آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

صد و دومین پست

تصویری از آخرین کتابهای بازمانده از دوران مدرسم..!

از اینکه حرفها و احساسات و اعتراضاتم رو تو شعرها پیدا میکردم انقدر خوشحال بودم که از در و دیوارِ کتابام همینطور شعر میزد بیرون🤦🏻‍♀️

رقابت ناسالم،سمپادزدگی بعضی از افرادِ کادر مدرسه،انتظار تبدیل شدنمون به یسری آدم ماشینیِ قالبی،تبعیض و وجود یسری نور چشمی و اتفاقاتی که به دنبال این مورد رخ میداد  از چیزایی بودن که خیلی ناراحتم میکردن(البته منکر اندک خوبیهای سمپاد هم نمیشم)..شعر خیلی دوست داشتم ..مخصوصا حافظ..بیت هایی که خوشم میومد رو همه جا مینوشتم😬تو یه دورانی از شعر نو متنفر بودم..مثلا تو راهنمایی که باید امتحان شعر حفظ میدادیم و انتخاب شعر به عهده ی خودمون بود ، اکثر بچه ها از شعر های سهراب سپهری حفظ میکردن..روز امتحان معلم اسممونو یکی یکی میخوند میرفتیم رو سکو شعرمونو میخوندیم.. فرض کنید بعداز چند نفر که "اهل کاشانم روزگام بد نیست..."از سپهری یا "پیش از اینها فکر میکردم خدا..."از قیصر امین پور رو خوندن من از حافظ این شعرو خوندم:

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

بیت اولو که خوندم و معلممون دید غزله و دیگه شعر تکراری نیست همون موقع بیستو داد بهم😂بعداز یه مدت کم کم به شعر نو هم علاقه مند شدم..تو اینترنت دنبالشون میگشتم و از خوندن بعضیاشون کِیف میکردم..حس میکردم دقیقا همون حرفایین که من بلد نیستم به زبون بیارمشون.. :) این شعری که تو عکس هست هم یکی از همون شعرایی بود که خیلی دوستش داشتم :)

اون I want to sleep هم یه مظلومیتی تو عمقش هست😂یادش بخیر اون سال یه سرویس مدرسه داشتیم که سرویس دوتا مدرسه رو گرفته بود.. صبحا اول ما رو میبرد مدرسه بعد میرفت دنبال بچه های اون یکی مدرسش..بقدری زود میومد دنبالمون که چیزی نگم بهتره🤧موقعی که میرسیدیم مدرسه میتونستیم حدود یک ساعت و نیم تا ساعت ۷ و نیم بخوابیم یا درس بخونیم، چراغای مدرسه رو روشن کنیم ،از طلوع خورشید لذت ببریم و به مدیر و معاون و مسئولین مدرسه که میومدن صبح بخیر بگیم🤐

شاید براتون سوال بشه خب چرا سرویستو عوض نکردی؟ باید در جواب بگم چونکه😶.

سوال دیگه ای داشتید هم میتونید بپرسید..راحت باشید..همه رو جواب میدم😂

(واقعا جوابش از حوصله ی این پست خارجه اگه بخوام بگم خیلی طولانی میشه😅)

اون دوران هم دورانی بود که تا بعداز ظهر مدرسه بودیم و درسا که زیاد بود هیچی وقتی خونه میرفتم هم دغدغه ها و کارهای نسبتاً زیادِ دیگه ی مربوط به زندگی داشتم...خلاصه با گذشت چندسال هنوزم خیلی خوب حس میکنم که چقدر این"میخوام بخوابم" واقعی بود...


+سمتِ راستِ تصویر هم نمادی از لِه شدن نارنگی تو کیفِ مدرسه رو مشاهده میکنید🙊


+طرز تهیه ی این غذا هم گوشه ی کتاب اجتماعیم پیدا کردم😐هرچی هم فکرمیکنم یادم نمیاد از کی پرسیدم و پختمش یا نه🙊


+ این چندتا کتابی که مونده بودن هم دادم رفت...البته چندتا هم هستن از پایه های مختلف مدرسم..اونا رو تا این لحظه خیلی سفت و سخت نگه داشتم..چون کتابهایین که باهاشون زندگی کردم و یادآور خیلی از خاطراتمن ..مثلا بخوانیم و بنویسیمِ اول ابتداییم😅

بچه رئیس

امروز یه نوزاد ۲۰ روزه اومد بیمارستان..پسر آرومی بود ولی یجوری نگاهم میکرد و جدی بود که ناخودآگاه یاد عنوان بچه رئیس افتادم :) 

از مامانش اجازه گرفتم تا عکس بگیرم ازش ..اجازه داد. تا خواستم عکس بگیرم بچه هه (اسمش صدرا بود) یه خمیازه کشید بعد شروع کرد به کش و قوس رفتن.. بعد که آقا کش و قوساش تموم شد باز یه خمیازه دیگه کشید :|

 بعدشم با یه اخم منتظر موند ازش عکس بگیرم :/

انگار میگفت "این لوس بازیا چیه زود عکستو بگیر برو حوصله ندارم :|"

مادره هم هی قربون صدقه رفتار مردونه ی پسرش میرفت :/

بعد متوجه شدم که بعله
ایشون از اون دسته افرادِ نُهِ نُهیه..درواقع من امروز سعادت عکس گرفتن از یه متولد۹۹/۹/۹ رو داشتم :))

 دیگه واقعا بچه رئیس بود..نه؟! :)


+ باید خیلی قوی باشیم

خیلی کارا مونده که نکردیم
خیلی ذوقا مونده که نداشتیم
باید خیلی امید داشته باشیم
خیلی کارا داریم هنوز... :)

یلداتون مبارک:)🍉

ره رو منزلِ عشقیم

تو فکر بودم..و شاید غمگین..و حسِّ همراهِ روز و شبِ این چند وقتم،خیلی دلتنگ...گوشی دستم بود و خبرها رو میخوندم...
نمیدونم از کجا صدای مولودی میومد
"کسی که یاری مثل تو داره بیاره بیاره بیاره
یه سرِ زلفِ تو تموم عالم نداره نداره نداره"
یهو به سرم زد یبار دیگه اجازه بگیرم(برای رفتن به بخش کرونای بیمارستان)..البته اجازه ی اجازه هم که نه..چون تهش اختیار با خودمه..ولی دوست ندارم خانوادم تهِ دلشون راضی نباشه...مخصوصا این قضیه که به شرایط و زندگی هممون مربوط میشه...
همینجوری و معمولی تر از تمامِ این چندماه بهشون گفتم..قبول کردن...!!!
تعجب کردم..! برای اینکه مطمئن بشم چندبار پرسیدم واقعا؟؟؟!! جدی برم؟؟! میخوام هماهنگ کنماا ؟!

راضی بودن..نمیدونم چیشده...نکنه ازم خسته شدن؟! : ))
مولودیش قشنگ بود: "تو
                                ماهِ دلارایی
                                امیرِ دلهایی..."
واقعا نمیدونم تصمیم عاقلانه ای هست یا نه...
به وجود با این همه ضربه و فشاری که داریم تحمل میکنیم...نمیدونم...
و من در صحرا
پی نشانی میگردم
شاید آوای زنگوله ی اُشتُران
شاید یک صورت فلکی
و یا خطی از ردِّ پا
هر آنچه که مرا برساند به 
مهربانی
عشق
زیستن
چونان ماهیِ در تُنگِ آب
زنده به امید... : )

+مولودی ای که صداش میومد:
++عنوان:ره رو منزل عشقیم و ز سر حد عدم/تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم (حافظ)
 
+به وقتِ دلتنگیِ طولانی...

چنین مظلوم : )

کاش رهگذری در حالِ عبور
از تکرارِ روزهای خواهرانه ام میپرسید : )
و من میگفتم
صبحها با نوای آلارم های بی پایان گوشی برادرم که از تاریکی تا روشنایی های روز در گوشمان طنین انداز است بیدار میشوم.. همان آلارم هایی که تو به غلط گمان میکنی آخرینش را خاموش کردی اما بعداز ده دقیقه خوابیدن دوباره میبینی این قصه سر دراز دارد
بالاخره با آخرین آلارم بالاخره او هم چشم باز میکند و دست و رویی میشوید تا سر کلاس حاضر شود
با خیال راحت از اینکه دیگر آلارمی نیست و برادر هم بیدار است و کمی دیگر کلاسهای مجازی اش شروع میشود‌ میروم تا اندکی دیگر چشم روی هم بگذارم تا فقط دو سه در صدِ دیگر به انرژی ذخیره ام برای شروع یک روزِ پرکار اضافه کنم و بعد استارت روزم را بزنم
اما همین موقع آوای دلنشینِ صدای برادر! به گوش میرسد که در حال توضیح مسئله ی فیزیک جلسه قبل برای معلم و همکلاسهای خود است
و مگر میشود با "ما میدونیم فرمول چگالی میشه جرم به روی حجم.اینجا مسئله به ما چگالی یه مکعب رو داده که یه کُره از داخلش خالی شده و...." به خواب رفت؟!
در آن لحظه همه چیز ، حرص در آر است و بی منطق...
مثلا چرا باید از داخل یک مکعبِ تو پُر یک کره درآورد؟؟!
اصلا چرا جوری با تسلط توضیح میدهد که انگار تمامش را خودش حل کرده و من هیچ راهنمایی برایش نکردم؟؟!!

از خیر خواب و آن سه درصد شارژ میگذرم و به ۷۷ درصد راضی میشوم..
دقایقی بعد و درحالیکه داری روز خود را شروع میکنی، یکهو برادر را میبینی که گوشی و کتاب به دست چشمانش را بسته است!
و تو با فکر به اینکه "نکند خواب رفته" در دوراهی میمانی که به "اگه خواب رفتی من دیگه بیدارت نمیکنم" هایی که صبح شونصد بار به او گفتی عمل کنی یا نه؟!
سرانجام تسلیم دل مهربانت میشوی و در جواب بیدار کردن میشنوی"بیدارم..شاد کُنده منتظرم درست بشه" یادت می آید امروز از روزهای شادی ست! (طبق برنامه ای که دارن، بعضی روزا تو شادن کلاساشون و بعضی روزا تو اسکای روم)
با نگاه به گوشی و دیدن تصویر معلمِ زبون بسته در لایو که به علت سرعت ماورایی برنامه ی شاد ، درحالت دهن باز و دست در هوا گیر کرده ، از صدقِ گفتارِ برادر مطمئن میشوی
و امان از "شاد" و آن سرعت حلزونیش...

برادر را به امان خدا میسپارم و مشغول رسیدگی به بعضی امورِ خانه میشوم تا بعد از آن بروم سراغ کارهای خودم
و به راستی چه کسی با خبر است از تنهاییِ من
که در هجومِ بی رحمانه ی کارآموزی و درس و مقاله میگذرد؟؟!
شب به محض نشستن برای استراحت ، برادر هم گوشی و کتاب عربی به دست در کنارت مینشیند و از معلمشان که بخش هایی کوتاه از انیمشین ها را به منظور آموزش قواعد ، دوبله های بامزه کرده حرف میزند (زمان ما چه مظلومانه عربی میخوندیم!) و بعد میگوید معلم پرسیدا بچه ها کسی بلده کلیپهای کوتاه اینجوری درست کنه؟ و او جواب مثبت داده..
در دل میگویم به سلامتی هر خانه یک مدرسه به هر خانه یک آموزش و پروش تبدیل شده :|
با " تجربه ی جالبی میشه براش و با این کار عربی هم بهتر یاد میگیره" خودم را تسکین میدهم...
اولین کارتونی که از آرشیو کارتوهای داداش کوچیکه به چشممان خورد ، پَتِ پستچی بود..نشستیم تکه ای ۲۰ ثانیه ای از آن انتخاب کردیم و برای آموزش یکی از قواعد عربیشان دیالوگی ساختیم به اینصورت:

_مرده از پشتِ پیانو(:/) به پتِ پستچی میگه: سلااام..بلدی کلمه های مونث و مذکر رو جمع ببندی؟
+پت پستچی: آره آسونه..به کلمه های مذکر ونَ و ینَ و به کلمه های مونث ات اضافه میکنیم..همین تموم شد( "همین تموم شد" به حرکت دستای کاراکتر خیلییی نشست :)) )
_مرده از پشت پیانو (با ذوق) : همینه آفرین دمت گرم :| : )))

(بسی متن قوی و کار کشته ای بود میدانم :|)
و نگویم از بارها و بارها تمرینِ برادر برای گفتن دیالوگ و تغییرِ صدایش :/
و سر انجام ساعت ۱۲:۵۰ بعداز کلی فکر درمورد زرد یا سفید بودنِ رنگِ نوشته هایی که روی تصویرها می آیند کلیپش ساخته شد : )

(خیلی بامزه شد جوریکه چندبار نگاهش میکردیم میخندیدیم امیدوارم جنبه آموزشیش هم خوب باشه :| آقای معلم هم خوشش اومد و بعداز فرستادن کلی استیکر خنده به برادر گفت اگه میتونه هنوز هم بسازه:/ )

چه بگویم از تکرار روزهای غریبانه
آنگاه که میگویی حق الزحمه ی راهنمایی برای این مسئله ، ۵ تومان میشود
و برادر یادآور آن ۲۵ تومان نقدیِ کذایی میشود که مدتی پیش از او قرض گرفته بودی و هنوز پس نداده ای...

آه ای رهگذر...برو و نمان به شنیدنِ این غم نامه
نگرانم از اشکهای روانت سیلی جاری شود
برو و نمان... 

که این تنها گوشه ای از یکی از خواهرانه هاست...

پشت دریاها شهریست...

تو برو

من هم قایقی خواهم ساخت... 



_یک سال و دو سه ماه پیش یه لیوان سفالی خریده بودم و یسری رنگ...بماند که رنگ اشتباهی خریدم و هنری که مدنظرم بود رنگهای جنس دیگه ای میخواست...و بماند که سعی کردم با همین رنگها اون هنر رو انجام بدم و چه مصیبتها کشیدم آخرش هم بخاطر جنس رنگش تمیز درنیومد..و هنوز هم نمیدونم چرا رنگش یه دست نشد...بماند که فهمیدم تو این جنس رنگ ترکیب رنگ نمیشه انجام داد و ترکیب سفید و قرمز که صورتی شده بود ، برخلاف تصورم بعداز پختن شد قرمز :/ (رنگهایی که برای سفال استفاده میشن قبل و بعداز پخت تفاوت دارن)
اما بالاخره بعداز یکسال کار رنگش تمام شد و دادمش کوره برای پختن و نتیجه شد این تصویر(از نزدیک براقه)


_فرشته ۵ ساله از تهران : ))

اول یه طرح مثل طرح هایی که برای ماندالا میکشن کشیده بودم میخواستم رنگش کنم که اتفاقی یه عکس زرافه دیدم

و به خودم گفتم چرا زرافه نکشم؟؟!😶😐 دو راهی سختی بود..آخر هم اونو پاک کردم و زرافه کشیدم😅ولی تو این یه سال که کمی کمی ازش رنگ میکردم فوق العاده کار حال خوب کنی بود..

آبِ یخ چه کم دارد از یک قهوه ی داغ

نشستم رو نیمکتِ محوطه ی دانشکده به انتظارِ میم..و رو به روم یه آدم فضایی شلنگ به دسته که داره سبزه های محوطه رو آب میده..حس رغبت به لمس خُنَکی این چمن ها و به صورت درازکش ، چهل نامه ی کوتاه به همسرمِ نادر ابراهیمی خوندن رو نمیتونم کامل پس بزنم و همینطور بلاتکلیف نگهش داشتم!

از دیروز که دوباره پا گذاشتیم تو دانشگاه هرلحظه و هر قدم مغزمون با حسرت درحال ریکاوری خاطراته..
از دیدن هم هیجان زده و خوشحالیم اما ته چشمامون غم داره...درعین اینکه دوست داریم همدیگه رو تو بغلمون از شدت فشاردادن مچاله کنیم یه ترسِ ریز از هم داریم و حتی خیلی نزدیک نمی ایستیم
حالا که سهممون از دیدن لبخند همدیگه شده فقط چندتا چین خوردگی ریز کنار چشمامون ، حالا که چند لایه محافظ سدّ راهِ صدامون شده و مدام باید بگیم: "چی؟! یذره بلندتر حرف بزن"
شاید نتیجه ی آهِ اون لحظه هاییه که لبخندها و حرفهامون رو دستِ کم گرفتیم و از هم دریغ کردیم یا دهن باز و ‌کلمه ها رو بدون بازرسی به بیرون پرت کردیم . . .

................................................................................................

به یاد بیاور امتحانات ،

درس های نخوانده

و جریان چند واحد کارآموزی نرفته را
و بعد
ول کن جهان را
آب یخت گرم شد! : )

..................................................................................................
+مثلا بعداز چندماه دوری با کلی حرف روی دلت برای گفتن ، اولِ صبح باشد با اون هوای قشنگ ، تو و شهید گمنام و حس خلاء و تلاش برای پیداکردن کلمه ها از گوشه و کنار ذهن و چیدنشون کنارِ هم...
که یهو یه آدم فضاییِ پسر برای زیارت بیاد و تو مجبوربشی فقط فاتحه خوندنتو تمام کنی و بری :|

تنها دلیل برای نوشتن

حَرَم یعنی کسی در شهرِ خود سر میکند
امّا
دلش در کنجِ گوهرشادِ مشهد(♡) مانده آواره . . .


این روزا حال خوب کن ترین و شیرین ترین اتفاقِ ممکن این بود که امسال روز تولدم با روز تولد شما یکی بشه!

آقا جان ؛ تولدت مبارک..

 

من دخیلِ دلِ خود را به تو طوری بستم
که به این راحتی آقا
گره اش
وا نشود . . .


_۱۳/تیر

+دلم برای وبم تنگ شده بود..

+همچنان تصمیم به برگشت ندارم!

اما این یه پست حسابش جداست : )

(قسمتهایی از این پست حذف شد)

خداحافظی موقت : )

"یا من الیه یلجأ المتحیّرون"
__ای آنکه به سوی او پناهنده شوند سرگردانان______

عکسای گوشیمو که نگاه میکردم دیدم چقدر از ابرها عکس دارم : ) 

یادش بخیر ..دبیرستان که بودم تو اردوها یا روزایی که یواشکی گوشی میبردیم مدرسه یا تو خونه و کلا هرکجا هرموقع میدیدم آسمون قشنگه سریع عکس میگرفتم...عکس گرفتن از آسمون حس خوبی بهم میداد...
سوم،چهارم دبیرستان موقعایی که درمورد کنکور و قیمت بالای کتاب و کلاسهای خصوصی و اینجور چیزا با دوستام حرف میزدیم ، همیشه میگفتم میخوام عکس ابرا رو چاپ کنم بذارم کنار خیابون بفروشم که درآمدشو صرف درس خوندن کنم : )))  زمان گذشت و گذشت اما این عکس گرفتن از ابرها همچنان ادامه داره : )


چندروز یا شاید چندوقتی نیستم..این روزا باید بیشتر از قبل آروم و قوی باشم و آرامش بدم...مثل این چندوقتِ گذشته باید غلبه کنم رو استرس و فشار روی خودم و بیشتر حواسم به بقیه باشه و تمرکز کنم رو زندگی...
خیلی وقت بود گریه نکرده بودم‌..اصلا اجازه ی ناراحت شدن و گریه به خودم نمیدادم..تاجاییکه کم کم نگران خودم شده بودم : )) اما دیروز باز برای مشکلم ناراحت شدم و البته نه بخاطر خودم..و دو قطره اشک مزاحم سر خورد...دو تا اشک الکی و تو موقعیت نا مناسب...سریع گفتم آخ آخ مژه افتاد تو چشمم...بعدشم چشممو بستمو با انگشت سعی کردم مژه فرضی رو در بیارم...!
امروز داشتم کتاب* میخوندم...برای یه قسمتیش بی اراده به پهنای صورتم اشک ریختم..
فهمیدم هنوز گریه دونم فعاله : )) و خیالم راحت شد..!

اول میخواستم وب رو غیرفعال کنم اما بخاطر صفحه ی درس و پاسخ به سوالات منصرف شدم...
پس یمدت نیستم..تا ببینیم خدا چی میخواد...یا با ورژن جدید دوباره فعال میشم یا با ورژن فعلی شایدم دیگه عمری نبود : ))


 [  لذتِ عشق به این حسِّ بلاتکلیفی ست
  لطفِ تو شاملم آیا بشود؟! یا نشود؟!  ]


بشدت التماس دعا.

___________________________________________
*کتاب(رمان کوتاه) "بی تو هرگز" از زبان همسر و دختر شهید سید علی حسینی.

روز_نوشت۱۲

[دنیا محل آسایش نیست و نمیشود به طور کامل به آسایش کامل رسید ولی باید به حدّ اعلای آرامش برسیم و این امکان دارد.
آسایشِ زیاد عقل انسان را زایل میکند و آرامشِ زیاد موجب رشد انسان میشود.
آدم های راحت طلب بخاطر آسایش حاضرند آرامشِ خود را از دست بدهند و آدم های عاقل و عاشق حاضرند برای رسیدن به آرامش،آسایش خود را از دست بدهند.]
______
اگه میشد میرفتم قسمتِ دوپهلو حرف زدنِ مغز بعضیها رو دست کاری میکردم و هرچی سیم تو اون قسمت هست رو قطع میکردم!
_______
امروز طیِ اولین بار نون باگت پختنم  فهمیدم یک و نیم ساعت استراحت برای خمیر نون باگت کمه و موقع پختن ، اونطور که باید ، خوب پُف نمیکنه..(هر کلیپِ ظاهراً آموزشی ، واقعا آموزشی نیست!)
_______
برادر یا خواهر بزرگتر نعمت با ارزشیه.(الان توجه کردم دیدم این حرف خودم هم دو پهلو بود : )

۱_نعمتی که من ازش محرومم ، ۲_ نعمتی که خواهرم و برادرام باید روزی هزار بار شُکر به جا بیارن بخاطر داشتنش!)
________
فشار درسها زیاد شده..امیدوارم این ترم به خوبی و خوشی بگذره :/
________
دوتا عکسِ بسیاااررر حال خوب کن : )

  
(هر دو عکس از مجازی..)
_______
درسته محدودیتها خیلی کم شده ولی لطفا هنوز هم مسائل بهداشتی رو رعایت کنیم و برای کارهای غیرضروری و مهمونی از خونه بیرون نریم..
من امسال عیددیدنی که هیچ ، تو سال جدید حتی خونه ی دوتا مامانبزرگام هم نرفتم..بااینکه خیلییییی دلتنگشونم و گاهی هم مامانبزرگم اعتراض میکنه..
یخورده دیگه هم مراعات کنیم.. انشاءالله روزهای خوب در راهه : )
_______
+متنِ اول: از استاد پناهیان.
_______
اردیبهشت را باید
بیشتر
زندگی کرد . . .

خُنَکای سبزِ سایه

بنظرم یکی از آفت های خیلی مهم زندگی (زندگی شخصی و زندگی کاری) ، اینه که آدم ها دچار روزمرگی و فرمالیته بشن...تو این حالت آدم اهدافش یادش میره ، نسبت به اطرافیان و وقایع دور و برش بی تفاوت میشه و دیگه خبری از احساس نیست...
اگه دقت کنیم این دچار شدن رو تو خیلی از آدمها میبینیم که مشکلات زیادی هم برای خودشون و جامعه ایجاد کرده ...مسئولی که دچار روزمرگی میشه و دیگه "مسئولیتش" یادش میره و مثل یه ماشین صرفاً میره سرکار و یسری کار همیشگی رو انجام میده و برمیگرده ... دکتری که دچار روزمرگی میشه و مثل یه ماشین میره مطب و با بی تفاوتی یسری مریض رو ویزیت میکنه و برمیگرده خونه...راننده ای که دچار روزمرگی میشه و مثل یه ربات هرروز یه تعداد مسافر میزنه و میره خونه و...
یا حتی مثلا دانشجویی که مثل هرروز با بی تفاوتی و یه تعداد غُر! میره دانشگاه و بر میگرده:d
درحالیکه اگه از این "دچاری" خودمونو خلاص کنیم ، کلی لحظه های مهم و خوب تو زندگیمون میبینیم که میتونن برای ما و آدم های دوروبرمون پر از تاثیر باشن...
اگه از روزمرگی و فرمالیته دور بشیم ، میتونیم معنی زندگی رو بفهمیم...


+دیروز خانواده باید میرفتن یه شهر دیگه(حدود ۱ و نیم ساعت راهه) ...داداش کوچیکه(داداش دومی)حوصله ی رفتن نداشت گفت من میمونم خونه پیش فرشته...هرچی بهش گفتیم نرفت باهاشون...گفتم ببین من میخوام بشینم درس بخونماااا  گفت باشه منم میخوام کارای خودمو بکنم :|
آخرش موند خونه و تا ۱۱ شب تنها بودیم...به همین کتابی که الان جلوم بازه ، یه خط هم درس نخوندم :/
ازجمله فعالیت هایی که انجام دادیم این بود که شعرهایی که یادگرفته بود تمرین کردیم ، باهمدیگه کیک پختیم و انیمیشن "منِ نفرت انگیز" رو برای بار n ام نگاه کردیم :|



اون تیکه ای که از اون قلبها نداره،قلبش تو راهِ رسیدن به کیک بود اما طی یک تغییر مسیرِ ناگهانی ، خورده شد! توسط برادرعزیزم :/
وقتی داشتیم مایه(مایع؟) کیک رو آماده میکردیم ، داداشم خیلی دوست داشت ازش بخوره...هی من میگفتم نههه نپخته ست و فلان...موقعی که مایه ی کیک رو ریختم تو قالب که بذاریمش تو فر ، گوشیم زنگ خورد..حین صحبت با گوشی یه لحظه چشمم خورد به برادر جان که داشت انگشتی که تا ته کرده بود تو قالب رو درمی اوورد و بعد با لذت و چشمانی پراز برق شیطنت، شروع به خوردن انگشت کیکیش کرد =_=

+بالاخره کتاب انسانِ ۲۵۰ ساله رو خریدم...

تو معنای یه احساسِ قشنگی

یه دشت بزرگ که سایه های درختهای پراکنده ی اون جایی برای تزریق حس آرامش به وجود اووردن ؛ هوا آفتابیه و یه نسیم خنک ، روح و جسم رو نوازش میده و دلیلی میشه برای نواختنِ موسیقی زندگی با اجرای چمن ها و درختها ،
صدای جریانِ یه جوی تقریبا باریک آب پس زمینه ی این موسیقی رو میسازه و دمای آبش نشون میده حاصل آب شدن برفهای کوه های بالادسته و با یخ بودنش یادآوری میکنه دستِ گرمِ خورشید رو
دراز میکشم رو چمنها و دستام رو باز میکنم و با سلول به سلول وجودم ، رطوبت و خنکیِ اونها رو لمس میکنم...
چشمهام تو آبیِ آسمون غرق میشن و وسعت خورشید رو تو مردمکشون جا میدم...بعداز کمی بازی با ابرها شاید کمی چشمام رو رو هم بذارم تا فیلمی که از رویاپردازیهام با اونها ساختم رو تماشا کنم...

نگاه میکنم به کنارم به مسیر رفت و برگشت مورچه هایی که پشت سر هم و تو یه خط ، بی وقفه و سخت ، تلاش میکنن برای زندگی...البته نه! این خودِ خودِ زندگیه...
نزدیک های غروب میشه و ابرها جلوی دیده شدنِ خورشید رو میگیرن و خیلی نرم میبارن تا قطره های بلوریشون رو به زمین هدیه بدن تا زمین هم با مِهر ، اونها رو در اختیار فرزندانش بذاره...

‌و من نکته برداری میکنم از ثانیه به ثانیه ی تدریسِ طبیعت

نکته هایی که لازمه هرشب یکبار مرور بشن تا بتونم امتحان زندگیم رو خوب پس بدم...بهتر بگم ؛ "تا بتونم زندگی کنم"...

_بخشی از شیرین ترین تصوراتِ من.

..........................................................................................................

به آقای "میم" (۵ ساله) میگم دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟ میگه دوست دارم ساختمون بسازم

به خانوم "ر" (۴ ساله) نگاه میکنم و بهش میگم دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟ میگه دوست دارم دکتری کنم : )

آقای میم روش و برمیگردونه سمت خانوم ر و بهش میگه 

میخوام یه ساختمون بزرگ واست بسازم که بیای توش دکتری کنی : )


مگه میشه برای این دیالوگ ، چشمها قلب قلبی نشن؟! *_*

...........................................................................................................


+انشاءالله به زودی پیام ها رو تایید میکنم.

بیمکس...

1.دیروز ظهر شبکه پویا انیمیشن شش قهرمان رو پخش میکرد..نشستم نگاهش کردم...چقدررر شخصیت بیمکس/بیکمث قشنگ و خوب بود...
اینم عکسش : )


عزیزممممممم چقدر مهربووووون بود‌‌‌...آخرش هم دوستشو نجات داد و خودش نابود شد : (

درسته نابود شد ، ولی زندگی کرد و نابودیش هم در کمال زندگی و رضایت بود...چقدر خوبه اینطوری...

درعوض میشه سالهای سال به ظاهر زنده بود اما بدتر از یه مرده...


برای خودم: کاش میشد مثل باران میشدیم...مهربان و ساده و بی ادعا...


2.یه وقتایی وقتی درگیر روزمره ها و سختی های دنیا میشی خدا میگه ببین حواسم بهت هستاااا...مثلا عصر روز عید غدیر ، خیلی یهویی هوس قورمه سبزی کردم...هنوز یه ساعت نگذشته بود که برامون قورمه سبزیِ نذری اووردن : )

3.مرتبط با1.  برای رسیدن به چیزهای با ارزشی، مثل حال خوب خانوادت ؛  باید از تمام وجود مایه گذاشت...گاهی تو میشی نقطه ی امید..حتی اگه سختی زیادی بکشی یا چندان فرصتی برای خودت پیدا نکنی... باید یسری خوشی ها رو گذاشت کنار تا به حال خوب رسید...(حال این روزهای من)


+اعیاد قشنگمون پساپس مبارک...
++روز پزشک رو به همه ی پزشکان دلسوز تبریک میگم...یادش بخیر چقدر ما این روز رو تو دبیرستان به هم تبریک می گفتیم : )) ... آخرش قسمت و سرنوشت چیز دیگه ای بود که فکرکنم جزای یه شیطنتی بود که سر یه پزشک انجام دادم : )


+++مداحی زیر رو تازه شنیدم..به دلم نشست...



تبریک : )



روزمون خیلی مبارک : )

صبوری کدام و خواب کجا...

صلاح کار کجا و منِ خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا


دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا


چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا


ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا


چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا


مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا


بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا


قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا...

 _حافظ

روز_نوشت_۳

۱_من همییییییییشه چندتا دستمال تو کیفمه...حالا ایستاده بودیم تو راهرو، یکی از دخترا یجوری رانیشو باز کرد که نصفش ریخت رو مانتو و دستش...سریع بهش گفتم الان بهت دستمال میدم...کیفمو زیر رو کردم 《و دستمالی که نبود :/ 》خیلی صحنه ی بدی بود نمیدونستم چجوری سرم رو بلند کنم بهش بگم ندارم.. خندم هم گرفته بود +_+
۲_به دلیل مسخره و استنباطی که نمیدونم یهو از کجا بهش رسیدم ، سوالمو از آقای "ک" تا هفته ی بعد نمیبینمش نپرسیدم...قبلا هر موقع هم از همکلاسیام سوال پرسیدم با جملاتی نظیر {هنوز چیزی نخوندم} ، {این سوالا رو فقط تو و "م" جوابشونو میدونید :/ } ، {باید تمرکز کنم} و... مواجه شدم : ( و تجربه ی خوبی ندارم از این مورد...

《و سوالی که بی پاسخ ماند》
۳_یکی از "آجی" بودنهام برای خواهرکوچیکه اینه که رو گوشیم بازی پو(pou) نصبه...و یموقع اگه یادم بره صدای گوشیمو ببندم ، ممکنه سرکلاس وقتی سکوت کامل برقرار شده ، صدایی از گوشی جان بلند بشه که نشون میده پو گرسنشه :| و درحالیکه فوراً درحال گذاشتن گوشی رو سایلنت هستم ، بغل دستی جان ، زیرلب بگه "نمیخوای بهش غذا بدی : )) " :/
《و پویی که از سنگدلی من گرسنه ماند》:|
۴_بازم از "آجی"بودنهام و صمیمیتم این دفعه برای داداش بزرگه اینه که باید به اخبار و تحلیل ورزشی ای که با هیجان برام میگه گوش بدم درحالیکه چیزی متوجه نمیشم=_= مثلا الان بعداز کلی صحبت فقط یادم مونده که پرسپولیس با یه تیم که تو اسمش "خ" بود بازی داشته :/
دیگه اینکه سنش داره به مرحله ی حساسی می رسه و رفتار باهاش صبوری میطلبه...البته این چندوقت باهاش بداخلاق شدم ×_× دیشب وقتی درحال جزوه نوشتن بودم ، اومد از مدرسه و درس و باشگاه و تکواندو و فوتبال برام حرف زد ... چندبار بهش گفتم برو بیرون از اتاق بعد با حوصله میام همه چیو تعریف کن که محل نداد #__# دیگه خیلی جدی بهش گفتم " باید از اتاق بری بیرون" بهم میگه " عههه چند قَرن فکر کردی؟! :/ "
《و تلاشی که در کنترل لبخند و جدیت بی نتیجه ماند...》
۵_من دیدن آلبوم عکس رو بیشتر از عکس دیدن تو گوشی و لپ تاب دوست دارم...ولی خب مشکلاتی هم برام داشته مثلا اینکه از سمت خانواده موظف شدم تابستون از بین بیشتر از ۵۰۰۰ تا عکس ، خوبها رو جدا کنم تا بدیم عکاسی برامون چاپشون کنه ¤__¤  مثل بچگیامون که بهمون میگفتن تفاوت این دوشکل رو پیداکنید ، باید بشینم از بین چندتا عکس از یه صحنه ، تفاوتها رو پیداکنم و بهترینشو انتخاب کنم...نکته ی اخلاقی: تو عکس گرفتن دقت کنید و از یه چیز ۱۰ تا عکس نگیرید :| یا اگه میگیرید ، همون موقع اونایی که خوب نشدن رو پاک کنید...
۶_یکی از آبیهای آسمونم اینه که صندلی ساده ی چوبی پشت میزم رو روی دوپایه ی عقبش نگه دارم و تاب بخورم ^__^ ...دوسه شب پیش ، یه لحظه تعادلم بهم خورد و پایه ی راست جلویی روی پام فرود اومد.. البته اینکه به تذکرها مبنی بر خطرناک بودن اینکار توجه نمیکنم هم بی تاثیر نیست...
《و پایی که همچنان کبود است...》
۷_چندروزیه که تلگرامم پریده و نمیدونم چرا فیلتر شکن هم کار نمیکنه.. حوصله ی بررسی نداشتم مجبور شدم رِد گرام نصب کنم...هرروز تو اعلانهای گوشی یک پیام از ردگرام هست به یکی از صورتها :

"میخوای بدونی به عشقت میرسی یا نه؟"  ،" ته رابطت به کجا میرسه؟"  ، "اصلا حواست هست عشقت الان کجاست؟" :/
"فالتو ببین و از سرنوشت خودت باخبر شو"
دیروز دیگه شَک کردم به خودم ..و دغدغه مند عشقم و سرانجاممون شدم :/   《و عشق و اویی که نیست :| 》

۸_ ..ماه رمضان مبارک..

۹_[نگفتمت که نگو کار بنده از چه جهت 

نظام گیرد که خلاق بی جهات منم...] التماس دعا.


اگه خندید ، تو هم بخند . . .

روایت کودک دو سه ساله ای که سرش را بر شانه ی مادری ایستاده بر سر چهارراه گذاشته و خواب است‌...

چراغ که قرمز میشود ، صدای تقه خوردن به شیشه ی ماشینها را به نوبت می شنوی...و التماس و دست محتاجی که دراز میشود برای اندکی چرکِ کفِ دستی که سالهاست بی رحمانه پادشاهی میکند و گاهی چه راحت بَرده اش میشویم...!
و اما آن کودک...که نمیدانم خوابش از گرسنگی ست یا از بیحال شدن در این ظهرِ داغ... و هراس دارم از آن لحظه ای که بیدار شود و بخواهد با آن دمپایی های کهنه و پاره ، روی زمین راه برود...
کااااش خورشید کمی ملایمتر بتابد..و کاش خیابان کمی لطیفتر باشد...
کودکی اینجا آنقدر دنیایش زُمُخت و سوزان شده که هر ثانیه اش پُر است از زخمی شدن...کاش شعله ای نشویم بر آتشی که به جانِ زندگی اش افتاده...
راستی! کودکِ داستان ، وقتی میخوابد چه رویایی میبیند؟؟!
از فکری که از ذهنم گذر میکند میترسم...از آن گذرهایی ست که کوتاه است اما "درد" به جا میگذارد...میگوید : اصلاً رویا هم دارد؟؟؟
و اگر داشته باشد چگونه است؟ مثلا رویای یک خانه ی پراز عشق و آرامش که بوی خوش قرمه سبزیِ ناهار درآن پیچیده...یا رویای بازی با اسباب بازی های رنگارنگ...؟!
از نابودی احساس و افکار و رویاها و دنیای این کودک باز هم بگویم؟!
از حسرت چشمان و حرف هایی که در گلویش خفه شده اند بگویم؟!
   از سهم ما در این نابودی بگویم؟؟!
[چراغ قرمز شد!

شیشه را پائین نیاور،
صدای ضبط را هم بیشتر کن
نکند صدای گرفته و خش دار من،
طنین ترانه دلخواهت را ناهنجار کند.
شیشه را پائین نیاور،
تا خدایی نکرده برای لحظه ای هم شده
سوز سرمای خیابان را که همدم شب و روز من است،
احساس کنی.
شیشه را پائین نیاور،
تا صدای لرزان من دلت را نلرزاند
و مجبور نشوی تا به اندازه پول یک آدامس هم که شده
خرج دلرحمی ات کنی.
شیشه را پائین نیاور
و نگاهت را به چیزی یا کسی خیره کن،
من هم خیال می کنم که مرا ندیدی!
شاید هم ترسیدی که داستان دخترک کبریت فروش را برایت تداعی کنم
و کریسمس هر شبت را ...
شیشه را پائین نیاور،
آخر بالا و پائین کردن شیشه‌ای که هر روز و پیش پای دهها پیاده شهرآشوب آن را تجربه می کنی،
کار آسانی نیست!
چراغ سبز شد!
گاز ماشینت را بگیر
و از این جا دور شو،
چرا که من هم تو را ندیدم.
برو و من را در این سرگردانی وحشتناک رها کن.
شاید سرنوشت من هم
تکرار قصه دخترک کبریت فروش باشد،
حتی اگر کسی داستانش را نشنود!]

دختری از جنس آبی آسمانی...

ازآن روزهایی است که دلم کمی هوس کودکی ام را کرده...
کمی تصورمیکنم...کودکی را که وسعت دنیایش در نقاشیها و سرویس قابلمه ی اسباب بازی آشپزی اش بود...نقاشی هایی که بیشتر ، طرحی از طبیعت بود و گاهی هم به رسم دخترانگی، عروس میکشید...ازبین مدادرنگی ها، برایش آبیِ آسمانی ارزش خاصی داشت...راستی چند دفتر نقاشی را تمام کرده بود؟!...
تصور میکنم زمانی را که اگر خانم معلم کنار"آفرین" برایش ماهی میکشید،دخترک، دورش را دریا میکرد...یک ماهی ِ تنها در دفترش را قبول نداشت...
باشوق آشپزی میکرد و از خورده کاغذها، غذایی خوشمزه میپخت...
زمانی را در خاطر می آورم که باعلاقه ،کتاب داستان میخرید و تا تمام نمیشد، دست از سرش برنمیداشت...خواندن را یادمیگیرد و مینویسد اما از چپ به راست..!
کودکی را درخیالم نقش میبندم که از غافلگیرشدن با "فرشته ی مهربانش" چنان ذوقی میکرد که دوست داشت به تمام عالم جایزه اش را نشان دهد...
 
تاب نمی آورم و دلم پر میکشد . . .
دلم رفتنِ چندروزه به خانه ی مادربزرگ را میخواهد؛مثل قبل، با کتابها و رختخوابم...
دلم دست دادن های طولانی و "جوجه" خطابم دادنهای عموجانم را میخواهد...همان عمویی که در ماشینش عشق میکردم...
دلم مسجدرفتن و به نمازایستادن کنار داییم را میخواهد...
. . .
. . .
گاهی دقیقا وسط دنیا ، 
بدجور دلم دنیای پاک وبی ریا و ساده و صمیمی کودکی ام را میخواهد...
+ وقتی نقاشی میکشی به سبک کودکیونیسم... : )

در محضر مامانبزرگ(م.م)

تعطیلات پیش اومده(از جمعه تا دوشنبه) رو خونه ی مامانبزرگ اینا گذروندم..
بعداز حدود دو ماه و نیم رفتم خونشون🙊🙈
یه همچین نوه ی نمونه ای هستم من😁🙈
چقدرررررر دلم براشون تنگ شده بود😭😭😭 
برای عصرای دونفرمون با مامانبزرگ که بشینیم چایی و کلوچه بخوریم😍...
البته گاهی هم سه نفره،چهارنفره و بیشتراز چندنفره! میشه😁 مثل این دفعه...
چایی خونه ی اونا یه مزه ی دیگه میده...انقدرخوشمزه که منی که خودم و خانوادم رو از چای خوردن محروم کردم! اونجا کاریشون که ندارم هیییچ ،تازه به چایی خودن فرامیخوانمشون😁💪

مناسبت ثبت عکس: منو مامانبزرگ‌ خانوم_دونفره
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
به دور از شلوغی های شهر و هیاهوی مجازی ، می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan