آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

تو نگات چی داری که مهربونم میکنه : )

خونه مامانبزرگ نشسته بودیم دور سفره‌..ناهار کله پاچه بود

راستش کله پاچه دوست ندارم اما از بچگی اینطور در من نهادینه شده که لوس بازی در نیارم و یکم از آب کله پاچه با نون تلیت کنم بخورم : )) از این رو یکم از آبش تلیت کردم و با اضافه کردن مقدار زیادی آبلیمو سعی کردم با هر زور و زحمتی که هست بخورم...

اون بین بقیه داشتن درمورد اینکه کدوم تیکه ی این بره ی زبون بسته خوشمزه تره حرف میزدن و تعارف که از این بردار از اون بردار🤦🏻‍♀️مامانبزرگ منو دید..گفت فرشته چرا هیچی بر نداشتی؟ بیا از این فلان بهمانا بذارم برات ..درحالیکه میخواست واسم بذاره گفتم نههههههه مامانبزرگ دستتون دردنکنه همین خوبه...

بعداز یکم حرف و خنده و اصرار به خوردن،دایی جان مجرد گفت دیوار نچین برای خودت که این قبلا بره بوده و زنده بوده و این حرفا.."دیوارای ذهنتو بشکن"..دیسو گرفت سمتمو گفت بیا از این بردار خیلی خوشمزس(انقدر ذهنم درگیر بره بود نفهمیدم چی نشونم داد)..

همون لحظه یه بره با چشمای دلربا اومد تو ذهنم که زل زده بهم و داره با ناز بع بع می کنه🥺😖😓نتیجه این شد که جلوشو گرفتم و با اعتراض و بُهت گفتم دایییی این بره بوده😖🤦🏻‍♀️

باز بعداز کلی حرف ، دایی جان مجرد به شوخی گفت من ازدواج که خواستم کنم یه زن میگیرم که شجاع باشه..هی نگه اینو دوست ندارم اونو دوست ندارم..اینا نشون میده تو ذهنش دیوار ساخته..مثلا همین کله پاچه خوردن یا نخوردنش خیلی چیزا رو مشخص میکنه!

گفتم میپرسی ازش؟😂 گفت آره..جزء سوالای نکته داره😶

دارم فکرمیکنم مثلا مامانبزرگم زنگ میزنه یه جایی برای خواستگاری بعد بپرسه ببخشید دخترخانمتون کله پاچه میخورن؟ اگه نمیخورن که مزاحمتون نشیم🙊😂

قرار شد از این به بعد دور و بر کله پزیا دنبال زندایی بگردیم که مطمئن باشیم کله پاچه دوست داره😶😂



بابابزرگ عادت داره از تلویزیون دوتا برنامه رو نگاه کنه..یکی دکتر سلام! و یکی هم اخبار...

یکی دو روز بود بخاطر یسری عوامل ، تنظیم تلویزیونشون به کل خراب شده بود و حتی تصویر نداشت.. یکم شاکی بود که دوروزه برنامه هاشو ندیده : ) تعمیرکار گفته بود صدهزار تومن میگیرم برای درست کردنش...از نظر بابابزرگ قیمتش بی انصافی بود درنتیجه یکم خودش تنظیمات تلویزیونو دست کاری کرد تا درست بشه اما نشد..

بعداز ناهار(همون روزِ کله پاچه ای)  یکی از نوه ها از دایی جان مجرد طلب برنامه کودک و کارتون از تلویزیون کرد..

دایی بهش گفت تلویزیون خرابه و باید تعمیرکار بیاد تا درستش کنه..

منم که تحت تاثیر حرفای سر سفره ناهار بودم ، گفتم دایی بیا دیوار ذهنمون خراب کنیم!

بدین ترتیب یکم خودمون سعی کردیم یکم هم طبق راهنمایی ها و آموزه های دلسوزانه ی مهندس گوگل پیش رفتیم

بعداز یک ساعت و چهل و پنج دقیقه پیروزی از آنِ ما شد ..

دایی جان گفت نتیجه ی دیوار شکستنو ببین : ))


خلاصه اینکه تعمیرکار تلویزیون خواستید درخدمتم! قیمت توافقی : )))

 +یه کِیسِ کله پاچه خور سراغ ندارید زنداییم بشه؟! : ))


++ دیوارهایی که تو ذهنمون ساختیم رو بشکنیم...دست برداریم از فکرهای منفی و مانع تراشی تو ذهنمون...

________________________________


جنگ اگر فرسایشی گردد

[مثل بیماری که بالاجبار خوابش می‌برد

مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می‌برد

می‌شمارد لحظه ها را؛ گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار خوابش می‌برد

در میان بسترش تا صبح می‌پیچد به خویش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می‌برد...

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ
در دژ فرماندهی سردار خوابش می‌برد

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه
ارتشی در ضمن استقرار خوابش می‌برد...
]
اصغر عظیمی مهر/قسمتی از شعر


از قشنگیای! کلاس مجازی اینه که سر کلاس ۸ صبح ، وقتی یه استادی که به دقیق و منظمی معروفه داره درس میده  بچه ی کوچیکش از خواب بیدار بشه و ما صدای گریه شو بشنویم : )

و هرچی هم که استاد سعی کنه کلاس تحت تاثیر قرار نگیره و همونطور که آرومش میکنه ، بدون وقفه درس بده اما بچه آروم نشه و آخرش استادِ عزیز مجبور بشه بگه یه آنتراک ۵ دقیقه ای داشته باشیم!

ولی قشنگ خوابِ همه پرید : )

شاید شد . . !

عاشقان هم همه خوابند در این موقع شب
بی گمان یک دل ویران شده از عشق فقط بیدار است . ‌. .

_حامد عسکری


کلیک》 دنیامی

نه پای یه مخاطب خاص از نوع مذکر درمیونه 

و نه الان نصفِ شبه

اما اگه یه روز_نوشت از احساس این چندروزم بگم

همین بیته بالاست...

کاملا بی مخاطبِ مخاطب دارِ مجهول...


الان که فکرمیکنم بنظرم میشه تعمیمش داد به کل زندگی و دنیا و مسائلش. . .

امیدوارم به مرحله ی "یک دلِ ویران شده از عشق" تو زندگیم برسم...اونموقع زندگیم یه زندگی واقعی میشه...


آخرین ساعات ۹۸ ، اولین لحظات ۹۹

الان که شروع این پست رو مینویسم ، ساعت ۳ و ۵۰ دقیقه ی بامدادِ یکمِ فروردین ماهه و کمتر از۴ ساعت دیگه به شروع سال جدید مونده...
شیرینی نخودچی های جانم تو فر دارن میپزن و کلی دعا بدرقه ی راهشون کردم تا خوب بشن ، سفره ی هفت سینمون رو چیدم و تخم مرغ هایی که داداش کوچیکه و خواهرکوچولوم رنگ کردن به سفره روح بخشیده..احساس میکنم یه چیزی کمه..یه بار دیگه سین های سفره رو چک میکنم
خب سبزه نیست..
نه یه چیز دیگه؟
خب ماهی هامون هم واقعی نیستن! راستش تنگ ماهی رو پراز آب کردم و دوتا ماهی اسباب بازی کوچیک که از قبل داشتیم گذاشتم توش..تا از بیرون ماهیِ احتمالا مریض نخریم...
چشمم میره سمت سین هشتم...جات خیلی خالیه سردار...آخه یه عکس چقدر میتونه زنده باشه؟! کدوم عکس به این اندازه با آدم حرف میزنه؟! با چه منطقی اشکهای یه ملت بی اراده میریزه برای یه آدمی که خیلیا از نزدیک ندیدنش و حتی اخبارش هم اونقدر پیگیری نمیکردن؟!
سردار؛ وقتی عکست تا عمق جان نفوذ میکنه و با آدم حرف میزنه پس حتما تو هم میتونی حرف منو بشنوی..
میشه امسال برام دعا کنی؟!
امسال ، سرِ سفره ی هفت سین،درست همون لحظه که میخونیم "حول حالنا الی احسن الحال" میشه برای برآورده شدنِ حاجتِ دلم دعا کنی؟!

میرم فر رو خاموش میکنم و یه لحظه با خودم میگم:راستی از کجا باید بفهمم شیرینی نخودچی ها پختن یا هنوز جا دارن؟!
جوابی برای سوالم نمیدونم..یکم نگاهشون میکنم و طبق مشاهدات بالینی براشون تجویز میکنم دودقیقه دیگه به پختن ادامه بدن..
دوباره غرق فکرکردن به نود و هشتِ گذشته و کارنامه ای که از این سال دارم میشم...سال ۹۸ با همه ی بدی ها و تلخی هاش اما اتفاقات خوبی هم داشت..تا یه حدی راضیم از عملکردهام. . و دستاوردهام رو دوست دارم..امسال وقت تلف شده و به بطالت گذشته م کم بود...خداروشکر...
اما حالِ کلی امسال ، سخت و اذیت کننده بود...غم هاش از شادیهاش بیشتر بود
با این حال از یه چیزی مطمئنم
اونم اینکه با این همه سختی اما حس و حال امسالم با سالای قبل فرق میکنه..دوستش دارم و امیدوارم ادامه پیداکنه ..باید بیشتر روش کار کنم...
شیرینی ها پختن و روشون یه سبد میذارم تا خنک بشن و صبح بچینمشون تو ظرف...
همه ی چراغ های خونه بجز آشپزخونه خاموشن...خیلی خستم و برای اینکه برای تحویل سال خواب نمونم ، رختخوابم رو میارم تو پذیرایی پهن میکنم..داداشم هم که تا الان بیدار مونده همین کار رو به تبعیت از من انجام میده...یبار دیگه با حرص بهش تاکید میکنم که جون هرکی دوست داری صبح برای عید که صدات میزنم بیدارشو! میگه باش..ولی خودت خواب نمونیاا
دراز میکشم و انقدر چشمام خوابالودن که بعید میدونم اگه خوابیدم بتونم یکم دیگه بیدار بشم...تصمیم میگیرم بیدار بمونم
ولی مگه میتونممم؟؟!!..حتی کشش مطلب خوندن ندارم...
به زور خودمو تا اذان بیدار نگه میدارم
نمازمو میخونم و با اینکه بشدت خوابم میاد ولی یه ذوقی وادارم میکنه بُرُس موهام و گیره ای که میخوام رو بیارم بذارم پیش رختخوابم تا صبح زحمتم کمتر بشه :| (نخندید خیلی خوابم میومد : )) )
و میخوابم بالاخره...!
ساعت ۷ و پنج دقیقه ی صبح یهو از خواب پریدم و درحالیکه داشتم داد میزدم بیدار شییییید عید شدددد اول از همه تو همون رختخواب ، موهامو شونه کردم و با گیره ی مورد نظر بستمشون!..به زور از گرمی پتو جدا شدم و دست و صورتمو شستم و یبار دیگه همه رو صدا کردم و وقتی مطمئن شدم این ذوق و شوق مسخره فقط مخصوص خودمه دوباره نشستم تو جام و با چشمای پف کرده به تلویزیون که حرم امام رضا(ع) رو نشون میداد خیره شدم
با یادآوری لحظه ی تحویل سال ۹۶ که تو یکی از این صحنها نشسته بودیم و بخاطر حجم جمعیت حتی نمیشد تکون خورد ، اما الان میبینم خالین و هزار هزار تا دل اونجاست دلم میگیره...
تند تند هرچی به ذهنم میرسه دعا میکنم.. برای سلامتی همه و نابودی هرچی بیماریه ، ظهور آقا ، کم شدن مشکلات، پر خیر و برکت شدن زندگیها ، پیشرفت کشور،آزمون تیزهوشان داداشم که هرچی صداش زدم آخرش بیدار نشد و...
بعداز تحویل سال ، گیره ی مذکور رو در میارم و دیگه با خیال راحت دراز میکشم و درحالیکه همچنان مقاومت شدیدی در بسته شدن پلکهام میکنم منتظر به تصویر رهبر نگاه میکنم تا اسم امسال رو بگه...
بعداز تمام شدن سخنرانی رهبر تلویزیون رو خاموش میکنم و میام که بخوابم
صدای یه نفر از خانواده میاد که میپرسه سال چی شد؟
+(من با چشمای بسته) جهش ملی
_جهش ملی؟؟!
+آره جهش ملی..پارسال رونقش بود امسال جهشش
_ جهش تولید یا جهش ملی؟!
+فکرکنم تولید.. شب بخیر.
و بعدش هم انگار که یه باری از رو دوشم برداشته شده و با حس سبکی خواب میرم : )


و اینگونه سال قبل خود را تحویل دادیم و وارد سال جدید گشتیم! : )

+..اللهم عجل لولیک الفرج..

+یه امسال رو تو خونه بمونیم و مهمونی نریم..بخاطر خودمون..و مردممون..تا کِی فقط از عملکرد مسئولین ایراد بگیریم ؟! الان هممون مسئولیم! یه یا علی بگیم و به وظیفه مون عمل کنیم : )


عشق می پنداشتم آسانتر از این حرفهاست

۱》این روزا من و یکی از همکلاسیهام از طرف هلال احمر میریم برای آموزش به مردم..وخب هم من و هم خانم همکلاسی تجربه ی این مدلی تاحالا نداشتیم..
و برخلاف تصورمون ، هم شرایط محیطی و هم صحبت با هر قشری از مردم و با هر نوع برخوردی ، یکی دو روز اول خیلی زیاد سخت بود...
اما کم کم به خودمون مسلط شدیم و به سختی هاش عادت کردیم ...
یه لحظه های شیرینی دیدم که بنظرم به همممه ی سختی کشیدن ها ارزید...
برعکس
یه لحظه هایی بود که یک لحظه بود و تمام اما ما رو به اندازه ی یک قرن باخودمون تنها گذاشت ...
یکی دو روزِ اول ، گاهی با خودم میگفتم چه سوژه های خوبی برای نوشتن هست
اما کم کم دیدم نمیتونم یه آدمِ در به در دنبال یه دارو رو سوژه ی نوشتن کنم..
دیدم نمیتونم از آدمی بنویسم که راننده تاکسیه و چندسالِ آسم داره و این روزا سهمِ ماسکش تو یه انبار درکنار صدهاهزار ماسکِ دیگه احتکار شده و با کلی امید خیال کرد ما ماسک و دستکش توزیع میکنیم...و کاری که از دست ما بر اومد فقط فروریختنِ سلول به سلولِ وجودمون برای نگاه ناامیدش شد..
حتی نوشتنش هم سخته چه برسه به دیدنِ آدمهایی که هنوز تو باغ نیستن یا بهتر بگم ؛ نمیخوان باشن! و حتی یه بهداشتِ معمول همیشگی رو هم رعایت نمیکنن و ازاونور هم ادعاهاشون سر به فلک کشیده...و همینطور آدمهایی که از مهمونی ها و چشم رو هم چشمی های خریدها و تغییر دکوراسیون های عیدشون برای یک سال نمیتونن بگذرن..
دیدم دروغ گفتن و سوء استفاده ی یه عده از این شرایط اونقدر ناراحت کننده و قابل تامَله که من نمیتونم چیزی درموردش بنویسم...
چی بنویسم درمورد آدمهایی که بخاطر این اوضاعِ نابساما اعصابِ خط خطیشون رو سر ما خالی میکردن و البته حق هم داشتن...
تو این چند روزی که رفتیم ، با سه‌مورد کرونایی‌ صحبت کردیم و من تازه تونستم کمی شرای دکتر و پرستارهایی که الان تو بیمارستان ها مشغول خدمت و مبارزه هستن رو درک کنم...

تو این روزها گاهی اوقات هم با بچه های علوم پزشکی از طرف بسیج میریم بسته بندی الکل... اونقدر کار میکنیم که دیگه یه چیزی تموم میشه و دیگه نمیشه کار کرد...از تمام شدن لیبل هایی که رو بطری ها میزنیم تا تمام شدنِ الکلِ خطِ تولید...!
شاید تعدادمون اونقدر زیاد نباشه..و به لطف ماسکهای رو صورتمون ، از همه فقط دوتا چشم مشخصه .. اما تو این چشم ها ، عجیب علاقه و امید و شور دیده میشه...

و البته نتیجه ی ساعت ۶، ۷ صبح بیدار شدن و تحمل دوری راه ها و استرس و نگرانی و گردن درد گرفتن و با این شرایط ، داوطلبانه و بدون حقوق کار کردن! و طی کردنِ مراحل ضدعفونی وقتی به خونه میرسم همین میشه که تو دو هفته از وزن ۵۳ به ۵۰ میرسم! : )

۲》دیشب مهمون برنامه ی دورهمی ، دکتر عبدالجلیل کلانتر هرمزی بود‌...برای اولین بار موقعی که دبیرستان بودم ، اسم ایشونو شنیدم و فهمیدم چه "انسانیه" ...احساس میکنم همچین آدمهایی به تعریفِ واقعیِ خیلی از کلمات در فکر و عمل رسیدن...
(تفاوت سطح مهمان ها هم که موج میزنه!)

۳》چندماهی میشه که دوباره اینستاگرام نصب کردم..و از همون چندماه پیش هم مثل بار قبل که داشتمش ناراضی ام و هی میام حذفش کنم اما هربار فقط به خاطر دلایلی اینکارو نمیکنم..(آرزومه یه بار اشتباهی دستم بخوره روش حذف بشه!) دیگه هم جذابیت خاصی واسم نداره و هفته ای یکی دوبار سر میزنم بهش.‌‌‌
آقا یه فاجعه ای پیش اومده که زبانم قاصره از گفتنش..! چندروز پیش بعد از چندماه فالو کردن و صحبت کردن با یه نفر ، فهمیدم اشتباهی گرفتم!! :/ درواقع یه پیج اشتباهی رو به جای پیج یه نفر فالو کرده بودم (اونم دنبالم کرده بود) و دو سه بار تو دایرکت با هم حرف زدیم و حتی همون اول که برای بار اول بهش پیام داده بودم کامل خودمو معرفی کرده بودم =_= بزرگوار هم هیچ وقت به روش نیوورده بود که اشتباه گرفتم! یعنی وقتی پیام معرفیم رو دوباره میخوندم دوست داشتم سر به بیابون بذارم =_= تفاوت آیدی این بزرگوار با آیدی شخص اصلی این بود که همون بود ولی بین حروفش نقطه گذاشته بود‌‌..هیچ وقت هم پستی هم نذاشت...بیوش هم یه جوری بود که به اون شخص اصلی میشد بخوره :|
هیچی دیگه درجا بلاکش کردم :/ اصلا از اینکه جواب پیامام رو میداد در تعجبم =_= حتی بیارم خودش سرصحبت رو باز کرد =_=
هنوزم نمیخوام این داستان ناجوانمردانه رو باور کنم :(

۴》پیشنهادِ دیدن برنامه ی عصر از شبکه ی افق.. با حضور دکتر کرمی درمورد کرونا و جنگ بیولوژیکی.چهارشنبه ۹۸/۱۲/۲۱..(لینکش هم اگه شد فردا اضافه میکنم)



تو معنای یه احساسِ قشنگی

یه دشت بزرگ که سایه های درختهای پراکنده ی اون جایی برای تزریق حس آرامش به وجود اووردن ؛ هوا آفتابیه و یه نسیم خنک ، روح و جسم رو نوازش میده و دلیلی میشه برای نواختنِ موسیقی زندگی با اجرای چمن ها و درختها ،
صدای جریانِ یه جوی تقریبا باریک آب پس زمینه ی این موسیقی رو میسازه و دمای آبش نشون میده حاصل آب شدن برفهای کوه های بالادسته و با یخ بودنش یادآوری میکنه دستِ گرمِ خورشید رو
دراز میکشم رو چمنها و دستام رو باز میکنم و با سلول به سلول وجودم ، رطوبت و خنکیِ اونها رو لمس میکنم...
چشمهام تو آبیِ آسمون غرق میشن و وسعت خورشید رو تو مردمکشون جا میدم...بعداز کمی بازی با ابرها شاید کمی چشمام رو رو هم بذارم تا فیلمی که از رویاپردازیهام با اونها ساختم رو تماشا کنم...

نگاه میکنم به کنارم به مسیر رفت و برگشت مورچه هایی که پشت سر هم و تو یه خط ، بی وقفه و سخت ، تلاش میکنن برای زندگی...البته نه! این خودِ خودِ زندگیه...
نزدیک های غروب میشه و ابرها جلوی دیده شدنِ خورشید رو میگیرن و خیلی نرم میبارن تا قطره های بلوریشون رو به زمین هدیه بدن تا زمین هم با مِهر ، اونها رو در اختیار فرزندانش بذاره...

‌و من نکته برداری میکنم از ثانیه به ثانیه ی تدریسِ طبیعت

نکته هایی که لازمه هرشب یکبار مرور بشن تا بتونم امتحان زندگیم رو خوب پس بدم...بهتر بگم ؛ "تا بتونم زندگی کنم"...

_بخشی از شیرین ترین تصوراتِ من.

..........................................................................................................

به آقای "میم" (۵ ساله) میگم دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟ میگه دوست دارم ساختمون بسازم

به خانوم "ر" (۴ ساله) نگاه میکنم و بهش میگم دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟ میگه دوست دارم دکتری کنم : )

آقای میم روش و برمیگردونه سمت خانوم ر و بهش میگه 

میخوام یه ساختمون بزرگ واست بسازم که بیای توش دکتری کنی : )


مگه میشه برای این دیالوگ ، چشمها قلب قلبی نشن؟! *_*

...........................................................................................................


+انشاءالله به زودی پیام ها رو تایید میکنم.

~پیوستِ الف + بعداً نوشت

ساعت یک و چهل و نه دقیقه ی بامداد شده و بعداز یک روز پرکار ، خسته ام اما ذهنم مشغول است...
خیالِ پریشانم ؛ کمی برایت بگویم که اینجا پراست از آدمهایی که عاشقند...خیلی هم زیاد...
مثلا امروز عاشق یک نفرند و دقیقه به دقیقه، محبت نثارش میکنند، عکس دونفره میگیرند و کادو میدهند...و فردا عاشق یک نفر دیگر...و باز هم محبت...
امروز عشق و نفس و زندگیشان یک نفر است و فردا ، یکی دیگر...
امروز در اوج احساسات و رمانتیک بودن ها، با یک نفر قول و قرار عاشقانه میگذارند که تا آخر با هم میمانند و فردا با کلی احساس بیشتر ، به یک نفر دیگر همین قول را میدهند...

امروز برای یک نفر میمیرند و فردا برای یک نفر دیگر...

و شاید حتی نگذارند کار به فردا بکشد...بلکه به طور همزمان به دو یا چندنفر ، محبت میکنند و عشق می ورزند...
خیالِ پریشانم ؛ میبینی چه دل بزرگ و چه احساسات سرشاری دارند؟
آنقدر روحشان بزرگ است که یک روز بعداز روزها عاشقی با یک نفر ، رفتارشان خیلی عادی میشود و میگویند : ما باهم کات کردیم...
گیج شده ام... به من بگو "آخر" کجاست؟ مجموعه ای که "آخر" را در خود جای میدهد ، چندعضویست؟
اینجا میگویند عشق ، کات شدنی است..اما تو به من بگو نیست...


خیالِ پریشانم ؛ ما کمی دیوانگی کنیم؟!
قول بدهیم هیچ ظرف زمان یا مکانی ، "آخرِ" باهم بودن و قرارهایمان را نتواند در خودش جا کند ...قبول؟!

[و قسم به شب هنگامی که به سوی صبحگاهان و روشنایی روز پیش می رود]



....................................................................................................................................................................

بعداً نوشت: راستش نمیخواستم نظرات این پست رو باز بذارم...امروز که سر زدم ، دیدم دوتا مخالف داشته
اول اینکه خیلی تشکر برای خوندن پست : ) ‌...دوم اینکه خیلی کنجکاو شدم که دلیلتون رو بدونم و لطفا اگه جایی اشتباه میکنم بهم بگید...

یکم غُر (کمی تا قسمتی روز_نوشت_۴)

+[ به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
    چو اسیر توست ، اکنون ، به اسیر کن مدارا ...]
  {السلام علیک یا امیرالمؤمنین علی(ع)}
و مثل همیشه... : امان از دل زینب...

+
اون روز نیاد که بخوام از بازار ، مانتو بخرم ×_× 
جای همگی خالی ، کلی پیاده روی کردیم ..آخر هم هیچی نخریدم : ( درواقع اصلا چیزی برای انتخاب پیدا نکردم : (
دیگه دوست داشتم فقط بشینم وسط خیابون و زارزار گریه کنم : (
گاهی امکان دوختن نیست ، گاهی عجله داری و... خب نباید بشه رو بازار حساب باز کرد؟!
صد و شصت جا باید بری تا شاید خواستت رو پیدا کردی : (
خب چادر میزنم اما معیارای مانتویی که بیرون( تو اجتماع و اینور اونور) می پوشم واسم مهمه!  : (
مثلا واسم مهمه که آستینش مچی و بلند باشه(جوریکه نیازی به ساق دست نباشه)..اگه خیلی مجبور باشم ،با اندوه ازاین معیار گذشت میکنم : (
خودِ مانتو بلند باشه؛مثلا حداقل تا حدود زانو...
دکمه داشته باشه!
مدل و رنگش خوب باشه و به دلم بشینه...
قیمت هم که ... =_=  مثلا یه مانتوی کوتاه ، آستین سه ربع، بدون دکمه و یا حتی تیشرت یا شومیز زیرش و بدون مدل خاص و تزئینات  ، میگه قیمتش صد و پنجاه  :/
خب این پول چیه دقیقا؟! آدم احساس میکنه بیشتر داره خرج مغازه رو میده تا قیمت لباس!
یبار هم باز مجبور شدم یه مانتو خریدم ، استثناءاً !! مدل و رنگ و همه چیزش خلاصه خوب بود ولی جلو باز بود..و بعد خودمون دکمه و جادکمه زدیمش :/
بعضی جاها هم هست که اصلا تابلو فروشگاه با جنساش خیلی مغایرت داره...مثلا تابلو نوشته مانتوسرا...بعد همه ی لباساش پیراهن کوتاه آستین سه ربع هستن...خب اسم اینا تونیک، پیراهن یا هرچی هست  مانتوووو نیست انصافاً !  :|

خطاب به بازاریان محترم:گاهی اوقات میبینیم دوسه تا مانتوفروشی کنار هم ، مانتوهاشون همشون شبیه همن :| واقعا برام سواله چرا لباسی که همسایتون میاره رو شما هم دقیقاً شبیهش میارید؟!

+نقاشی زیر یه اثرِ هنریِ مشترکِ ساعت دونصف شبی از من و خانوم "ر" هست ^__^  ( انگشتش رو گرفته بودم و باهم میکشیدیم) :

دیوانگی؟!! : )

وقتی با بچه ها(رنج سنی: ۳ تا ۵ سال!) تنها میشم و قراره ازشون مواظبت کنم ،
خیلی فعالیت میکنیم باهم : ) شعر میخونیم،بازی میکنیم،محله ی گل و بلبل(عموپورنگ) میبینیم، کتاب داستان میخونیم،ورزش میکنیم،نقاشی می کشیم و با نقاشی باهمدیگه یه داستان مشارکتی میگیم،میوه براشون پوست میگیرم و خوشگل تو بشقاب می چینم تا بخورن، باهم ژله درست میکنیم ، خونه رو مرتب میکنیم و...
خیلی باحوصله رفتار میکنم و سعی میکنم با همشون حرف بزنم و از کسی غافل نشم... جوریکه لازم نمیشه مثلا سرشون داد بزنم و معمولا هیچ جروبحثی بین منو بچه ها پیش نمیاد یا اونا باهم دعوانمیکنن( ^_^)
مثلا درمورد ژله درست کردن ؛ به هر کدوم یه کاسه میدم و یه بسته ژله ..من تو ظرفاشون آب می ریزم و بچه ها مثل هم زدن دیگ آش ، کلی هم میزنن : ) بعدشم براشون میریزمشون تو قالب و میذارمشون تو فریزر تا زودتر آماده بشن..تو این فاصله هم می ایستیم باهم ظرفایی که استفاده کردن رو میشوریم...
تصویر آخرین ژله ای که پختیم! :

^__^  حاصل ۶ تا دست و توجه به سه مدل نظر ، واقعا بهتر از این نمی شد دیگه : )

خلاصه انقدر خسته میشن که شب خیلی راحت خواب میرن : ))) اما دیگه خودمم حال بهتری از اونا ندارم ^__^
دیروز هم برحسب شرایط ، مجبورشدم از بعداز ظهر تا شب از ۳ تا بچه (بین ۳تا۵ سال) مراقبت کنم... بعداز اونم ، یه ساعتی به آشپزخونه سروسامان دادم...
در این حد بگم انقدر خسته شدم که امروز تا ساعت ۱۰:۴۵ خواب بودم :/
درکل دیروز اصلا درس نخوندم ، الان هم در شرایطی هستم که نمیشه بخونم و همه ی اینا درحالی هستن که یکشنبه امتحان سنگینی دارم ♡_♡ :|
بودن با بچه ها هرچند اجباری ، روحیه ی خیلی خوبی بهم داد...
دیشب ، بچه ها دیگه خسته شده بودن و شروع کرده بودن به بهانه گیری...داشتیم عروسکها و ماشینها رو کنار دیوار میچیدیم...یه لحظه حواسم پرت شد ، خانوم"ر" موهای خانوم"ن" که تا کمرش میرسن و اون موقع باز بودن رو محکم کشید و خانوم "ن" دردش گرفت...بدون ایجاد تنش از هم جداشون کردم...با خانوم"ر" چند قدم فاصله گرفتیم از بقیه و بهش گفتم چرا موهاشو کشیدی؟
میگه"خب چون موهاش باز بودن!" :|
بهش گفتم "گلم تو هم موهات بازن...خوبه اونم موهاتو بکشه؟ ببین دردش گرفت... شما باهم دوستید نباید همدیگه رو اذیت کنید "
یکم ساکت موند و بعداز یخورده گفت "بیا باهام میخوام بهش بگم ببخشید" : )
انقدرررر صحنه ی معذرت خواهی خوشگل بود که دلم ضعف رفت براشون...خانوم "ن" بهش گفت" بیا همدیگه رو ببوسیم" :)))  که اولش یهو هردوشون لپاشونو زدن به لپهای همدیگه :/ و هیچکدوم حاضر نشد اون یکی رو اول ببوسه : ))) ♡_♡
یا مثلا آقای"م" کلیدهای اسباب بازی رو گرفت دستش، یه در فرضی رو باز کرد و گفت "من میرم بیرون و میام" : )
همون موقع خانوم"ن" بهش گفت " از بیرون پنیر و شکر هم بخر" : ))) (براساس حرفهایی که بزرگترها میزنن ) ♡_♡
دنیای بچه ها خیلی قشنگه...خیلی دلم میخواد هرروز برم پرورشگاه اما هربار برنامه ریختم ، نشده برم تا الان : (

با بچه ها قدم برداشتن رو گاهی رو تجربه کنید...پشیمون نمیشید  •_^

+چشم استادx با اون حجم از بچه گریزی ، روشن! که با اون همه صحبت درمورد حس تنفرش از بچه ها و دلایلش ، دانشجوش چه کیفی میکنه : )

++اینا دیوانگیه؟؟! واسه دوستم که تعریف میکردم گفت دیوونه ایااا  : /  : )


ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
به دور از شلوغی های شهر و هیاهوی مجازی ، می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan