آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

صد و دومین پست

تصویری از آخرین کتابهای بازمانده از دوران مدرسم..!

از اینکه حرفها و احساسات و اعتراضاتم رو تو شعرها پیدا میکردم انقدر خوشحال بودم که از در و دیوارِ کتابام همینطور شعر میزد بیرون🤦🏻‍♀️

رقابت ناسالم،سمپادزدگی بعضی از افرادِ کادر مدرسه،انتظار تبدیل شدنمون به یسری آدم ماشینیِ قالبی،تبعیض و وجود یسری نور چشمی و اتفاقاتی که به دنبال این مورد رخ میداد  از چیزایی بودن که خیلی ناراحتم میکردن(البته منکر اندک خوبیهای سمپاد هم نمیشم)..شعر خیلی دوست داشتم ..مخصوصا حافظ..بیت هایی که خوشم میومد رو همه جا مینوشتم😬تو یه دورانی از شعر نو متنفر بودم..مثلا تو راهنمایی که باید امتحان شعر حفظ میدادیم و انتخاب شعر به عهده ی خودمون بود ، اکثر بچه ها از شعر های سهراب سپهری حفظ میکردن..روز امتحان معلم اسممونو یکی یکی میخوند میرفتیم رو سکو شعرمونو میخوندیم.. فرض کنید بعداز چند نفر که "اهل کاشانم روزگام بد نیست..."از سپهری یا "پیش از اینها فکر میکردم خدا..."از قیصر امین پور رو خوندن من از حافظ این شعرو خوندم:

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

بیت اولو که خوندم و معلممون دید غزله و دیگه شعر تکراری نیست همون موقع بیستو داد بهم😂بعداز یه مدت کم کم به شعر نو هم علاقه مند شدم..تو اینترنت دنبالشون میگشتم و از خوندن بعضیاشون کِیف میکردم..حس میکردم دقیقا همون حرفایین که من بلد نیستم به زبون بیارمشون.. :) این شعری که تو عکس هست هم یکی از همون شعرایی بود که خیلی دوستش داشتم :)

اون I want to sleep هم یه مظلومیتی تو عمقش هست😂یادش بخیر اون سال یه سرویس مدرسه داشتیم که سرویس دوتا مدرسه رو گرفته بود.. صبحا اول ما رو میبرد مدرسه بعد میرفت دنبال بچه های اون یکی مدرسش..بقدری زود میومد دنبالمون که چیزی نگم بهتره🤧موقعی که میرسیدیم مدرسه میتونستیم حدود یک ساعت و نیم تا ساعت ۷ و نیم بخوابیم یا درس بخونیم، چراغای مدرسه رو روشن کنیم ،از طلوع خورشید لذت ببریم و به مدیر و معاون و مسئولین مدرسه که میومدن صبح بخیر بگیم🤐

شاید براتون سوال بشه خب چرا سرویستو عوض نکردی؟ باید در جواب بگم چونکه😶.

سوال دیگه ای داشتید هم میتونید بپرسید..راحت باشید..همه رو جواب میدم😂

(واقعا جوابش از حوصله ی این پست خارجه اگه بخوام بگم خیلی طولانی میشه😅)

اون دوران هم دورانی بود که تا بعداز ظهر مدرسه بودیم و درسا که زیاد بود هیچی وقتی خونه میرفتم هم دغدغه ها و کارهای نسبتاً زیادِ دیگه ی مربوط به زندگی داشتم...خلاصه با گذشت چندسال هنوزم خیلی خوب حس میکنم که چقدر این"میخوام بخوابم" واقعی بود...


+سمتِ راستِ تصویر هم نمادی از لِه شدن نارنگی تو کیفِ مدرسه رو مشاهده میکنید🙊


+طرز تهیه ی این غذا هم گوشه ی کتاب اجتماعیم پیدا کردم😐هرچی هم فکرمیکنم یادم نمیاد از کی پرسیدم و پختمش یا نه🙊


+ این چندتا کتابی که مونده بودن هم دادم رفت...البته چندتا هم هستن از پایه های مختلف مدرسم..اونا رو تا این لحظه خیلی سفت و سخت نگه داشتم..چون کتابهایین که باهاشون زندگی کردم و یادآور خیلی از خاطراتمن ..مثلا بخوانیم و بنویسیمِ اول ابتداییم😅

قابِ دلخواهِ خانه من

آخرای سال ۹۳ مهمونِ خونمون شد...انقدر کوچیک بود که خورد تو ذوقم...آخه همیشه با لذت و حسرت خاصی از کنار خونه هایی که درخت گل کاغذی داشتن رد میشدم و فکرنمیکردم گل کاغذی ای که این همه ذوق به خونمون اومدنشو دارم یه نهال جوونِ بدونِ گل باشه...یادمه میپرسیدم یه بزرگترشو نداشت؟ کی گل درمیاره؟ چقدر طول میکشه تا بزرگ بشه؟
اولین باری که گل داد ، تو پوست خودم نمیگنجیدم...مگه ترکیبی قشنگتر از ترکیب سبز و صورتی و دیوار حیاطمون هم بود؟! وقتی بعد از یکی دو روز گلش افتاد زمین ، برش داشتم و گذاشتم لای کتاب زیستم...
اون سالها روزای خیلی سختی داشتیم...وجودش تو حیاط شد مایه ی روحیه دهی و امید...
صبحهایی که تو حیاط منتظر سرویس مدرسه بودم و هول هولکی کتابمو برای امتحانی که براش هیچی نخونده بودم ورق میزدم...روزای پر درد و استرسِ مامان...روزای پر کارِ بابا...روزایی که اکثر کارای خونه شده بود به عهده ی منی که چیز زیادی بلد نبودم...
کافی بود نگاهم بهش بیفته تا دوباره زنده بشم...
کم کم بزرگ شد..کم کم بزرگ شدم..کم کم اون بحرانهای زندگیمون گذشت...

یروز وقتی اومدم تو حیاط تو دمپایی گل افتاده بود...و این یعنی نقطه ی عطف برآورده شدن آرزوم و نگاهِ خدا... 

تو یه جمله؛ وجودش برای من یعنی "وَ بَشِّرِ الصّابرین"
بالاخره رسید به بالای دیوار و بعدشم اونور دیوار...حواسش هم به ماست و هم به همسایه ها و عابرای کوچه...
چند شب پیش هم دیدم ماه رو بغل کرده...

انگار ماه هم یوقتایی کم میاره...


+این رنگ زرد بخاطر نور چراغ حیاطه...

++موقعی که رنگ وبلاگم بجای سورمه ای سبز بود ، و عکس پروفایل هم صورتی و رنگ پاسخ هام آبی، دقیقا بخاطر درخت گل کاغذی بود...الان تغییر کرده ولی باز الهاماتی از همونه : )


به دعوت: مریم بانوی عزیزم 

شروع چالش:بلاگردون

همه دعوتید : )

با سایه خو گرفته وز آفتاب مانده

پیش نوشت: این پست شاید در ظاهر زیاد منسجم نباشه.. فقط یسری جمله که جای عمیق شدن و پیگیری دارن رو میخواستم ثبتشون کنم..
...................

انسان در جستجوی راحت و فراغت است و سامان و قرار میطلبد.
سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست.سخن از آنان است که اسلام آورده اند اما درجستجوی حقیقت ایمان نیستند.
کنج فراغتی و رزق مکفی دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی که بر زبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است.درجستجوی ایمنی که او را از مکر خدا پناه دهد، در جستجوی غفلت کده ای که او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد،
غافل که خانه  غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر طوفانی ست که صخره های بلند را نیز خُرد می کند و در مسیر دره ها آن همه میغلتاند تا پیوسته به خاک شود...


آنچه حُرّ را در دستگاه بنی امیه نگه داشته غفلت است...غفلتی پنهان..شاید تعبیر "غفلت در غفلت" بهتر باشد.

هر انسانی را لیلة القدری است که در آن ناگزیر از انتخاب میشود.


عقل میگوید بمان و عشق میگوید برو؛ و این هردو ، عقل و عشق را خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. "اگرچه" عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرَد عشق را در راهی که میرود تصدیق خواهد کرد؛آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست.

_تیکه های پراکنده از کتاب فتح خون

......................
ای ز شرابِ غفلت مست و خراب مانده
با سایه خو گرفته وز آفتاب مانده
وانجا که بازخواهند از جان و دل نشانی
هم دل سیاه بینی هم جان خراب مانده
وانجا که عاشقان را از صدق بازپرسند
صد عاشق مجازی کاندر جواب مانده...

_عطار نیشابوری

و نیست نجاتی جز درگاهش+بعداً نوشت




تا مقصدِ عشّاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیه عشق مجاز است
در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی
بینی که در این ره
چه نشیب و
چه فراز است...
_وحشی بافقی

بعداً نوشت: خودم جان اسیر این مردم و جوّ کاذب و مسخرشون نشو..هرچقدر هم که ناحقی ها زیاد باشن تو راه درست و اخلاقی رو انتخاب کن...حتی به قیمت اینکه بعضیا با طرز فکرِ خودشون قضاوتت کنن و برای خودشون نتیجه بگیرن...
+گاهی نمیدونی با کی مشورت کنی...انگار اونی که باید باشه نیست..فقط خودتی و خدات..و میبینی این بودنش چقدر می ارزه به تمام نبودنها...
به قول حافظ جز آستانِ تواَم در جهان پناهی نیست
سرِ مرا به جز این در ، حواله گاهی نیست . . .

++باید بگم که دنیا خیلی کثیف تر از آرمان شهر منه...

(+میخوام شروع کنم از اولِ اولِ بارداری و زایمان بخونم(یه تصمیم برای قویتر شدن))

آبِ یخ چه کم دارد از یک قهوه ی داغ

نشستم رو نیمکتِ محوطه ی دانشکده به انتظارِ میم..و رو به روم یه آدم فضایی شلنگ به دسته که داره سبزه های محوطه رو آب میده..حس رغبت به لمس خُنَکی این چمن ها و به صورت درازکش ، چهل نامه ی کوتاه به همسرمِ نادر ابراهیمی خوندن رو نمیتونم کامل پس بزنم و همینطور بلاتکلیف نگهش داشتم!

از دیروز که دوباره پا گذاشتیم تو دانشگاه هرلحظه و هر قدم مغزمون با حسرت درحال ریکاوری خاطراته..
از دیدن هم هیجان زده و خوشحالیم اما ته چشمامون غم داره...درعین اینکه دوست داریم همدیگه رو تو بغلمون از شدت فشاردادن مچاله کنیم یه ترسِ ریز از هم داریم و حتی خیلی نزدیک نمی ایستیم
حالا که سهممون از دیدن لبخند همدیگه شده فقط چندتا چین خوردگی ریز کنار چشمامون ، حالا که چند لایه محافظ سدّ راهِ صدامون شده و مدام باید بگیم: "چی؟! یذره بلندتر حرف بزن"
شاید نتیجه ی آهِ اون لحظه هاییه که لبخندها و حرفهامون رو دستِ کم گرفتیم و از هم دریغ کردیم یا دهن باز و ‌کلمه ها رو بدون بازرسی به بیرون پرت کردیم . . .

................................................................................................

به یاد بیاور امتحانات ،

درس های نخوانده

و جریان چند واحد کارآموزی نرفته را
و بعد
ول کن جهان را
آب یخت گرم شد! : )

..................................................................................................
+مثلا بعداز چندماه دوری با کلی حرف روی دلت برای گفتن ، اولِ صبح باشد با اون هوای قشنگ ، تو و شهید گمنام و حس خلاء و تلاش برای پیداکردن کلمه ها از گوشه و کنار ذهن و چیدنشون کنارِ هم...
که یهو یه آدم فضاییِ پسر برای زیارت بیاد و تو مجبوربشی فقط فاتحه خوندنتو تمام کنی و بری :|

تنها دلیل برای نوشتن

حَرَم یعنی کسی در شهرِ خود سر میکند
امّا
دلش در کنجِ گوهرشادِ مشهد(♡) مانده آواره . . .


این روزا حال خوب کن ترین و شیرین ترین اتفاقِ ممکن این بود که امسال روز تولدم با روز تولد شما یکی بشه!

آقا جان ؛ تولدت مبارک..

 

من دخیلِ دلِ خود را به تو طوری بستم
که به این راحتی آقا
گره اش
وا نشود . . .


_۱۳/تیر

+دلم برای وبم تنگ شده بود..

+همچنان تصمیم به برگشت ندارم!

اما این یه پست حسابش جداست : )

(قسمتهایی از این پست حذف شد)

خداحافظی موقت : )

"یا من الیه یلجأ المتحیّرون"
__ای آنکه به سوی او پناهنده شوند سرگردانان______

عکسای گوشیمو که نگاه میکردم دیدم چقدر از ابرها عکس دارم : ) 

یادش بخیر ..دبیرستان که بودم تو اردوها یا روزایی که یواشکی گوشی میبردیم مدرسه یا تو خونه و کلا هرکجا هرموقع میدیدم آسمون قشنگه سریع عکس میگرفتم...عکس گرفتن از آسمون حس خوبی بهم میداد...
سوم،چهارم دبیرستان موقعایی که درمورد کنکور و قیمت بالای کتاب و کلاسهای خصوصی و اینجور چیزا با دوستام حرف میزدیم ، همیشه میگفتم میخوام عکس ابرا رو چاپ کنم بذارم کنار خیابون بفروشم که درآمدشو صرف درس خوندن کنم : )))  زمان گذشت و گذشت اما این عکس گرفتن از ابرها همچنان ادامه داره : )


چندروز یا شاید چندوقتی نیستم..این روزا باید بیشتر از قبل آروم و قوی باشم و آرامش بدم...مثل این چندوقتِ گذشته باید غلبه کنم رو استرس و فشار روی خودم و بیشتر حواسم به بقیه باشه و تمرکز کنم رو زندگی...
خیلی وقت بود گریه نکرده بودم‌..اصلا اجازه ی ناراحت شدن و گریه به خودم نمیدادم..تاجاییکه کم کم نگران خودم شده بودم : )) اما دیروز باز برای مشکلم ناراحت شدم و البته نه بخاطر خودم..و دو قطره اشک مزاحم سر خورد...دو تا اشک الکی و تو موقعیت نا مناسب...سریع گفتم آخ آخ مژه افتاد تو چشمم...بعدشم چشممو بستمو با انگشت سعی کردم مژه فرضی رو در بیارم...!
امروز داشتم کتاب* میخوندم...برای یه قسمتیش بی اراده به پهنای صورتم اشک ریختم..
فهمیدم هنوز گریه دونم فعاله : )) و خیالم راحت شد..!

اول میخواستم وب رو غیرفعال کنم اما بخاطر صفحه ی درس و پاسخ به سوالات منصرف شدم...
پس یمدت نیستم..تا ببینیم خدا چی میخواد...یا با ورژن جدید دوباره فعال میشم یا با ورژن فعلی شایدم دیگه عمری نبود : ))


 [  لذتِ عشق به این حسِّ بلاتکلیفی ست
  لطفِ تو شاملم آیا بشود؟! یا نشود؟!  ]


بشدت التماس دعا.

___________________________________________
*کتاب(رمان کوتاه) "بی تو هرگز" از زبان همسر و دختر شهید سید علی حسینی.

روز_نوشت۱۲

[دنیا محل آسایش نیست و نمیشود به طور کامل به آسایش کامل رسید ولی باید به حدّ اعلای آرامش برسیم و این امکان دارد.
آسایشِ زیاد عقل انسان را زایل میکند و آرامشِ زیاد موجب رشد انسان میشود.
آدم های راحت طلب بخاطر آسایش حاضرند آرامشِ خود را از دست بدهند و آدم های عاقل و عاشق حاضرند برای رسیدن به آرامش،آسایش خود را از دست بدهند.]
______
اگه میشد میرفتم قسمتِ دوپهلو حرف زدنِ مغز بعضیها رو دست کاری میکردم و هرچی سیم تو اون قسمت هست رو قطع میکردم!
_______
امروز طیِ اولین بار نون باگت پختنم  فهمیدم یک و نیم ساعت استراحت برای خمیر نون باگت کمه و موقع پختن ، اونطور که باید ، خوب پُف نمیکنه..(هر کلیپِ ظاهراً آموزشی ، واقعا آموزشی نیست!)
_______
برادر یا خواهر بزرگتر نعمت با ارزشیه.(الان توجه کردم دیدم این حرف خودم هم دو پهلو بود : )

۱_نعمتی که من ازش محرومم ، ۲_ نعمتی که خواهرم و برادرام باید روزی هزار بار شُکر به جا بیارن بخاطر داشتنش!)
________
فشار درسها زیاد شده..امیدوارم این ترم به خوبی و خوشی بگذره :/
________
دوتا عکسِ بسیاااررر حال خوب کن : )

  
(هر دو عکس از مجازی..)
_______
درسته محدودیتها خیلی کم شده ولی لطفا هنوز هم مسائل بهداشتی رو رعایت کنیم و برای کارهای غیرضروری و مهمونی از خونه بیرون نریم..
من امسال عیددیدنی که هیچ ، تو سال جدید حتی خونه ی دوتا مامانبزرگام هم نرفتم..بااینکه خیلییییی دلتنگشونم و گاهی هم مامانبزرگم اعتراض میکنه..
یخورده دیگه هم مراعات کنیم.. انشاءالله روزهای خوب در راهه : )
_______
+متنِ اول: از استاد پناهیان.
_______
اردیبهشت را باید
بیشتر
زندگی کرد . . .

عشق می پنداشتم آسانتر از این حرفهاست

۱》این روزا من و یکی از همکلاسیهام از طرف هلال احمر میریم برای آموزش به مردم..وخب هم من و هم خانم همکلاسی تجربه ی این مدلی تاحالا نداشتیم..
و برخلاف تصورمون ، هم شرایط محیطی و هم صحبت با هر قشری از مردم و با هر نوع برخوردی ، یکی دو روز اول خیلی زیاد سخت بود...
اما کم کم به خودمون مسلط شدیم و به سختی هاش عادت کردیم ...
یه لحظه های شیرینی دیدم که بنظرم به همممه ی سختی کشیدن ها ارزید...
برعکس
یه لحظه هایی بود که یک لحظه بود و تمام اما ما رو به اندازه ی یک قرن باخودمون تنها گذاشت ...
یکی دو روزِ اول ، گاهی با خودم میگفتم چه سوژه های خوبی برای نوشتن هست
اما کم کم دیدم نمیتونم یه آدمِ در به در دنبال یه دارو رو سوژه ی نوشتن کنم..
دیدم نمیتونم از آدمی بنویسم که راننده تاکسیه و چندسالِ آسم داره و این روزا سهمِ ماسکش تو یه انبار درکنار صدهاهزار ماسکِ دیگه احتکار شده و با کلی امید خیال کرد ما ماسک و دستکش توزیع میکنیم...و کاری که از دست ما بر اومد فقط فروریختنِ سلول به سلولِ وجودمون برای نگاه ناامیدش شد..
حتی نوشتنش هم سخته چه برسه به دیدنِ آدمهایی که هنوز تو باغ نیستن یا بهتر بگم ؛ نمیخوان باشن! و حتی یه بهداشتِ معمول همیشگی رو هم رعایت نمیکنن و ازاونور هم ادعاهاشون سر به فلک کشیده...و همینطور آدمهایی که از مهمونی ها و چشم رو هم چشمی های خریدها و تغییر دکوراسیون های عیدشون برای یک سال نمیتونن بگذرن..
دیدم دروغ گفتن و سوء استفاده ی یه عده از این شرایط اونقدر ناراحت کننده و قابل تامَله که من نمیتونم چیزی درموردش بنویسم...
چی بنویسم درمورد آدمهایی که بخاطر این اوضاعِ نابساما اعصابِ خط خطیشون رو سر ما خالی میکردن و البته حق هم داشتن...
تو این چند روزی که رفتیم ، با سه‌مورد کرونایی‌ صحبت کردیم و من تازه تونستم کمی شرای دکتر و پرستارهایی که الان تو بیمارستان ها مشغول خدمت و مبارزه هستن رو درک کنم...

تو این روزها گاهی اوقات هم با بچه های علوم پزشکی از طرف بسیج میریم بسته بندی الکل... اونقدر کار میکنیم که دیگه یه چیزی تموم میشه و دیگه نمیشه کار کرد...از تمام شدن لیبل هایی که رو بطری ها میزنیم تا تمام شدنِ الکلِ خطِ تولید...!
شاید تعدادمون اونقدر زیاد نباشه..و به لطف ماسکهای رو صورتمون ، از همه فقط دوتا چشم مشخصه .. اما تو این چشم ها ، عجیب علاقه و امید و شور دیده میشه...

و البته نتیجه ی ساعت ۶، ۷ صبح بیدار شدن و تحمل دوری راه ها و استرس و نگرانی و گردن درد گرفتن و با این شرایط ، داوطلبانه و بدون حقوق کار کردن! و طی کردنِ مراحل ضدعفونی وقتی به خونه میرسم همین میشه که تو دو هفته از وزن ۵۳ به ۵۰ میرسم! : )

۲》دیشب مهمون برنامه ی دورهمی ، دکتر عبدالجلیل کلانتر هرمزی بود‌...برای اولین بار موقعی که دبیرستان بودم ، اسم ایشونو شنیدم و فهمیدم چه "انسانیه" ...احساس میکنم همچین آدمهایی به تعریفِ واقعیِ خیلی از کلمات در فکر و عمل رسیدن...
(تفاوت سطح مهمان ها هم که موج میزنه!)

۳》چندماهی میشه که دوباره اینستاگرام نصب کردم..و از همون چندماه پیش هم مثل بار قبل که داشتمش ناراضی ام و هی میام حذفش کنم اما هربار فقط به خاطر دلایلی اینکارو نمیکنم..(آرزومه یه بار اشتباهی دستم بخوره روش حذف بشه!) دیگه هم جذابیت خاصی واسم نداره و هفته ای یکی دوبار سر میزنم بهش.‌‌‌
آقا یه فاجعه ای پیش اومده که زبانم قاصره از گفتنش..! چندروز پیش بعد از چندماه فالو کردن و صحبت کردن با یه نفر ، فهمیدم اشتباهی گرفتم!! :/ درواقع یه پیج اشتباهی رو به جای پیج یه نفر فالو کرده بودم (اونم دنبالم کرده بود) و دو سه بار تو دایرکت با هم حرف زدیم و حتی همون اول که برای بار اول بهش پیام داده بودم کامل خودمو معرفی کرده بودم =_= بزرگوار هم هیچ وقت به روش نیوورده بود که اشتباه گرفتم! یعنی وقتی پیام معرفیم رو دوباره میخوندم دوست داشتم سر به بیابون بذارم =_= تفاوت آیدی این بزرگوار با آیدی شخص اصلی این بود که همون بود ولی بین حروفش نقطه گذاشته بود‌‌..هیچ وقت هم پستی هم نذاشت...بیوش هم یه جوری بود که به اون شخص اصلی میشد بخوره :|
هیچی دیگه درجا بلاکش کردم :/ اصلا از اینکه جواب پیامام رو میداد در تعجبم =_= حتی بیارم خودش سرصحبت رو باز کرد =_=
هنوزم نمیخوام این داستان ناجوانمردانه رو باور کنم :(

۴》پیشنهادِ دیدن برنامه ی عصر از شبکه ی افق.. با حضور دکتر کرمی درمورد کرونا و جنگ بیولوژیکی.چهارشنبه ۹۸/۱۲/۲۱..(لینکش هم اگه شد فردا اضافه میکنم)



باید رد شد از این پلِ شکسته . . .

این روزا پر از حس دلتنگیم... دلتنگ مامانبزرگ، F&F ، دوستای مجازی ، وبم و کلا دلتنگ!

a bout my grand mom:
دلتنگی برای مورد اول خیلی شدیده...تو این یه سالی که ازاینجا نقل مکان کردن به یه شهر آروم و کوچیک و خوش آب و هوا ، فقط دوبار تونستیم بریم خونشون که آخرین دفعه ، مرداد ماه بود ازاونموقع هم فقط دوبار اونا اومدن خونمون و چون زمان بودنشون تقسیم کرده بودن سهم ما فقط یه نصف روز بود...وقتی هم میان نوه ها میچسبن بهشون و نتیجه اینکه همون نصف روز هم که میومدن خونمون ، نوه ها هم میومدن و بعدشم کم کم مامان باباهاشون میومدن و عملا یه مهمونی میشد که یه مامان بزرگ بابابزرگی هم داشت...حالا این خیلیم خوبه...مسئله اینه که دیگه فرصت زیادی برای حرف زدن باهاشون پیش نمیومد و برای مایی ‌که دیر به دیر میبینمشون حس دلتنگیمون ارضا نمیشد...فرض کنید ۱۰ تا نوه ی غیرعاقل(از صفر تا ۸ سال) بخوان یکی یکی برای مامانبزرگ حرف بزنن ، شعر بخونن و چیزایی که یادگرفتن تعریف کنن و از کنارش تکون نخورن.. اصلا حق نوه ی ارشد! به چشم میاد؟!! تازه اونا هرچندوقت یه بار میرن شهر مامانبزرگ اینا و بهشون سر میزنن و هروقت میان نوه های عاقل(از ۸ تا ۱۴ سال) خاطرات اونجا بودنشون و کارایی که کردن تعریف میکنن . . .مثلا تو یه بازه ای هرکس میرفت خونشون از درختاشون کلی سیب و آلوچه(گوجه سبز) و گردو میچید ...ما هم با حسرت فقط شنونده بودیم..یه بار به شوخی بهشون گفتم برای ما هم بذاریدااا...دیگه مامانبزرگ به زووور ۴ تا سیب رو بالاترین نقطه ی درخت واسمون نگه داشته بود و نذاشته بود کسی به اونا دست بزنه که وقتی رفتیم ما اونا رو بچینیم!
حس و حال خونه ی مامانبزرگ وصف نشدنیه...اون پتوها و لحاف تشکهای قدیمیِ سنگییین که خستگی رو از تن هر آدمی بیرون میکنن ...کلوچه های همیشه رو میز که عصرها با چایی میخوریم...صبح بیدار شدن ها با صدای چرخ خیاطی بابا بزرگ...همیشه رادیو گوش کردن مامانبزرگ تو آشپزخونه که باعث میشه خبرها رو زودتر از ما داشته باشه!... اونجا ساعت ۸ و نیم صبح بیدار شدن یعنی خیلی دیر و تا ظهر خواب بودن!...سالاد شیرازی های سر سفره ی ناهار...بشقابهای ملامین و استیل...شربت های همیشگیِ نعنا یا گلاب...کمد رختخوابها، جایی که همه ی نوه ها خاطرات های جذابی باهاش دارن...آب بازی های تو حیاط...ظرف شستن های بی پایان!...ممنوع بودن سروصدا موقع بعداز ظهر که بابا بزرگ خوابه و با اینکه همیشه یه بالشت رو گوشش میذاره ، آخرش وقتی بیدار شد میگه چقدررر سر و صدا میکنید[لبخند] ...مامانبزرگ که راهکار هر دردی رو چرب کردن میدونه ...
هعییییی...خیلی دلم تنگشونه...پریشب تلفنی باهاشون حرف زدم...گفتم مامانبزرگ حالا اگه گوشی لمسی داشتی تصویری حرف میزدیم..
مثل همیشه با خنده گفت نه با دکمه ای خودم راحتترم[لبخند]

a bout F&F :
دو تا دوست صمیمیم هستن که از راهنمایی با هم دوستیم...نقاط اختلافمون از نقاط اشتراکمون بیشتره ، رشته و دانشگاه و اعتقادات و طرز زندگیمون باهم متفاوته ، سالی یکی دوبار همدیگه رو میبینیم! و با وجود اینکه هرکدوم دوستای دیگه ای داریم ، به دلایلی که برای خودمون هم ناشناخته ست این دوستیمون از پایداری و درک عجیبی برخورداره و معتقدیم بهترین کسایی هستیم که همدیگه رو می فهمیم...معتقدیم زمین و زمان همه ی تلاششو به کار میبره تا همون سالی یکی دوبار هم ما با هم بیرون نریم...از جمله اینکه هرموقع با کلی دنگ و فنگ قرار گذاشتیم یه کار غیرمنتظره برای یکیمون پیش اومده ، آب و هوا آلوده شده ، بارون شدید اومده یا برای یکی سفر بدون برنامه پیش اومده یا به طور کل یه چیزی میشه که قرارمون بهم بخوره...
به علاوه ی اینکه وقتی داریم برنامه میچینیم نظراتمون درمورد محل قرار گذاشتن هم با هم تفاوت زیادی داره :/ یعنی ما هر موقع با موفقیت میریم سر قرار و همدیگه رو میبینیم اشک شوق تو چشمامون حلقه میزنه! مورد داشتیم همین بار آخر که همدیگه رو دیدیم و بنظر خودمون"بالاخره موفق شدیم" در همون حین ، زلزله اومد!! البته خفیف بود ولی خب...
ماه گذشته تولد هردوتاشون بود...دیگه به همون تبریک مجازی اکتفا کردم و گفتیم همینجوری شرایط و اوضاع جامعه مساعد نیست ما برنامه ی بیرون رفتن هم بذاریم دیگه معلوم نیست چه مصیبتی پیش میاد ! :|

a bout my blog:
اعتراف میکنم از روزی که وبلاگ زدم ، چندبار نظرم درمورد اهداف و دلیل نوشتنم تغییر کرده..حالا این موضوع رو باز نمیکنم...ولی فکرکنم تنها عقیده ای که از اون اول تا الان با وجود وسوسه های زیاد ثابت مونده و دربرابر تغییرش مقاومت کردم ، اینه که از رشته و کارم حرفی نزنم...همینجوریش بخش زیادی از زندگی روحی و مادیم رو درگیر کرده ، اینجا خواستم تمرین کنم که به ابعاد دیگه ی زندگیم نگاه کنم و ازاینکه این رشته تمامِ من باشه و فقط به درسم محدود باشم و برای اطرافیانم با رشته م شناخته شده باشم خارج بشم...و یکم بقیه ی خودم رو ببینم و ببینم این "خودم" بدون درس و رشته ای که بسیار بهش علاقه منده ، چه حرفی برای گفتن داره...
تو خانواده و فامیل (اگه فامیل رو به عمو عمه دایی و خاله ی نداشته و فرزندانشون محدود کنیم) تا الان کسی رو نداشتیم که وارد اینجور رشته ها شده باشه و اکثرا مهندسی یا رشته های حوزه ی ریاضی و انسانی خوندن و بعضاً دیده میشه تعصب خاصی رو مهندسی دارن...و نمیدونم چه جهش ژنتیکی ای رخ داد که من به علوم تجربی علی الخصوص این دسته از رشته ها علاقه مند(اونم به طرز شدید) شدم...الان مثلا عمده ی صحبتهام با فامیل درمورد رشته م و یا سوالات درمانیشونه...نه اینکه فکر کنید پزشک هستم ها...نه! ولی انتظار دارن چون تو حیطه ی درمانم ، انواع مشکلات و درمانها درهرررر موردی که باشن رو پاسخگو باشم وگرنه "پس این درسایی که میخونین چیَن؟!" (البته اینطوری نمیگن ولی مضمون حرفشون همینه) حالا هی توضیح بده که به جان خودم من تخصصم چیز دیگه ایه :|
یا مثلا مامانبزرگام هربار که میبینمشون معمولا میپرسن دیگه چی یاد گرفتی؟! [لبخند] (و یا ازاین دست سوالات..چون بعضی وقتا براشون خاطره ای چیزی تعریف میکنم)
خلاصه چون مخالفم با اینکه جدیداً این موضوع خیلی پررنگ شده که تو جامعه براساس رشته ، آدمها جایگاه پیدا میکنن و رشته ها تو تعاملات تاثیر پیداکرده ، سعی کردم این روند رو تو روابط مجازیم درپیش بگیرم...(حالا فکر نکنید رشته ی خیلی شاخی میخونم!)
(برگردیم به بحث اصلی یعنی دلتنگی برای وب! )با این تفاسیر ، خیلی چیزا و اتفاقات زندگیم رو نمینویسم ولی همون چند خط پستهایی که مینویسم یه حس خوبی بهم میده و دوست دارم تندتر پست بذارم و هر موقع زیاد فاصله می افته دلم تنگ میشه...! انگار یه پناهگاه اَمنه...به خصوص اینکه اسمش(آفتابِ بارانی) تو هرروزم جاریه...

a bout my virtual friends:
دو هفته ست که بخاطر مشغله های خانوادگی و شخصی هیچ پستی (بجز دو سه تا) رو نخوندم..و دوست دارم یه فرصت گیر بیارم که بشینم با حوصله همه رو بخونم...دلم برای صحبت کردن حتی درحد یه سلام احوال پرسی با دوستای مجازیم تنگ شده...به یادشونم منتها گذاشته م یه وقتی باشه که بتونم قشنگ حرف بزنم نه اینکه مجبور بشم امروز یه کامنت بدم ، پس فردا یه کامنت دیگه در ادامه ی کامنت امروز :/ چون اینجوری هم شرمنده ی طرف مقابلم میشم هم اینکه حس خوبی نداره...


دیدین یه وقتایی آدم کلی حرف داره ولی هرچی بگه ، نمیتونه حق مطلب رو ادا کنه؟!.‌‌..هرچی میگرده نمیتونه حرفاشو تو کلمه ها جا بده؟!..نیاز داره یه نفر شنونده باشه و شروع کنه براش از هر دری حرف بزنه؟!..الان دقیقا همون شکلیم...

+برای این حالم
هرچه بازجویی کنی ،
 تنها یک جواب دارم ؛
چون "دلتنگم" . . .

#انتقامِ_سخت

وای بر ما

ننگ بر ما

اگر بخواهیم با خونِ سردار معامله کنیم.‌ . .

 

+سردارِ دلها ؛ چه داشتی در وجودت ، جریان چیست که اقتدار و آرامش و جوانمردیِ نگاهت

حتی در عکسها ، چنان در عمقِ جان و دل نفوذ میکند و پر حرارت است که یخِ هر چشمی را آب میکند...

 

+الان وقت بلند شدنه...وقت عهد بستن و رفتن تو میدون جنگ...

همه ی ما باید لباس رزم بپوشیم...نه فقط برای جنگ نظامی،بلکه تو هر زمینه ای که تخصص و توانمندی داریم...در راستای اهداف مقدسی که سردارِ اسطوره مون براشون تلاش میکرد...

#این_عَلَم_زمین_نمی افتد . . .

 

+برای شهید سپهبد قاسم سلیمانی_میثم مطیعی

میرِ علمدار نیامد

{بسم الله قاصمِ الجبّارین}


انا لله و انا الیه راجعون...به راستی چه زیبا به نمایش گذاشت از خدا بودن را...


و چه نابخردانه  #ترس خود را به نمایش گذاشتند

و افسوس

که در پریشان حالی و ناآرامی ابدی دست و پا میزنند...


دستشان باز شد آلوده به خون ، جانی ها

بی دوام است ولی خنده ی شیطانی ها

کم #علمدار ندادیم در این کرب و بلا

کم نبودند در این خاک ، #سلیمانی ها

جای هر قطره ی خون صد گل از این باغ شکفت

کِی جهان دیده از این گونه فراوانی ها

آرزو داشت به یارانِ شهیدش برسد

رفت پیوست به #حاج احمد و #طهرانی ها

#شعله شد خشم فروخورده ی ما از این داغ

کم مباد از سرشان سایه ی نادانی ها

برسانید به آنها که پشیمان نشوند

ثمری نیست در این دست پشیمانی ها

غیرت است اینکه همه پیر و جوان میبندند

#گره بر چکمه و #سربند به پیشانی ها

#انتقامش به خدا از #حججی #سختتر است

وای از #مشتِ گره کرده ی #ایرانی ها

راهی #قدس شده لشکرِ #آزادیِ #قدس

این خبر را برسانید به #سفیانی ها . . .



همینطور که میگذره ، بیشتر باورم نمیشه...

تاحالا نماز جمعه به این شلوغی تو عمرم ندیده بودم...و مردمی که بی مهابا اشک می ریختن و سوزناکانه گریه میکردند...

میدونین چی خیلی اذیت میکنه؟!

اینکه ما در #خوابِ ناز بودیم که او رفت. . .


سردارِ دلها شهادتت مبارک. . .


قسم بر پیکرِ پاکِ شهیدان ؛ پس از مالک ، علی تنها نخواهد ماند دیگر . . .

مگر کبوترِ آواره جا نمیخواهد؟!

 مثلا

همین روزا

یهویی

طلبیده بشیم مشهد

مشهد که نه...

فقط حَرَم . . .فقط حَرَم. . . فقط حَرَم . . .

یعنی میشه؟!...

حرمِ امنِ تو کافیست هراسان شده را...

 به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست

بطلب تا که فقط سیر نگاهت بکنم...

{السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)}

حیف تو را داشتم و غیر تو را بنده شدم

دوروزه که دلم با خودم صاف نمیشه...از خودم راضی نیستم...یه اشتباه ، یه گناه و یه کم کاری در حق خودم انجام دادم و نمی تونم از خودم ندید بگیرم چون قبلا به خودم قول دادم که دیگه این کار ازم سر نزنه...
دوروزه که برای زندگیم نگرانم...ازاینکه بین درگیری شیطان و فرشته ی درونم ، شیطان برنده شد و بدتر از اون ، از لحظه ی راحت پا گذاشتنم روی عذاب وجدانم میترسم...فهمیدم که هنوز خیلی زوده برای برآورده شدن و رسیدن به بعضی از آرزوها...
دوروزه که به روی خودم نمیتونم لبخند بزنم ، روم نمیشه صبحها مثل هرروز بگم "خدای مَن خودت هوامو داشته باش" ...
هوای دلم ابریه اما باریدنی درکار نیست؛حتی اثری از آفتاب هم نیست...فقط ابر و ابر و ابر...
حتی دیدن زیباترین روزهای سال و هوای پر از عطرِ خوشِ بارون هم نمیتونه دلگیریِ هوای دلم رو خنثی کنه...
و همینطور خوردن یه لیوان شکلات که برای من خوشمزه ترین خوردنیِ دنیاست که هیچ ، حتی درست جواب دادن پرسشهای استاد از مبحث قدیمی و پر دردسرِ انگل و میکروب شناسی هم اثری تو خوب شدن حالم نداشتن
چرا؟!
چون به خودم دروغ گفتم و خودم رو گول زدم...

خدا رو فراموش کردم و تظاهر کردم به یادشم
و بنظرم بدترین روز و حال ، وقتیه که آدم نتونه با خودش صادقانه صحبت کنه و تکلیفش با خودش مشخص نباشه...


ملتمس دعا.



+چندروزه که گروهمون روزی بالای ۵۰۰ تا چت داره...باز بین التعطیلی داریم و تو گروه کلاسیمون گیس و گیس کشی راه افتاده ...باز هم درگیری با استادها و کلاس تشکیل دادن یا ندادنشون و آخرش هم مثل همیشه هممون نتیجه گیری میکنیم که به "من نمیام" های همدیگه اعتماد نکنیم :/ هربار هم ، ترم های باقیمونده رو می شماریم و میگیم خداروشکر فقط فلان ترم دیگه باهمیم :|

+یه تغییراتی تو قالب وبلاگم دادم ، اما اون خط پایین پست و اون مثلث کوچیک بالای پست که سبز هستن رو کدشون رو پیدا نکردم..بعد باید با دقت تر نگاه کنم و رنگ اینها رو هم آبی کنم...فکرنکنید خودم سبز گذاشتمشون : )

عشق ، یعنی به تو رسیدن...



   حسین(ع) دیگر هیچ نداشت که فدا کند جز جان که میانِ او و ادایِ امانت          ازلی فاصله بود...

    و اینجا سدرةالمنتهی است.نه...که او سدرةالمنتهی را آنگاه پشت سر نهاده         بود که از مکه پای در طریق کربلا نهاد... و جبرائیل تنها تا سدرةالمنتهی              همسفر معراج انسان است...

     سدرةالمنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است...عقلِ بی اختیار...

     اما آلِ کساء، ساحتِ امانتداری و اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمیدهند        که هیچ ، بال میسوزانند...

      آنجا ساحتِ انی اعلم ما لا تعلمون است...

     آنجا ساحتِ علمِ لدنی است ، رازداری خزائن غیب آسمانها و زمین ؛ آنجا              سبحات فنای فی الله است و بقای با الله...

    و مردِ این میدان ، کسی است که با اختیار ، از اختیار خویش درگذرد و طفل        اراده اش را در آستان ارادت قربان کند و چون اینچنین کرد درمی یابد که          غیر    او را در عالم اختیار و اراده ای نیست...

    اما چه دشوار است طی این عرصات! آنان که به مقصد رسیده اند میگویند         میان ما و شما تنها همین " خون " فاصله است ؛

    تا سدرةالمنتهی را با پای عقل آمده ای 

    اما از این پس جاذبه ی جنون ، تو را خواهد برد...

   طی این مرحله دیگر با پای اراده میسر نیست؛ بال میخواهد و

    بال را به عباس میدهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد..‌.  .

   _فتحِ خون(شهید مرتضی آوینی)


     آه از سرخیِ شفقی که روز را به شب می رساند و آه از دهر آنگاه که بر         مرادِ سفلگان میچرخد...


[السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)]


تو معنای یه احساسِ قشنگی

یه دشت بزرگ که سایه های درختهای پراکنده ی اون جایی برای تزریق حس آرامش به وجود اووردن ؛ هوا آفتابیه و یه نسیم خنک ، روح و جسم رو نوازش میده و دلیلی میشه برای نواختنِ موسیقی زندگی با اجرای چمن ها و درختها ،
صدای جریانِ یه جوی تقریبا باریک آب پس زمینه ی این موسیقی رو میسازه و دمای آبش نشون میده حاصل آب شدن برفهای کوه های بالادسته و با یخ بودنش یادآوری میکنه دستِ گرمِ خورشید رو
دراز میکشم رو چمنها و دستام رو باز میکنم و با سلول به سلول وجودم ، رطوبت و خنکیِ اونها رو لمس میکنم...
چشمهام تو آبیِ آسمون غرق میشن و وسعت خورشید رو تو مردمکشون جا میدم...بعداز کمی بازی با ابرها شاید کمی چشمام رو رو هم بذارم تا فیلمی که از رویاپردازیهام با اونها ساختم رو تماشا کنم...

نگاه میکنم به کنارم به مسیر رفت و برگشت مورچه هایی که پشت سر هم و تو یه خط ، بی وقفه و سخت ، تلاش میکنن برای زندگی...البته نه! این خودِ خودِ زندگیه...
نزدیک های غروب میشه و ابرها جلوی دیده شدنِ خورشید رو میگیرن و خیلی نرم میبارن تا قطره های بلوریشون رو به زمین هدیه بدن تا زمین هم با مِهر ، اونها رو در اختیار فرزندانش بذاره...

‌و من نکته برداری میکنم از ثانیه به ثانیه ی تدریسِ طبیعت

نکته هایی که لازمه هرشب یکبار مرور بشن تا بتونم امتحان زندگیم رو خوب پس بدم...بهتر بگم ؛ "تا بتونم زندگی کنم"...

_بخشی از شیرین ترین تصوراتِ من.

..........................................................................................................

به آقای "میم" (۵ ساله) میگم دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟ میگه دوست دارم ساختمون بسازم

به خانوم "ر" (۴ ساله) نگاه میکنم و بهش میگم دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟ میگه دوست دارم دکتری کنم : )

آقای میم روش و برمیگردونه سمت خانوم ر و بهش میگه 

میخوام یه ساختمون بزرگ واست بسازم که بیای توش دکتری کنی : )


مگه میشه برای این دیالوگ ، چشمها قلب قلبی نشن؟! *_*

...........................................................................................................


+انشاءالله به زودی پیام ها رو تایید میکنم.

نمیذاری که تنهاشم...

بین تلاشِ سخت برای کمی روی آب آمدن و اکسیژن گرفتن تو دریای مشکلات...بین همه ی "نه،نمیشه" شنیدن ها و بازهم ناامید برگشتن ها ...بین همه ی روزشماری ها...بین روزایی که باید برای مادر بیشتراز هروقت دیگه مونس و مرهمی باشی برای دردهاش...بین روزایی که میخوای دخترانه،کمی آرام کنی خیال پدرت را از بابت "تو"...بین روزایی که دلت کمی خلاء مطلق میخواهد اما با شیطنت سربه سر برادرت میگذاری و  کَل کَل میکنی که تا دیر نشده ، کمی خواهرانگی کرده باشی برایش ... بین صبحایی که دوست داری کمی با خدایت خلوت کنی و اشکهایت شبنم بشوند روی گلهای جانمازت اما خواهرکوچولویت بیخواب شده و باآنکه تازه حرف زدنش تکمیل شده و چندسال مانده تا به سن تکلیف برسد ولی میخواهد پیش تو به نماز بایستد و تو عاشقانه  "آجی" گفتن هایش را میبلعی...بین روزایی که باخستگی درحال رمزگشایی از جزوات و کتابهای درسیت هستی اما برادرکوچکت می آید و مهندسانه از تراکتور اسباب بازیش برایت توضیح میدهد و تو با علاقه گوش میکنی ... بین روزایی که گرفتاری و درد مردم باعث پرت شدن حواست از خودت میشود...بین تمام تنهایی ها و تلاش برای سرسخت بودن...

بین تمام روزهای این زندگیِ لجباز ...

یک نفر هست که برایش حرف میزنی و

 چه بزرگوار است...

از تمام مخاطبانش  بی معرفت تری و او چه رئوف است...

حریمش چه خوب ملجأیی است برای منِ درمانده...

و چه تسکین گرِ کار بلدی ست... بی دریغ ، آرام میکند...


حضرتِ خورشید ؛ 

چقدرررر محتاجِ آرامشِ حرمتونم...


این عکس مال تابستونه...میلاد امام(ع)...مکان ثبت عکس: از تلویزیون!!


در محضر مامانبزرگ(م.م)

تعطیلات پیش اومده(از جمعه تا دوشنبه) رو خونه ی مامانبزرگ اینا گذروندم..
بعداز حدود دو ماه و نیم رفتم خونشون🙊🙈
یه همچین نوه ی نمونه ای هستم من😁🙈
چقدرررررر دلم براشون تنگ شده بود😭😭😭 
برای عصرای دونفرمون با مامانبزرگ که بشینیم چایی و کلوچه بخوریم😍...
البته گاهی هم سه نفره،چهارنفره و بیشتراز چندنفره! میشه😁 مثل این دفعه...
چایی خونه ی اونا یه مزه ی دیگه میده...انقدرخوشمزه که منی که خودم و خانوادم رو از چای خوردن محروم کردم! اونجا کاریشون که ندارم هیییچ ،تازه به چایی خودن فرامیخوانمشون😁💪

مناسبت ثبت عکس: منو مامانبزرگ‌ خانوم_دونفره
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
به دور از شلوغی های شهر و هیاهوی مجازی ، می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan