرروز یه تعداد مسافر میزنه و میره خونه و...
یا حتی مثلا دانشجویی که مثل هرروز با بی تفاوتی و یه تعداد غُر! میره دانشگاه و بر میگرده:d
درحالیکه اگه از این "دچاری" خودمونو خلاص کنیم ، کلی لحظه های مهم و خوب تو زندگیمون میبینیم که میتونن برای ما و آدم های دوروبرمون پر از تاثیر باشن...
اگه از روزمرگی و فرمالیته دور بشیم ، میتونیم معنی زندگی رو بفهمیم...


+دیروز خانواده باید میرفتن یه شهر دیگه(حدود ۱ و نیم ساعت راهه) ...داداش کوچیکه(داداش دومی)حوصله ی رفتن نداشت گفت من میمونم خونه پیش فرشته...هرچی بهش گفتیم نرفت باهاشون...گفتم ببین من میخوام بشینم درس بخونماااا  گفت باشه منم میخوام کارای خودمو بکنم :|
آخرش موند خونه و تا ۱۱ شب تنها بودیم...به همین کتابی که الان جلوم بازه ، یه خط هم درس نخوندم :/
ازجمله فعالیت هایی که انجام دادیم این بود که شعرهایی که یادگرفته بود تمرین کردیم ، باهمدیگه کیک پختیم و انیمیشن "منِ نفرت انگیز" رو برای بار n ام نگاه کردیم :|



اون تیکه ای که از اون قلبها نداره،قلبش تو راهِ رسیدن به کیک بود اما طی یک تغییر مسیرِ ناگهانی ، خورده شد! توسط برادرعزیزم :/
وقتی داشتیم مایه(مایع؟) کیک رو آماده میکردیم ، داداشم خیلی دوست داشت ازش بخوره...هی من میگفتم نههه نپخته ست و فلان...موقعی که مایه ی کیک رو ریختم تو قالب که بذاریمش تو فر ، گوشیم زنگ خورد..حین صحبت با گوشی یه لحظه چشمم خورد به برادر جان که داشت انگشتی که تا ته کرده بود تو قالب رو درمی اوورد و بعد با لذت و چشمانی پراز برق شیطنت، شروع به خوردن انگشت کیکیش کرد =_=

+بالاخره کتاب انسانِ ۲۵۰ ساله رو خریدم...

پراکنده

×وایسا من میخوام پیاده شم

 گاهی درست لحظه ای که تو ، نشستی و کنار خانوادت یا دوستات ناهار میخوری ، یا اینکه درحال  چُرت بعداز ظهر هستی ،
یه گوشه ای از سرزمینت ، یه زن میفهمه که شوهرش باز مأمویت داره... مأمویت یعنی...باز هم خداحافظی...و شاید برای آخرین بار...
[حاضرم نون خشک بخوریم اما پیش خودمون باشی ؛ اصلا پاشو برو بنایی و کارگری!اما شبها برگرد خونه...]

گاهی اوقات ، تصورات و تحلیلهامون با اصل قضیه فرسنگها فاصله داره...
[اکثر مردم نمیفهمیدند چه اتفاقی دارد می افتد...]

و انقدر مسئله مهمه و همه چیز سریع اتفاق می افته که یه پدر واسه ی ماموریتش حتی فرصت خداحافظی با بچه هاش رو نداره...
یه جریانِ کلفتِ ریشه دار که از نظر ما به ظاهر ساده ست ، از ماه ها و سالها قبل شروع شده...
[باید تا هرجای دنیا هم که شده ، برای تکمیل تحقیقات پرونده دنبالشان میرفتیم ببینیم اوضاع از چه قرار است و دمشان از آن طرف آبها به چه کسانی وصل است؟! از این طرف؛ یعنی از طرف داخل که ظاهراً خیلی دمشان کلفت و سنگین است...]
و وقتی پای نفوذ و خیانت رو وسط ببینی ..یا وقتی آدم هایی با مسئولیت های مهم که در ازای "پول" ، اندازه ی یک نخود نه روی کشورشون نه روی ناموسشون غیرت ندارند یا وقتی پاگذاشتنِ کثیف روی مقدسات رو ببینی چه حسی بهت دست میده؟؟!
یه جاهاییم میبینی همون آدمایی که دید کالا بودن به جنس زن دارن و صرفا دنبال عشق و حالن و حتی تجارتِ توحش گرانه راه میندازن ،

 شعار [زن مظلوم ایرانی] سَر میدن...

برنامه ها کاملا تعیین شدست اما ما فکر میکنیم صرفا یک مخالفت ساده و مردمیه...
[از آموزش ساخت نارنجک دستی تا پرتاب و... ؛
با چاقو ،چوب،سطل آشغال،بنزین و اینا آموزش میدیدند ]
[حدود ۵۰۰۰ نفر تا الان شناسایی شدند که از چهار کشور آمریکا،اسرائیل،انگلستان و ترکیه در مدت ۴۰ روز وارد ایران شدند! و حداقل نیمی از آنها در تهران مستقر هستند و اکثرشان اصالتاً ایرانی هستند و...
همه ی آن ۵۰۰۰ نفر کاملا آموزش دیده ، آماده و مسلط به امور جاسوسی و خرابکاری هستند و...]
و میبینی حتی پای یک [جنگ بزرگ دیجیکال] در میونه...

یه شبی میاد که سالها از جنگ و جبهه گذشته اما یه آدمایی برای ذره ذره ی خاکمون همچنان درحال جنگ و دفاع هستن...
[بچه ها امشب که سختتراز عملیات کربلای چهار نیست!...]


چه بَده که آدم از همون اول فقط یه مهره ی سوخته باشه...و تا آخرین لحظات زندگیش ازش استفاده بشه و آخرش هم رودست بخوره و توسط همدست های خودش ، کشته بشه...
[نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم]


چقدر نوع مُردن ها فرق میکنه...با خفّت و خواری و عذاب وجدان بمیری یا در اوج عزت و احترام...
[همه به خون نیاز دارند،چه حق چه باطل! حق برای پیشبرد اهدافش،باطل هم برای پیشبرد اهدافش! اما باطل ، به جانِ بی گناه و با گناه می افتد ؛ ولی حق ، حاضر است خودش را فدا کند تا با خونش بقیه بیدار بشوند!]

در حق کلمه ی "آزادی" اجحاف میشه وقتی اونو به

 "هرکاری که عشقم کشید انجام میدم" تعبیر میکنیم و وحشی بازی و نامردی(همه ی انواعش)و بی گناه کُشی و تجاوز و بی غیرتی و کور و کر شدن رو پای این کلمه میذاریم...
و وقتی که خودم شیپور و طبل تو یه دستم و تو دست دیگم تفنگ و چاقو دستم میگیرم و به اسم آزادی هر غلطی میخوام میکنم و به طرف مقابلم اجازه ی صرفاً دفاع نمیدم...
[نمیخوام یه موجود کم و خالی پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا من میخوام پیاده شم...]

این سوال که "اگر یه عده گمنامِ مخلص نبودند ، دقیقا چه میشد؟!" همینطور که زمان میگذره برام پررنگ تر میشه...
یه دسته از آدمها حیاتی هستن برای کشور اما خیلی غریب هستند...غریب زندگی میکنن ، غریب زحمت میکشن و غریب اما پر غرور و سرافراز از دنیا میرن...
چون عاشقند به معنای واقعی کلمه...
و به این فکرمیکنم که حدِّ مدیون بودنم رو به این عاشقانِ جان بر کفِ #کفِ خیابون میتونم بفهمم؟!

+متن درمورد کتاب کفِ خیابون (مستند داستانی)بود و جملاتی که تو قلاب اووردم ، قسمتهایی از این کتاب بود...لطفا صرفا از روی این جملات قضاوت نکنید..جریان هایی که نوشته خیلی مفصله و  از اون دست کتابهایی که تا کامل خونده نشده کنار گذاشتنش سخته (داستانش یه مستند نسبتا کلی درمورد جریان سال هشتادوهشته)
++یه مطلبی رو موقع خوندن و موقعی که میخواستم کمی ازش بنویسم واقعا نتونستم...و هربار فقط بی اختیار اشک ریختم...در این حد بگم که :


روز_نوشت_۳

۱_من همییییییییشه چندتا دستمال تو کیفمه...حالا ایستاده بودیم تو راهرو، یکی از دخترا یجوری رانیشو باز کرد که نصفش ریخت رو مانتو و دستش...سریع بهش گفتم الان بهت دستمال میدم...کیفمو زیر رو کردم 《و دستمالی که نبود :/ 》خیلی صحنه ی بدی بود نمیدونستم چجوری سرم رو بلند کنم بهش بگم ندارم.. خندم هم گرفته بود +_+
۲_به دلیل مسخره و استنباطی که نمیدونم یهو از کجا بهش رسیدم ، سوالمو از آقای "ک" تا هفته ی بعد نمیبینمش نپرسیدم...قبلا هر موقع هم از همکلاسیام سوال پرسیدم با جملاتی نظیر {هنوز چیزی نخوندم} ، {این سوالا رو فقط تو و "م" جوابشونو میدونید :/ } ، {باید تمرکز کنم} و... مواجه شدم : ( و تجربه ی خوبی ندارم از این مورد...

《و سوالی که بی پاسخ ماند》
۳_یکی از "آجی" بودنهام برای خواهرکوچیکه اینه که رو گوشیم بازی پو(pou) نصبه...و یموقع اگه یادم بره صدای گوشیمو ببندم ، ممکنه سرکلاس وقتی سکوت کامل برقرار شده ، صدایی از گوشی جان بلند بشه که نشون میده پو گرسنشه :| و درحالیکه فوراً درحال گذاشتن گوشی رو سایلنت هستم ، بغل دستی جان ، زیرلب بگه "نمیخوای بهش غذا بدی : )) " :/
《و پویی که از سنگدلی من گرسنه ماند》:|
۴_بازم از "آجی"بودنهام و صمیمیتم این دفعه برای داداش بزرگه اینه که باید به اخبار و تحلیل ورزشی ای که با هیجان برام میگه گوش بدم درحالیکه چیزی متوجه نمیشم=_= مثلا الان بعداز کلی صحبت فقط یادم مونده که پرسپولیس با یه تیم که تو اسمش "خ" بود بازی داشته :/
دیگه اینکه سنش داره به مرحله ی حساسی می رسه و رفتار باهاش صبوری میطلبه...البته این چندوقت باهاش بداخلاق شدم ×_× دیشب وقتی درحال جزوه نوشتن بودم ، اومد از مدرسه و درس و باشگاه و تکواندو و فوتبال برام حرف زد ... چندبار بهش گفتم برو بیرون از اتاق بعد با حوصله میام همه چیو تعریف کن که محل نداد #__# دیگه خیلی جدی بهش گفتم " باید از اتاق بری بیرون" بهم میگه " عههه چند قَرن فکر کردی؟! :/ "
《و تلاشی که در کنترل لبخند و جدیت بی نتیجه ماند...》
۵_من دیدن آلبوم عکس رو بیشتر از عکس دیدن تو گوشی و لپ تاب دوست دارم...ولی خب مشکلاتی هم برام داشته مثلا اینکه از سمت خانواده موظف شدم تابستون از بین بیشتر از ۵۰۰۰ تا عکس ، خوبها رو جدا کنم تا بدیم عکاسی برامون چاپشون کنه ¤__¤  مثل بچگیامون که بهمون میگفتن تفاوت این دوشکل رو پیداکنید ، باید بشینم از بین چندتا عکس از یه صحنه ، تفاوتها رو پیداکنم و بهترینشو انتخاب کنم...نکته ی اخلاقی: تو عکس گرفتن دقت کنید و از یه چیز ۱۰ تا عکس نگیرید :| یا اگه میگیرید ، همون موقع اونایی که خوب نشدن رو پاک کنید...
۶_یکی از آبیهای آسمونم اینه که صندلی ساده ی چوبی پشت میزم رو روی دوپایه ی عقبش نگه دارم و تاب بخورم ^__^ ...دوسه شب پیش ، یه لحظه تعادلم بهم خورد و پایه ی راست جلویی روی پام فرود اومد.. البته اینکه به تذکرها مبنی بر خطرناک بودن اینکار توجه نمیکنم هم بی تاثیر نیست...
《و پایی که همچنان کبود است...》
۷_چندروزیه که تلگرامم پریده و نمیدونم چرا فیلتر شکن هم کار نمیکنه.. حوصله ی بررسی نداشتم مجبور شدم رِد گرام نصب کنم...هرروز تو اعلانهای گوشی یک پیام از ردگرام هست به یکی از صورتها :

"میخوای بدونی به عشقت میرسی یا نه؟"  ،" ته رابطت به کجا میرسه؟"  ، "اصلا حواست هست عشقت الان کجاست؟" :/
"فالتو ببین و از سرنوشت خودت باخبر شو"
دیروز دیگه شَک کردم به خودم ..و دغدغه مند عشقم و سرانجاممون شدم :/   《و عشق و اویی که نیست :| 》

۸_ ..ماه رمضان مبارک..

۹_[نگفتمت که نگو کار بنده از چه جهت 

نظام گیرد که خلاق بی جهات منم...] التماس دعا.


اگه خندید ، تو هم بخند . . .

روایت کودک دو سه ساله ای که سرش را بر شانه ی مادری ایستاده بر سر چهارراه گذاشته و خواب است‌...

چراغ که قرمز میشود ، صدای تقه خوردن به شیشه ی ماشینها را به نوبت می شنوی...و التماس و دست محتاجی که دراز میشود برای اندکی چرکِ کفِ دستی که سالهاست بی رحمانه پادشاهی میکند و گاهی چه راحت بَرده اش میشویم...!
و اما آن کودک...که نمیدانم خوابش از گرسنگی ست یا از بیحال شدن در این ظهرِ داغ... و هراس دارم از آن لحظه ای که بیدار شود و بخواهد با آن دمپایی های کهنه و پاره ، روی زمین راه برود...
کااااش خورشید کمی ملایمتر بتابد..و کاش خیابان کمی لطیفتر باشد...
کودکی اینجا آنقدر دنیایش زُمُخت و سوزان شده که هر ثانیه اش پُر است از زخمی شدن...کاش شعله ای نشویم بر آتشی که به جانِ زندگی اش افتاده...
راستی! کودکِ داستان ، وقتی میخوابد چه رویایی میبیند؟؟!
از فکری که از ذهنم گذر میکند میترسم...از آن گذرهایی ست که کوتاه است اما "درد" به جا میگذارد...میگوید : اصلاً رویا هم دارد؟؟؟
و اگر داشته باشد چگونه است؟ مثلا رویای یک خانه ی پراز عشق و آرامش که بوی خوش قرمه سبزیِ ناهار درآن پیچیده...یا رویای بازی با اسباب بازی های رنگارنگ...؟!
از نابودی احساس و افکار و رویاها و دنیای این کودک باز هم بگویم؟!
از حسرت چشمان و حرف هایی که در گلویش خفه شده اند بگویم؟!
   از سهم ما در این نابودی بگویم؟؟!
[چراغ قرمز شد!

شیشه را پائین نیاور،
صدای ضبط را هم بیشتر کن
نکند صدای گرفته و خش دار من،
طنین ترانه دلخواهت را ناهنجار کند.
شیشه را پائین نیاور،
تا خدایی نکرده برای لحظه ای هم شده
سوز سرمای خیابان را که همدم شب و روز من است،
احساس کنی.
شیشه را پائین نیاور،
تا صدای لرزان من دلت را نلرزاند
و مجبور نشوی تا به اندازه پول یک آدامس هم که شده
خرج دلرحمی ات کنی.
شیشه را پائین نیاور
و نگاهت را به چیزی یا کسی خیره کن،
من هم خیال می کنم که مرا ندیدی!
شاید هم ترسیدی که داستان دخترک کبریت فروش را برایت تداعی کنم
و کریسمس هر شبت را ...
شیشه را پائین نیاور،
آخر بالا و پائین کردن شیشه‌ای که هر روز و پیش پای دهها پیاده شهرآشوب آن را تجربه می کنی،
کار آسانی نیست!
چراغ سبز شد!
گاز ماشینت را بگیر
و از این جا دور شو،
چرا که من هم تو را ندیدم.
برو و من را در این سرگردانی وحشتناک رها کن.
شاید سرنوشت من هم
تکرار قصه دخترک کبریت فروش باشد،
حتی اگر کسی داستانش را نشنود!]

دیوانگی؟!! : )

وقتی با بچه ها(رنج سنی: ۳ تا ۵ سال!) تنها میشم و قراره ازشون مواظبت کنم ،
خیلی فعالیت میکنیم باهم : ) شعر میخونیم،بازی میکنیم،محله ی گل و بلبل(عموپورنگ) میبینیم، کتاب داستان میخونیم،ورزش میکنیم،نقاشی می کشیم و با نقاشی باهمدیگه یه داستان مشارکتی میگیم،میوه براشون پوست میگیرم و خوشگل تو بشقاب می چینم تا بخورن، باهم ژله درست میکنیم ، خونه رو مرتب میکنیم و...
خیلی باحوصله رفتار میکنم و سعی میکنم با همشون حرف بزنم و از کسی غافل نشم... جوریکه لازم نمیشه مثلا سرشون داد بزنم و معمولا هیچ جروبحثی بین منو بچه ها پیش نمیاد یا اونا باهم دعوانمیکنن( ^_^)
مثلا درمورد ژله درست کردن ؛ به هر کدوم یه کاسه میدم و یه بسته ژله ..من تو ظرفاشون آب می ریزم و بچه ها مثل هم زدن دیگ آش ، کلی هم میزنن : ) بعدشم براشون میریزمشون تو قالب و میذارمشون تو فریزر تا زودتر آماده بشن..تو این فاصله هم می ایستیم باهم ظرفایی که استفاده کردن رو میشوریم...
تصویر آخرین ژله ای که پختیم! :

^__^  حاصل ۶ تا دست و توجه به سه مدل نظر ، واقعا بهتر از این نمی شد دیگه : )

خلاصه انقدر خسته میشن که شب خیلی راحت خواب میرن : ))) اما دیگه خودمم حال بهتری از اونا ندارم ^__^
دیروز هم برحسب شرایط ، مجبورشدم از بعداز ظهر تا شب از ۳ تا بچه (بین ۳تا۵ سال) مراقبت کنم... بعداز اونم ، یه ساعتی به آشپزخونه سروسامان دادم...
در این حد بگم انقدر خسته شدم که امروز تا ساعت ۱۰:۴۵ خواب بودم :/
درکل دیروز اصلا درس نخوندم ، الان هم در شرایطی هستم که نمیشه بخونم و همه ی اینا درحالی هستن که یکشنبه امتحان سنگینی دارم ♡_♡ :|
بودن با بچه ها هرچند اجباری ، روحیه ی خیلی خوبی بهم داد...
دیشب ، بچه ها دیگه خسته شده بودن و شروع کرده بودن به بهانه گیری...داشتیم عروسکها و ماشینها رو کنار دیوار میچیدیم...یه لحظه حواسم پرت شد ، خانوم"ر" موهای خانوم"ن" که تا کمرش میرسن و اون موقع باز بودن رو محکم کشید و خانوم "ن" دردش گرفت...بدون ایجاد تنش از هم جداشون کردم...با خانوم"ر" چند قدم فاصله گرفتیم از بقیه و بهش گفتم چرا موهاشو کشیدی؟
میگه"خب چون موهاش باز بودن!" :|
بهش گفتم "گلم تو هم موهات بازن...خوبه اونم موهاتو بکشه؟ ببین دردش گرفت... شما باهم دوستید نباید همدیگه رو اذیت کنید "
یکم ساکت موند و بعداز یخورده گفت "بیا باهام میخوام بهش بگم ببخشید" : )
انقدرررر صحنه ی معذرت خواهی خوشگل بود که دلم ضعف رفت براشون...خانوم "ن" بهش گفت" بیا همدیگه رو ببوسیم" :)))  که اولش یهو هردوشون لپاشونو زدن به لپهای همدیگه :/ و هیچکدوم حاضر نشد اون یکی رو اول ببوسه : ))) ♡_♡
یا مثلا آقای"م" کلیدهای اسباب بازی رو گرفت دستش، یه در فرضی رو باز کرد و گفت "من میرم بیرون و میام" : )
همون موقع خانوم"ن" بهش گفت " از بیرون پنیر و شکر هم بخر" : ))) (براساس حرفهایی که بزرگترها میزنن ) ♡_♡
دنیای بچه ها خیلی قشنگه...خیلی دلم میخواد هرروز برم پرورشگاه اما هربار برنامه ریختم ، نشده برم تا الان : (

با بچه ها قدم برداشتن رو گاهی رو تجربه کنید...پشیمون نمیشید  •_^

+چشم استادx با اون حجم از بچه گریزی ، روشن! که با اون همه صحبت درمورد حس تنفرش از بچه ها و دلایلش ، دانشجوش چه کیفی میکنه : )

++اینا دیوانگیه؟؟! واسه دوستم که تعریف میکردم گفت دیوونه ایااا  : /  : )


به خاک و خون کشیده ای. . .

حدس میزنم دکتر بعداز ۷ ماه ، به حرف دکتر x رسیده... ۷ ماه پیش وقتی رفتیم پیشش بهش گفتیم "دکترx میگه نمیشه ادامه داد و دیگه باید فلان رو شروع کنی" اما ایشون گفت نه بنظر من مشکلی نداره و دلیلی نداره که این کارو ادامه ندیم...
بخاطر تصمیم گیری در مورد دوباره ادامه دادن یا ندادن پیش سه تا دکتر دیگه هم رفتیم ، هرکدوم یه نظری داشتن :/
اما میشه گفت نظرشون رو ادامه دادن مساعد بود...
 واقعا تصمیم گیری برامون سخت شده بود که چکار کنیم بالاخره...
تو اون روزا، بشدددت نظر دکتر y رو میخواستم چون حرفش برام حجته...
اما تنها راه ارتباطی ای که جواب بده ، فقط نوبت دهی به صورت اینترنتیشون بود که از تیرماه  نوبت گرفتیم و تا الان هنوز نوبتم نشده :/
نمیدونم دیگه اونروزی که نوبتم بشه، دیگه بدردم میخوره یا نه؟!
درهرصورت ، الان داریم ادامه میدیم و هربار ، دکتر پروندمو می ذاره جلوش و با کلی تمرکز وضعیتم رو باهاش مقایسه میکنه...اما می بینه چیزی تغییر نکرده...
البته تاحالا به زبون نیوورده اما مشخصه :|

چندروزه که دیگه برام مهم نیست چی میشه‌ و کی تمام میشه و چرا فلان رو شروع نکردم...
دارم سعی میکنم با علاقه به مسئله نگاه کنم ؛ مثلا اینبار وقتی از مطب زنگ زدن تا ساعت نوبتم رو بهم بگن خیلی خونسرد گوشیو برداشتم،اینبار حتی حس و حال سوارشدن به آسانسوری که قبلا گفته بودم، برام فرق داشت،
دیگه سعی کردم از مطب که میام بیرون روحیم رو حفظ‌ کنم، دربرابر ریختن اشکام بشدت مقاومت کردم،
خلاصه سعیم بر اینه که  دوستش داشته باشم ^__^
فقط تنها چیزی که نتونستم این بود که نتونستم قول بدم از بعضی چیزا ناراحت نشم...البته مدل اخلاقم اینطوریه که برای خودم ناراحت میشم نه از کسی یا چیزی...مثلا برای خودم ناراحتم چون ۴ سال و ۷ ماه میگذره اما نمیدونم چی میشه ... احساس میکنم دکتر هم تظاهر میکنه که میدونه و داره روال رو پیش میبره...احساس میکنم همه ی توضیحاتشون از درمان و مسیر، فقط یه مشت تئوریه...
سخته سعی کنی بخاطرش در برابر خیلی چیزا بی تفاوت باشی اما ندونی تموم میشه یا نه و مسیرت چجور میشه...
و "سلامتی" چه غریب است . . .

_مکان ثبت عکس: جاده!

+اینجا از احساسم می نویسم چون تو دنیای حقیقی ، سعی میکنم حالم خوب باشه و حال بقیه رو هم خوب کنم...

++ ۲۴ ساعت برای یک روز کم نیست؟؟ جوری شده که اگه وقت استراحت داشته باشم، به سمتش شیرجه میرم :/

◇مژده ای دل...





_صوت نوشت: شرح جریان_حاج میثم مطیعی

نتیجه ی تلاش : )

نوه ی عمه جان یه دختر۵ ساله ی ناز ، خوشگل ، فوق شیطون و با سر زبونه که همه ی بچه ها ازش فرارین : )
شما میخونید شیطون اما گاهی یه جمعیت از کنترلش درمونده میشن : ))) این ناز بودن و حاضرجوابیش هم براش یه امتیاز بزرگ شده که اکثر بزرگا هم از دستش حسابی عصبانی میشن هم دوستش دارن :|
خلاصه
فرشته وار داشتم با ایشون حرف میزدم و احساس شوق میکردم ازاینکه آروم‌ نگهش داشتم و متعاقبا بقیه هم در آرامشن...تا اینکه:
در پایین توجه شما را به قسمتی از گفت و گوی ما جلب می نمایم :
_فرشته خانم میشه بهم یه نایلون بدی؟
+آره عزیزم بیا بریم بهت بدم...(همونطور که میرفتیم) برای چی میخوایش؟
_میخوام میوه هام و شیرینیمو از تو بشقابم بذارم توش که اگه موند ببرمشون باخودم خونه
+چه خوووب...ولی همینجا هم باید ازشون بخوریااا : )
_باشه
بهش دادم و اونم کمی از میوه هاش و شیرینیشو گذاشت توش گفت برام گره بزن
منم پلاستیک رو خیلی شُل گره زدم تا بتونه هروقت خواست بازش کنه و بهش گفتم از اینجا بگیرش چون اگه از بالاش بگیری، گرهش کور میشه و دیگه بازنمیشه ..ایشون هم حرفمو ظاهرا گوش کرد و از پیش من رفت پیش بچه ها...
بعد از چنددقیقه:
درحالیکه یه دستش پلاستیک بود یه دستش هم چاقو اومد پیشم
تا چاقو رو دیدم دستش، سریع ولی با آرامش ازش گرفتم و
+خوشگلم چاقو خطرناکه
_چاقو اووردم که باهاش گره نایلون رو باز کنی برام
+نه ایکس جان نباید گره رو با چاقو بازکنیم
(با شوخی و خنده دستامو نشونش دادم)با دستامون باید گره رو بازکنیم.
_فرشتهههه برام نایلونمو بازمیکنی؟؟ ولی پاره اش نکنیاااا
+باشه بده
یه نگاه به گره انداختم...کور تر از این حالت دیگه وجود نداشت :/ شروع کردم به باز کردم ولی مگه باز میشد؟؟!!!
یه لحظه خواستم از چاقو کمک بگیرم ولی یاد سخن گهربارم درباره ی چاقو افتادم و دیدم نوه ی عمه هم داره با دقت نگاه میکنه ببینه چطوری بازش میکنم :|
به خاطر آموزش صحیح به بچه! ، گزینه ی از دندون کمک گرفتن هم لغو کردم و همچنان به تلاش مقدس خودم ادامه میدادم :/
تو یه وضعیتی گیر افتاده بودم دیدنی : ))) نه میشد حرفم رو زیرپا بذارم و آموزش اشتباه بدم   نه میشد بگم باز نمیشه :/

_ بَد گرهش دادی؟
+ :| نه...یه دختری به حرفم گوش نکرده خیلی زیاد کشیدتش برا همین ، گِرِهِش کور شده :|
_(دستپاچه شد و معلوم بود منظورم فهمیده) من که نبودم ...یعنی کی بوده؟؟؟!
+ : )  :|    :|
و بالاخره
با موفقیت گره باز شد : )
و من با نگاهی پیروزمندانه و با حس غرور ازاینکه با دست بازش کردم ، پلاستیک رو تحویل سرکارخانوم! دادم ^_^

و نکته ی اخلاقی این جریان :  کار نشد نداره : )


_مکان ثبت عکس:یه گوشه از جزوه!

◇بخوان به نام پروردگارت


مردی به پیامبر اکرم(ص) گفت :

مرا از اخلاق نیکو(و یا نیکوترین اخلاقها) خبر دهید...

حضرت محمد(ص) فرمودند :

بخشیدن کسی که به تو ستم کرده است ؛

ایجاد رابطه با کسی که با تو قطع رابطه کرده است ؛

دادن کمک به کسی که تو را محروم کرده است ؛

و گفتن کلام حق ، گرچه علیه تو باشد.

_پرسشهای مردم و پاسخهای رسول اکرم(ص)

☆&☆&☆ مبعث مبارک☆&☆&☆

هوای دلم عجیب بارانیست . ‌. .+ کمی شرحِ جریان


       گاه  تنهایی ، صورتش را به پسِ پنجره میچسبانید...


_مکان ثبت عکس: ماشین!

نزدیکی سال جدید و تکاپوی مردم دلیل آن میشود که پایت را که از خانه بیرون میگذاری ، تا مقصد ، مورچه وار بروی.. و بعداز چنددقیقه توقف ، ماشین بالاخره یک قدمی حرکت کند...
نگاه کردن به چراغهای رنگ رنگی ، رفت و آمد مردم ، همهمه ی بازار ،رستورانهای شلوغ و ...سرحال و با نشاطت میکند و برای دقایقی دلیل بیرون آمدنت یادت میرود...
به مقصد میرسی و باز هم سوارشدن به آسانسور همیشگی و همراهی با آن تا طبقه ی آخر...آسانسوری که هربار جمعیت سوارشده در آن ، به برگه ی"ظرفیت 8نفر" چسبانده شده بر دیوارش  دهن کجی میکند ...خیلی آرام حرکت میکند و در هرطبقه می ایستد... تابه حال نشده سوار آن بشوی و یک نفر آن را "اتوبوس"! خطاب نکند!

بالاخره میرسی و دلیل آمدنت باز برایت یادآوری میشود...
باز همان غم کهنه...
اما میخواهی حال خوبت را حفظ کنی...زیرلب آیت الکرسی میخوانی و کمی خودت را آرام میکنی...
 ...                                                       
حدود یک ساعت بعد بیرون می آیی و سعی در پاک کردن اشکهای صورتت داری...حرفها بارها در ذهنت تکرار میشوند...آنقدر در ذهنت درگیری که نمیدانی کِی و چطور از طبقه ی آخر به همکف میرسی و از ساختمان بیرون میزنی...
هنوز یک قدم راه نرفته ای که آقای جوانی که یک دستش کتابچه ای که نمیدانم دعا بود یا حافظ است و یک دستش یک پلاستیک پر از همان ، با تو همقدم میشود و اصرار که یک دانه اش را بخر...
بغضت را مشت میزنی تا سرجایش بنشیند و به سختی میگویی : ممنون آقا، نیازی ندارم.

و او میگوید : خانم دوتومن بیشتر نیست...
در دلت میگویی : دلِ خوش داری؟؟ سیری چند؟؟!
از کنارش میگذری و...

الان یکی دو روز گذشته و تو علاوه بر ناراحتی ماجرای خودت ، یک عذاب وجدان هم داری ...
که آن شب بحث نیاز داشتن یا نداشتن تو نبود...بحث پولی بود که گیرِ او

 می آمد...تو این را همیشه خوب میدانی‌‌‌‌...

چه شد که این بار راحت از کنارش گذشتی؟؟!  

...


از مضیق حیات که درگذری...

دنیا خیلی تماشایی است...خوب که نگاه کنی ، میبینی در این باغ بزرگ ، هرکس توی قفسی زندگی میکند!
آزاده ها بسیار اندکند...البته قفس ها نیز متفاوتند:کوچک و بزرگ دارند،رنگی وغیر رنگی دارند،شکل های گوناگون و...
بعضی خودشان برای خودشان قفس میسازند،بعضی ها به دیگران سفارش میدهند برایشان قفس بسازند،بعضی ها قفس های خودشان را رنگ آمیزی هم میکنند،بعضی ها هم توی قفس هایشان به تفریح میروند...!
بعضی قفس ها علمی هستند،بعضی فلسفی،بعضی های دیگر عرفانی و...
اما ما هنوز نگاه کردن به خورشید را بلد نیستیم! ما هنوز برای رسیدن به قله ی دیدار خداوند،فرسنگ ها فاصله داریم...ما هنوز نفس کشیدن در آستان قدس را تجربه نکرده ایم .ماهنوز...
_علیرضا محمدزاده
خودم جان! وقتی بهت نگاه میکنم میبینم من هنوز تو اصل مطلب موندم و گاهی ادعا هم میکنم درحالیکه دقیقا تو قفسم...یه قفس چندضلعیِ نامنظم...

یا رب ! به ما تو قدرت ترک خطا بده
توفیق بندگی بدون ریا بده
از ما بگیر کینه و کبر و حسد ولی
بر ما صفای باطن و صدق و صفا بده...

دختری از جنس آبی آسمانی...

ازآن روزهایی است که دلم کمی هوس کودکی ام را کرده...
کمی تصورمیکنم...کودکی را که وسعت دنیایش در نقاشیها و سرویس قابلمه ی اسباب بازی آشپزی اش بود...نقاشی هایی که بیشتر ، طرحی از طبیعت بود و گاهی هم به رسم دخترانگی، عروس میکشید...ازبین مدادرنگی ها، برایش آبیِ آسمانی ارزش خاصی داشت...راستی چند دفتر نقاشی را تمام کرده بود؟!...
تصور میکنم زمانی را که اگر خانم معلم کنار"آفرین" برایش ماهی میکشید،دخترک، دورش را دریا میکرد...یک ماهی ِ تنها در دفترش را قبول نداشت...
باشوق آشپزی میکرد و از خورده کاغذها، غذایی خوشمزه میپخت...
زمانی را در خاطر می آورم که باعلاقه ،کتاب داستان میخرید و تا تمام نمیشد، دست از سرش برنمیداشت...خواندن را یادمیگیرد و مینویسد اما از چپ به راست..!
کودکی را درخیالم نقش میبندم که از غافلگیرشدن با "فرشته ی مهربانش" چنان ذوقی میکرد که دوست داشت به تمام عالم جایزه اش را نشان دهد...
 
تاب نمی آورم و دلم پر میکشد . . .
دلم رفتنِ چندروزه به خانه ی مادربزرگ را میخواهد؛مثل قبل، با کتابها و رختخوابم...
دلم دست دادن های طولانی و "جوجه" خطابم دادنهای عموجانم را میخواهد...همان عمویی که در ماشینش عشق میکردم...
دلم مسجدرفتن و به نمازایستادن کنار داییم را میخواهد...
. . .
. . .
گاهی دقیقا وسط دنیا ، 
بدجور دلم دنیای پاک وبی ریا و ساده و صمیمی کودکی ام را میخواهد...
+ وقتی نقاشی میکشی به سبک کودکیونیسم... : )

نمیذاری که تنهاشم...

بین تلاشِ سخت برای کمی روی آب آمدن و اکسیژن گرفتن تو دریای مشکلات...بین همه ی "نه،نمیشه" شنیدن ها و بازهم ناامید برگشتن ها ...بین همه ی روزشماری ها...بین روزایی که باید برای مادر بیشتراز هروقت دیگه مونس و مرهمی باشی برای دردهاش...بین روزایی که میخوای دخترانه،کمی آرام کنی خیال پدرت را از بابت "تو"...بین روزایی که دلت کمی خلاء مطلق میخواهد اما با شیطنت سربه سر برادرت میگذاری و  کَل کَل میکنی که تا دیر نشده ، کمی خواهرانگی کرده باشی برایش ... بین صبحایی که دوست داری کمی با خدایت خلوت کنی و اشکهایت شبنم بشوند روی گلهای جانمازت اما خواهرکوچولویت بیخواب شده و باآنکه تازه حرف زدنش تکمیل شده و چندسال مانده تا به سن تکلیف برسد ولی میخواهد پیش تو به نماز بایستد و تو عاشقانه  "آجی" گفتن هایش را میبلعی...بین روزایی که باخستگی درحال رمزگشایی از جزوات و کتابهای درسیت هستی اما برادرکوچکت می آید و مهندسانه از تراکتور اسباب بازیش برایت توضیح میدهد و تو با علاقه گوش میکنی ... بین روزایی که گرفتاری و درد مردم باعث پرت شدن حواست از خودت میشود...بین تمام تنهایی ها و تلاش برای سرسخت بودن...

بین تمام روزهای این زندگیِ لجباز ...

یک نفر هست که برایش حرف میزنی و

 چه بزرگوار است...

از تمام مخاطبانش  بی معرفت تری و او چه رئوف است...

حریمش چه خوب ملجأیی است برای منِ درمانده...

و چه تسکین گرِ کار بلدی ست... بی دریغ ، آرام میکند...


حضرتِ خورشید ؛ 

چقدرررر محتاجِ آرامشِ حرمتونم...


این عکس مال تابستونه...میلاد امام(ع)...مکان ثبت عکس: از تلویزیون!!


من پادشاه کشورم...! کِی پیش تو زانو زنم؟!!

مکان ثبت عکس: یه شهر قشنگ : )

گرگِ درون!

مکان ثبت عکس:حیاط‌ خونه مامانبزرگ : )

گفت دانایی که: گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

_سردرگم

  مکان ثبت عکس: تو جاده : )

در محضر مامانبزرگ(م.م)

تعطیلات پیش اومده(از جمعه تا دوشنبه) رو خونه ی مامانبزرگ اینا گذروندم..
بعداز حدود دو ماه و نیم رفتم خونشون🙊🙈
یه همچین نوه ی نمونه ای هستم من😁🙈
چقدرررررر دلم براشون تنگ شده بود😭😭😭 
برای عصرای دونفرمون با مامانبزرگ که بشینیم چایی و کلوچه بخوریم😍...
البته گاهی هم سه نفره،چهارنفره و بیشتراز چندنفره! میشه😁 مثل این دفعه...
چایی خونه ی اونا یه مزه ی دیگه میده...انقدرخوشمزه که منی که خودم و خانوادم رو از چای خوردن محروم کردم! اونجا کاریشون که ندارم هیییچ ،تازه به چایی خودن فرامیخوانمشون😁💪

مناسبت ثبت عکس: منو مامانبزرگ‌ خانوم_دونفره
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan