آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

سه روزِ سخت

اون امتحانی که تو پست قبلی گفته بودم رو خوب دادم..احتمالا نمره ی کامل رو بگیرم...

دوشنبه یه امتحان خیلیی مهمتر از اون داشتم که واقعا واسش زحمت کشیدم...قرار بود امتحان از ۱۰ صبح شروع بشه ..من از همون ساعت ۱۰ اونجا بودم تا اینکه ساعت ۵ عصر نوبت من شد که برم امتحان بدم :|و تو این ۷ ساعت انتظار ، ۱۰ بار مردم و زنده شدم...گاهی برای عوض شدن فضا یکم مسخره بازی میکردیم ولی همه نگران بودن و هیچکی حال و حوصله نداشت...حتی انقدر دست و پام یخ کرده بود که حال راه رفتن نداشتم و فقط کشون کشون رفتم نماز ظهر و عصر خوندم و برگشتنی هم ۱۰ دقیقه رفتم سر مزار شهدای گمنام...

نمره ی این امتحانم از ۱۹/۵ شد ۱۸/۵... قبول دارم که دوجا اشتباه داشتم و از نمره م راضیم...


از امتحان داشتیم با حدیث برمی گشتیم خونه که دیدیم دم در یه خانومی نشسته رو زمین و با لحن سوزناکی اصرار داره بهش پول بدیم...یکم نگاه کردم دیدم یه بچه ی ۳، ۴ ساله هم کنارش رو زمین خوابه و یه پتوی نازک روشه...و این دقیقا خط قرمز منه..بچه!

تصورکنید هوا سرده ، یه بچه ی لاغر و نحیف و احتمالا گرسنه رو زمین خوابیده با یه پتوی نازک...و پدر و مادری که این بچه اندازه ی یه دوتومنی که مردم بهشون بدن براشون اهمیت داره...اونروز انقدر از لحاظ جسمی و روحی خسته شده بودم که با دیدن این بچه همینطور بی اختیار اشکام میومد...عمیقاً دوست داشتم همونجا بچه رو بغل کنم و باخودم ببرمش...

خیلی فکرکردیم که برای این بچه چکارکنیم..آخرش ته کاری که از دستمون برمیومد این بود که حدیث یه کم گردو و مغز تو کیفش داشت منم رفتم دوتا کیک و آبمیوه خریدم و دادیم بهشون...

بعدشم به مقصد خونه هامون سوار اتوبوس شدیم...انقدر فکرمون درگیر شده بود که آخر تصمیم گرفتیم زنگ بزنیم اورژانس اجتماعی (۱۲۳) و گزارش بدیم...چندبار زنگ زدیم و موقع صحبت با کارشناسهاشون که میشد تلفنو قطع میکردن :/

و اون بچه و دنیاش همونطور موند . . .

راستی چندتا بچه دیگه شبیهش هست؟!!!


بالاخره رسیدم خونه...و از وقتی گرمای خونه رو حس کردم یخ بستم برای اون فرشته ی مونده تو سرما...برای زبریِ جای قدمهاش و خشونتِ دنیاش...


تو فکر امتحانِ فرداش(یعنی سه شنبه) بودم که خانواده یادآوری کردن امشب نوبت دکتر دارم...و من یادم اومد که به کل نوبتمو یادم رفته بود...دیگه ظرفیتم تکمیل بود..شایدم حتی مازاد بر ظرفیتم بود...اما باید میرفتم..


بعداز دکتر دو سه ساعت خوابیدم و بعدش بیدار شدم برای امتحان سه شنبه بخونم...که بیشتر از دو ساعت کشش بیدار موندن و درس خوندن نداشتم(تا ۵ صبح بیدارموندم) ..از اونورم ۹ صبح رفتم دانشگاه و با امتحانی بس بیرحمانه مواجه شدیم...و بعداز امتحان با حالی داغونتر برگشتم خونه...الان فقط آرزو دارم نمره م حداقل ۱۳ ، ۱۴ بشه...


بعداز دو وعده غذا نخوردن داشتم غذا میخوردم که گوشیم زنگ زد و شماره هم ناشناس بود...احتمال میدادم حدیث باشه که اندازه ی موهای سرش شماره داره...همینطور که آماده بودم بهش بگم "بازم شماره ی جدید؟!!" ، جواب دادم و دیدم یه نفر از دانشگاه تماس گرفته و گفت دوست داری بری دیدار رهبری؟

و اون لحظه که اینو شنیدم زمان ایستاد...بعداز کمی سکوت با بُهت گفتم آره اما باید اجازه بگیرم..و نتیجه این شد که ده دقیقه دیگه تماس بگیرم و نتیجه رو بگم...به طور فشرده با خانواده صحبت کردم و اجازه دادن و اطلاع دادم و اسمم تو لیست نوشته شد...ولی نیم ساعت بعدش خبر دادن که دیدار برای پرستارهاست و اشتباهی به من زنگ زدن :/

ولی خب همین تماس اشتباهیم واسم شیرین بود...خیلی شیرین...


+میلاد حضرت زینب (س) و روز پرستار مبارک باشه : )


__________________________________

++برای چنین بچه هایی راه حلی ندارید؟

روز_نوشت_۹ (یک مشت حرفِ بدون ارزش)

_بنظرم برادر بزرگتر داشتن یا کوچیکتر اما با اختلاف سنی کم(مثلا ۲ سال) خیلی خوبه...خواهر بزرگتر هم خوبه...کلا اینکه یه فرزند قبل از خودت باشه خوبه.. ترجیحا برادر : )
اغلب همکلاسی ها و دوستام برخلاف من ، بچه ی اول نیستن...بعد هرچی که میشه میگن "آره به داداشم که گفتم ، گفت فلان" ، "اینجای درسو نمی فهمیدم ، داداشم واسم توضیحش داد" ، "داداشم میگه اگه فلان کارو کنید بهتره" ، "صبحها با داداشم میام..همینجا کارمیکنه/درس میخونه" ، "این درس رو داداشم قبلا پاس کرده و کتابشو داشتیم..دیگه من نخریدمش" ، داداشم اینطور ، داداشم اونطور و...
از اون طرف هم وقتی ارتباطم با برادرهای خودم و خواهرکوچولوم نگاه میکنم میبینم خواهر بزرگتر داشتن هم بسی چیز خوبی ست : )

امروز از اون روزایی بود که یهویی دوباره دلم برادر بزرگتر خواست...

+ جا داره یادی کنیم از ۲۸ بهمن ، روز جهانی فرزندان اول خانواده

_نصیب نشه ، از این ویروس جدیدی که اومده گرفتم...چندروزه که حالم خیلی داغونه(تب،سرفه، عطسه،کوفتگی بدن)به حدی که فقط به اجبار سعی به حیات و زندگی دارم و دانشگاه میرم..که البته امروز به توصیه ی مادر و درنظر گرفتن سلامتِ بقیه ، بیخیال دانشگاه و عواقب غیبتم شدم...
طبق آمارِ برنامه یِ گام شمارِ رویِ گوشیم ، روزی بین ۲ تا ۳ هزار قدم راه میرم...دیروز پیاده رویم بیشتر بود ، شد ۴ هزار قدم..منم خب حالم بد بود... تو دلم میگفتم خدایا سالم برسم،چیزیم نشه،غش نکنم یموقع..!
بعد یادم اومد که یکی از چیزایی که دوست دارم تجربه کنم همین غش کردنه که البته تا حالا پیش نیومده...
دیگه وقتی می دیدم که مکان و موقعیت خوبه ، دعام تغییر پیدا میکرد به " خدایا اگه قراره غش کنم همینجا باشه!" که آخر بازم هیچی نشد!

_وقتی بعداز ۳‌ماه مامانبزرگ و بابابزرگ رو دیدم رو ابرها بودم...از وقتی اومدن اینجا دوباره سرفه هاشون شروع شد و به اندازه ی ۶ ماهی که از دود و دم دور بودن سرفه کردن...

+صحبت ها و نصیحت های رضاخانی و زمان شاهیِ بابا بزرگ عجب صفایی دارد

 : )


_میناکاری یکی از هنرهایی بود که دوست داشتم یادبگیرم اما تاحالا نشده بود و حالا شده...یه کاسه میناکاری کردم که کارش تقریبا تمام شده و باید بدمش کوره...از کوره که اومد ، عکس این دلبر ♡_♡ رو میذارم...



_"این عشقِ بی فرجام هم نوعی خودآزاریست؛میفهمی؟!"

(صرفاً یک مصرع شعر)

گر صبر کنم ز غوره حلوا سازم

از یکشنبه ذهنم درگیر حرفای دکتره...
خیلی سخت بود واسم اینکه دکتر دوباره زل بزنه به پروندم و حرفایی با مضمون "سخته"،"طول میکشه"،"چیزی تغییر نکرده" بگه...
دقیقا از همون روز تا امروز حرف یه کار پزشکی رو میزدم و سعی در راضی کردن خانوادم داشتم که خودمم از موفقیتش اطمینان ندارم.‌‌..
بهم میگن این همه صبر کردی و زحمت کشیدی یکم دیگه صبر کن بالاخره تمام میشه...
درسته...یکم بی طاقت شدم...


باشه...
هنوز هم صبر میکنم و این مشکلی که برای من غیرژنتیکی و بی سابقه تو خانواده ست و دلایلش به ظاهر پیش پا افتاده ست اما دنیایی رو تغییر داد و همین باعث میشه که یقین پیدا کنم که یه لطف از خداوندمه رو به خود خدا میسپرم‌‌...تمام.

روز_نوشت_۶

تا ۲۵ تیر روزا به طور mp3 فشرده هستن‌...
اوضاع اینجوریه که:
_درس، درس و درس!
(تو این گرونی ، ۲۱ هزارتومن عضویت کتابخونه رو تمدید کردم...آخه واقعا چخبره؟؟! ...همش هم برای یه ساله و من در طول یکسال ، حداکثر روی هم رفته دو ، سه ماه میرم کتابخونه و از سالن مطالعه استفاده میکنم...خلاصه درصدد این برآمدم که نهایت استفاده رو ببرم...فردای روزیی که این پول گزاف! رو واسه عضویت دادم ، درحالی پا به کتابخونه گذاشتم که یه لیست با ۱۲ عنوان کتاب دستم بود تا امانت بیارمشون...اما فقط یکی شون موجود بود :/  و با دلی مملو از اندوه ، همون یکی رو گرفتم و اومدم...)

_تولد پدر خانواده رو داریم...و میخوام کیک تولد بپزم...
مواد اولیه تمام شده و یسری وسیله هم نیاز دارم... حساب کردم حداقل ۸۹هزار و ۷۰۰ تومن باید خرید کنم...
برای هدیه، محدودیت بودجه یه طرف ، "برای پدر چی میشه بخرم" هم یه طرف دیگه...
بادرنظر گرفتن همه ی جوانب ، برای اولین بار از دیجی کالا یه چیزی سفارش دادم که ازش خوشم اومد ، قیمتش هم مناسبت و به عنوان یادگاری بنظرم خوبه...
این هدیه میشه از طرف من و جناب برادر البته همه ی هزینش با خودمه :/
برای روز مادر هم هدیه ی مشترک من و برادر ، انتخاب و خریدش به عهده ی اون بود ، نتیجش شد چهارتا کش مو کوچولو و رنگی رنگی که به درد بستن پایین موی بافته شده میخورن به اضافه ی یه دفترچه یادداشت :|

_ برنامه ریزی کردم که از شنبه ۱۵ تیر به بعد ، به طور جدی خودم غذاپختن رو به عهده بگیرم...بلکه مامان با کارهای پیش اومده ، کمتر بهش فشار بیاد.. میخوام یه برنامه ی غذایی و آشپزیِ هدفمند و در راستای سلامتی داشته باشم نه صرفاً آشپزی...یه کلیاتی تو ذهنم دارم اما باید بشینم طبق تعالیم کُتُب و دقیقتر ، مکتوبش کنم...


_دوهفته دیگه عروسیِ بچه ی عموئه(بچه که میگم ، هفت ، هشت سال از من بزرگتره!) و من هنوز هیچ حرکتی دراین راستا انجام ندادم...البته واقعا نمیرسم...بااین وضع برنامه ریزیم هم ، هفته ی دیگه ، وقتم پُر تره...دراوضاعی هم به سر میبرم که بشدت به روسری و لباس برای این مراسم نیاز دارم... حالا خر بیار و باقالی بارکن...

_بعداز شیش ماه قراره دوستای خیلی صمیمیم رو ببینم...و از این جهت بسیار خوشحالم...کلی حرف نگفته داریم که باید بزنیم...و البته دو تا پیشنهاد دارم که اگه قبول کنن ، تو این دوماه عملیش میکنیم و حتما میام ازش مینویسم...

_از ۲۵ ام میتونم یه نفس راحت بکشم...
میخوام یه دوره ی دوروزه ی شیرینی پزی ثبت نام کنم..تو فکرم حلوامجلسی باشه یا شیرینی مجلسی‌‌‌...نظر شما چیه؟

یکم غُر (کمی تا قسمتی روز_نوشت_۴)

+[ به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
    چو اسیر توست ، اکنون ، به اسیر کن مدارا ...]
  {السلام علیک یا امیرالمؤمنین علی(ع)}
و مثل همیشه... : امان از دل زینب...

+
اون روز نیاد که بخوام از بازار ، مانتو بخرم ×_× 
جای همگی خالی ، کلی پیاده روی کردیم ..آخر هم هیچی نخریدم : ( درواقع اصلا چیزی برای انتخاب پیدا نکردم : (
دیگه دوست داشتم فقط بشینم وسط خیابون و زارزار گریه کنم : (
گاهی امکان دوختن نیست ، گاهی عجله داری و... خب نباید بشه رو بازار حساب باز کرد؟!
صد و شصت جا باید بری تا شاید خواستت رو پیدا کردی : (
خب چادر میزنم اما معیارای مانتویی که بیرون( تو اجتماع و اینور اونور) می پوشم واسم مهمه!  : (
مثلا واسم مهمه که آستینش مچی و بلند باشه(جوریکه نیازی به ساق دست نباشه)..اگه خیلی مجبور باشم ،با اندوه ازاین معیار گذشت میکنم : (
خودِ مانتو بلند باشه؛مثلا حداقل تا حدود زانو...
دکمه داشته باشه!
مدل و رنگش خوب باشه و به دلم بشینه...
قیمت هم که ... =_=  مثلا یه مانتوی کوتاه ، آستین سه ربع، بدون دکمه و یا حتی تیشرت یا شومیز زیرش و بدون مدل خاص و تزئینات  ، میگه قیمتش صد و پنجاه  :/
خب این پول چیه دقیقا؟! آدم احساس میکنه بیشتر داره خرج مغازه رو میده تا قیمت لباس!
یبار هم باز مجبور شدم یه مانتو خریدم ، استثناءاً !! مدل و رنگ و همه چیزش خلاصه خوب بود ولی جلو باز بود..و بعد خودمون دکمه و جادکمه زدیمش :/
بعضی جاها هم هست که اصلا تابلو فروشگاه با جنساش خیلی مغایرت داره...مثلا تابلو نوشته مانتوسرا...بعد همه ی لباساش پیراهن کوتاه آستین سه ربع هستن...خب اسم اینا تونیک، پیراهن یا هرچی هست  مانتوووو نیست انصافاً !  :|

خطاب به بازاریان محترم:گاهی اوقات میبینیم دوسه تا مانتوفروشی کنار هم ، مانتوهاشون همشون شبیه همن :| واقعا برام سواله چرا لباسی که همسایتون میاره رو شما هم دقیقاً شبیهش میارید؟!

+نقاشی زیر یه اثرِ هنریِ مشترکِ ساعت دونصف شبی از من و خانوم "ر" هست ^__^  ( انگشتش رو گرفته بودم و باهم میکشیدیم) :
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan