آفتابِ بارانی

به نامِ پروردگارِ باران...

هواپیمای اوکراین

ویروس تبخال تو عصب مخفی میشه و هر موقع که سیستم ایمنی بدن ضعیف بشه ، خودشو نشون میده و رو زخم آدمی که بخاطر شرایط روحی یا جسمی بد ، سیستم ایمنیش ضعیف شده نمک میپاشه‌‌‌...

بعضی آدما هم دقیقا همین شکلین...موقعی که شرایط خودش به اندازه ی کافی بد و ناراحت کننده و تنش زا هست ، هی قضیه رو داغ و داغتر میکنن و از موقعیت استفاده میکنن و چیزهای کاملا بی ربط رو به هم ربط میدن...
خودشون یک ذره احساس مسئولیت دربرابر خودشون و جامعه شون ندارن و تو مدیریت زندگی فردیشون موندن اما دائماً خودشونو منتقد وقایع زمین و زمان نشون میدن و تحلیل های استراتژیک سیاسی و مدیریتیشون هم گوش فلک رو کر کرده...

تو روزایی که مردم داغدار عزیزانشون هستن و همیجوریش هرروز با یه شوک جدید مواجه میشیم ،
الان که مشخص شده خودمون هواپیما رو زدیم ، واقعا احساس میشه که بعضیا از شادی رو پا بند نیستن...
کسایی که چند ساله برای هییییچ حادثه ی انسانی یا طبیعی نه تنها مرهم نبودن و اقدام مفیدی از خودشون نشون ندادن بلکه حتی خم هم به ابرو نیووردن و ری اکشنی نشون ندادن و به قول یکی از بچه ها ، به هیچ کجاشون هم نبوده ، الان شدن دغدغه مند و ناراحت و دائم جملات فلسفی میگن و هرچی قیمه هست رو میریزن تو ماستا...
باز خوبه بین این همه نامردِ کفتار صفت چه داخلی چه خارجی ، ینفر پیداشد که اونقدر "مرد" باشه که بیاد بخاطر چیزی که تقصیر خودش نیست عذر بخواد و بگه تقصیر ما بوده و گردن ما از مو نازکتر...
نگید بعداز چندروز مجبور شد بگه و فلان ؛ همونطور که مستحضرید ، بساط تکذیب و انکار و به رو نیووردن بین مسئولین عزیز ، پهنه(تا دلمون بخواد میشه به طور مستند ثابت کرد) اما اینکه یه مسئول اونم به این مهمی مثل ایشون خیلی صریح اشتباه رو قبول کنه و عذرخواهی کنه ، رویداد کمیابیه...

_وقتی حرف از بصیرت و دشمن و اتاق فکر و صهیونیست و نفوذ و امثالهم میشه ، نه نشون دهنده ی جنگ طلبیه نه توهمِ دشمن داشتن...اما چه کنیم که فقط گذر زمان میتونه اهمین خیلی چیزا رو به خیلی از آدمای ظاهربین ثابت کنه...

_(قسمتهایی از این پاراگراف کپی شده)
فعلا وقت برای انکار این موضوع هست که اون فیلمِ اولی که از سقوط هواپیما منتشر شد ، بسیار فرصت طلبانه ، با زاویه ی خوب و بدون هیچ هول شدن و استرس گرفته شده و اولین منتشر کننده ش ، نریمان غریب (از عوامل شبکه ی من و تو و ایران اینترنشنال(شبکه ی سعودی) ) بود و کمتر از یه ساعت هم برای اولین بار تو رویترز منتشر شده و رویترز هم صحت رو تائید کنه...!
گذر زمان پرده ها رو برمیداره...

_(کپی شده، ازصحتش مطمئن نیستم) با توجه به آمریکایی بودن هواپیمای بوئینگ ، تغییر در کد شناسایی هواپیما از نوع مسافربری به جنگنده و همچنین اختلال در مسیریابی و القای مسیر مجازی و تغییر مختصاتGPSتوسط ارتش آمریکا موجب هدف قرارگرفتن این هواپیما شده...

______________________

+بین درگیری های زندگی و با این اتفاقات پیش اومده ، حجم کار و شوک و ناراحتی زیاده اما نمیدونم این چه حسیه که انگار "باید" پست بذارم و چند خط بنویسم...
میخواستم درباره ی اینکه برخلاف بعضی پستهام واقعا زیاد خوشم نمیاد از سیاست و حرفای سیاسی بنویسم اما دیدم خسته م و الان تو ذهنم کلی اصطلاح تخصصی درسی با امورات زندگی و با هواپیما و سردار و دشمن و اینا باهم قاطی شده و کشش نوشتن ندارم...در این حد بگم که نظرم اینه که وظیفه ی هر آدمیه که  بخاطر زندگی شخصی و اجتماعیش تا یه جایی وارد سیاست بشه
______________________
_سلیمانی ها دارد این خا‌ک
______________________
______________________
++"تو" هم دلتنگی؟!
مثل من...؟!

واقعا آماده م ؟!

دیروز بین بحثهای تو گروه ، یکی از بچه ها گفت

متعادل زندگی کنید ؛ با لذت زندگی کنید ؛ شاید فردا که سوار اتوبوس شدیم بریم دانشگاه ،

اتوبوس ما هم چپ کرد یا آتیش گرفت و زندگیمون تموم شد . . .


...


+

_اومد واسم دزد کشید : )

چشم های غبار گرفته را باز کرد با این شهادت

الله اکبر

[حالا یک سیلی دیشب به اینها زده شد ولی انتقام اصلی اخراج نیروهای آمریکا از منطقه است.] 


[شهید سلیمانی هم شجاع و هم با تدبیر بود

بعضی ها شجاع هستند و تدبیر ندارند

بعضی ها تدبیر دارند ولی جرات و شجاعت اقدام ندارند.]


[دشمنیِ او(آمریکا) دشمنیِ موسمی و فصلی نیست بلکه دشمنیِ ذاتی است]

_رهبر معظم انقلاب اسلامی.

__  
|

الان دیدم درمورد تشییع سردار یادم رفته چیزی بنویسم...فقط میتونم بگم بی نظیر بود..نه فقط به حرف ، به معنای واقعی کلمه بی نظیر بود...واقعا این چه خون پاکی بود که وادارمون کرد هرطور که میشه حضور پیدا کنیم...مردم و صحنه های شگفت انگیز و باریدن اشکهای از ته دل و درکل هر آنچه که دیدم تا آخر عمر تو ذهنم خواهد موند...
__ 
|   

شبکه ی بی بی سی فارسی به نقل از سه مقام دولتی فاش کرد که 
حمله ی موشکی ایران به پایگاه آمریکا نه تنها تلفاتی نداشته بلکه چندنفر هم توسط این حمله متولد شدن!!  : )))))))
#طنز

#انتقامِ_سخت

وای بر ما

ننگ بر ما

اگر بخواهیم با خونِ سردار معامله کنیم.‌ . .

 

+سردارِ دلها ؛ چه داشتی در وجودت ، جریان چیست که اقتدار و آرامش و جوانمردیِ نگاهت

حتی در عکسها ، چنان در عمقِ جان و دل نفوذ میکند و پر حرارت است که یخِ هر چشمی را آب میکند...

 

+الان وقت بلند شدنه...وقت عهد بستن و رفتن تو میدون جنگ...

همه ی ما باید لباس رزم بپوشیم...نه فقط برای جنگ نظامی،بلکه تو هر زمینه ای که تخصص و توانمندی داریم...در راستای اهداف مقدسی که سردارِ اسطوره مون براشون تلاش میکرد...

#این_عَلَم_زمین_نمی افتد . . .

 

+برای شهید سپهبد قاسم سلیمانی_میثم مطیعی

میرِ علمدار نیامد

{بسم الله قاصمِ الجبّارین}


انا لله و انا الیه راجعون...به راستی چه زیبا به نمایش گذاشت از خدا بودن را...


و چه نابخردانه  #ترس خود را به نمایش گذاشتند

و افسوس

که در پریشان حالی و ناآرامی ابدی دست و پا میزنند...


دستشان باز شد آلوده به خون ، جانی ها

بی دوام است ولی خنده ی شیطانی ها

کم #علمدار ندادیم در این کرب و بلا

کم نبودند در این خاک ، #سلیمانی ها

جای هر قطره ی خون صد گل از این باغ شکفت

کِی جهان دیده از این گونه فراوانی ها

آرزو داشت به یارانِ شهیدش برسد

رفت پیوست به #حاج احمد و #طهرانی ها

#شعله شد خشم فروخورده ی ما از این داغ

کم مباد از سرشان سایه ی نادانی ها

برسانید به آنها که پشیمان نشوند

ثمری نیست در این دست پشیمانی ها

غیرت است اینکه همه پیر و جوان میبندند

#گره بر چکمه و #سربند به پیشانی ها

#انتقامش به خدا از #حججی #سختتر است

وای از #مشتِ گره کرده ی #ایرانی ها

راهی #قدس شده لشکرِ #آزادیِ #قدس

این خبر را برسانید به #سفیانی ها . . .



همینطور که میگذره ، بیشتر باورم نمیشه...

تاحالا نماز جمعه به این شلوغی تو عمرم ندیده بودم...و مردمی که بی مهابا اشک می ریختن و سوزناکانه گریه میکردند...

میدونین چی خیلی اذیت میکنه؟!

اینکه ما در #خوابِ ناز بودیم که او رفت. . .


سردارِ دلها شهادتت مبارک. . .


قسم بر پیکرِ پاکِ شهیدان ؛ پس از مالک ، علی تنها نخواهد ماند دیگر . . .

سه روزِ سخت

اون امتحانی که تو پست قبلی گفته بودم رو خوب دادم..احتمالا نمره ی کامل رو بگیرم...

دوشنبه یه امتحان خیلیی مهمتر از اون داشتم که واقعا واسش زحمت کشیدم...قرار بود امتحان از ۱۰ صبح شروع بشه ..من از همون ساعت ۱۰ اونجا بودم تا اینکه ساعت ۵ عصر نوبت من شد که برم امتحان بدم :|و تو این ۷ ساعت انتظار ، ۱۰ بار مردم و زنده شدم...گاهی برای عوض شدن فضا یکم مسخره بازی میکردیم ولی همه نگران بودن و هیچکی حال و حوصله نداشت...حتی انقدر دست و پام یخ کرده بود که حال راه رفتن نداشتم و فقط کشون کشون رفتم نماز ظهر و عصر خوندم و برگشتنی هم ۱۰ دقیقه رفتم سر مزار شهدای گمنام...

نمره ی این امتحانم از ۱۹/۵ شد ۱۸/۵... قبول دارم که دوجا اشتباه داشتم و از نمره م راضیم...


از امتحان داشتیم با حدیث برمی گشتیم خونه که دیدیم دم در یه خانومی نشسته رو زمین و با لحن سوزناکی اصرار داره بهش پول بدیم...یکم نگاه کردم دیدم یه بچه ی ۳، ۴ ساله هم کنارش رو زمین خوابه و یه پتوی نازک روشه...و این دقیقا خط قرمز منه..بچه!

تصورکنید هوا سرده ، یه بچه ی لاغر و نحیف و احتمالا گرسنه رو زمین خوابیده با یه پتوی نازک...و پدر و مادری که این بچه اندازه ی یه دوتومنی که مردم بهشون بدن براشون اهمیت داره...اونروز انقدر از لحاظ جسمی و روحی خسته شده بودم که با دیدن این بچه همینطور بی اختیار اشکام میومد...عمیقاً دوست داشتم همونجا بچه رو بغل کنم و باخودم ببرمش...

خیلی فکرکردیم که برای این بچه چکارکنیم..آخرش ته کاری که از دستمون برمیومد این بود که حدیث یه کم گردو و مغز تو کیفش داشت منم رفتم دوتا کیک و آبمیوه خریدم و دادیم بهشون...

بعدشم به مقصد خونه هامون سوار اتوبوس شدیم...انقدر فکرمون درگیر شده بود که آخر تصمیم گرفتیم زنگ بزنیم اورژانس اجتماعی (۱۲۳) و گزارش بدیم...چندبار زنگ زدیم و موقع صحبت با کارشناسهاشون که میشد تلفنو قطع میکردن :/

و اون بچه و دنیاش همونطور موند . . .

راستی چندتا بچه دیگه شبیهش هست؟!!!


بالاخره رسیدم خونه...و از وقتی گرمای خونه رو حس کردم یخ بستم برای اون فرشته ی مونده تو سرما...برای زبریِ جای قدمهاش و خشونتِ دنیاش...


تو فکر امتحانِ فرداش(یعنی سه شنبه) بودم که خانواده یادآوری کردن امشب نوبت دکتر دارم...و من یادم اومد که به کل نوبتمو یادم رفته بود...دیگه ظرفیتم تکمیل بود..شایدم حتی مازاد بر ظرفیتم بود...اما باید میرفتم..


بعداز دکتر دو سه ساعت خوابیدم و بعدش بیدار شدم برای امتحان سه شنبه بخونم...که بیشتر از دو ساعت کشش بیدار موندن و درس خوندن نداشتم(تا ۵ صبح بیدارموندم) ..از اونورم ۹ صبح رفتم دانشگاه و با امتحانی بس بیرحمانه مواجه شدیم...و بعداز امتحان با حالی داغونتر برگشتم خونه...الان فقط آرزو دارم نمره م حداقل ۱۳ ، ۱۴ بشه...


بعداز دو وعده غذا نخوردن داشتم غذا میخوردم که گوشیم زنگ زد و شماره هم ناشناس بود...احتمال میدادم حدیث باشه که اندازه ی موهای سرش شماره داره...همینطور که آماده بودم بهش بگم "بازم شماره ی جدید؟!!" ، جواب دادم و دیدم یه نفر از دانشگاه تماس گرفته و گفت دوست داری بری دیدار رهبری؟

و اون لحظه که اینو شنیدم زمان ایستاد...بعداز کمی سکوت با بُهت گفتم آره اما باید اجازه بگیرم..و نتیجه این شد که ده دقیقه دیگه تماس بگیرم و نتیجه رو بگم...به طور فشرده با خانواده صحبت کردم و اجازه دادن و اطلاع دادم و اسمم تو لیست نوشته شد...ولی نیم ساعت بعدش خبر دادن که دیدار برای پرستارهاست و اشتباهی به من زنگ زدن :/

ولی خب همین تماس اشتباهیم واسم شیرین بود...خیلی شیرین...


+میلاد حضرت زینب (س) و روز پرستار مبارک باشه : )


__________________________________

++برای چنین بچه هایی راه حلی ندارید؟

خُنَکای سبزِ سایه

بنظرم یکی از آفت های خیلی مهم زندگی (زندگی شخصی و زندگی کاری) ، اینه که آدم ها دچار روزمرگی و فرمالیته بشن...تو این حالت آدم اهدافش یادش میره ، نسبت به اطرافیان و وقایع دور و برش بی تفاوت میشه و دیگه خبری از احساس نیست...
اگه دقت کنیم این دچار شدن رو تو خیلی از آدمها میبینیم که مشکلات زیادی هم برای خودشون و جامعه ایجاد کرده ...مسئولی که دچار روزمرگی میشه و دیگه "مسئولیتش" یادش میره و مثل یه ماشین صرفاً میره سرکار و یسری کار همیشگی رو انجام میده و برمیگرده ... دکتری که دچار روزمرگی میشه و مثل یه ماشین میره مطب و با بی تفاوتی یسری مریض رو ویزیت میکنه و برمیگرده خونه...راننده ای که دچار روزمرگی میشه و مثل یه ربات هرروز یه تعداد مسافر میزنه و میره خونه و...
یا حتی مثلا دانشجویی که مثل هرروز با بی تفاوتی و یه تعداد غُر! میره دانشگاه و بر میگرده:d
درحالیکه اگه از این "دچاری" خودمونو خلاص کنیم ، کلی لحظه های مهم و خوب تو زندگیمون میبینیم که میتونن برای ما و آدم های دوروبرمون پر از تاثیر باشن...
اگه از روزمرگی و فرمالیته دور بشیم ، میتونیم معنی زندگی رو بفهمیم...


+دیروز خانواده باید میرفتن یه شهر دیگه(حدود ۱ و نیم ساعت راهه) ...داداش کوچیکه(داداش دومی)حوصله ی رفتن نداشت گفت من میمونم خونه پیش فرشته...هرچی بهش گفتیم نرفت باهاشون...گفتم ببین من میخوام بشینم درس بخونماااا  گفت باشه منم میخوام کارای خودمو بکنم :|
آخرش موند خونه و تا ۱۱ شب تنها بودیم...به همین کتابی که الان جلوم بازه ، یه خط هم درس نخوندم :/
ازجمله فعالیت هایی که انجام دادیم این بود که شعرهایی که یادگرفته بود تمرین کردیم ، باهمدیگه کیک پختیم و انیمیشن "منِ نفرت انگیز" رو برای بار n ام نگاه کردیم :|



اون تیکه ای که از اون قلبها نداره،قلبش تو راهِ رسیدن به کیک بود اما طی یک تغییر مسیرِ ناگهانی ، خورده شد! توسط برادرعزیزم :/
وقتی داشتیم مایه(مایع؟) کیک رو آماده میکردیم ، داداشم خیلی دوست داشت ازش بخوره...هی من میگفتم نههه نپخته ست و فلان...موقعی که مایه ی کیک رو ریختم تو قالب که بذاریمش تو فر ، گوشیم زنگ خورد..حین صحبت با گوشی یه لحظه چشمم خورد به برادر جان که داشت انگشتی که تا ته کرده بود تو قالب رو درمی اوورد و بعد با لذت و چشمانی پراز برق شیطنت، شروع به خوردن انگشت کیکیش کرد =_=

+بالاخره کتاب انسانِ ۲۵۰ ساله رو خریدم...

مگر کبوترِ آواره جا نمیخواهد؟!

 مثلا

همین روزا

یهویی

طلبیده بشیم مشهد

مشهد که نه...

فقط حَرَم . . .فقط حَرَم. . . فقط حَرَم . . .

یعنی میشه؟!...

حرمِ امنِ تو کافیست هراسان شده را...

 به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست

بطلب تا که فقط سیر نگاهت بکنم...

{السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)}

روز_نوشت_۹ (یک مشت حرفِ بدون ارزش)

_بنظرم برادر بزرگتر داشتن یا کوچیکتر اما با اختلاف سنی کم(مثلا ۲ سال) خیلی خوبه...خواهر بزرگتر هم خوبه...کلا اینکه یه فرزند قبل از خودت باشه خوبه.. ترجیحا برادر : )
اغلب همکلاسی ها و دوستام برخلاف من ، بچه ی اول نیستن...بعد هرچی که میشه میگن "آره به داداشم که گفتم ، گفت فلان" ، "اینجای درسو نمی فهمیدم ، داداشم واسم توضیحش داد" ، "داداشم میگه اگه فلان کارو کنید بهتره" ، "صبحها با داداشم میام..همینجا کارمیکنه/درس میخونه" ، "این درس رو داداشم قبلا پاس کرده و کتابشو داشتیم..دیگه من نخریدمش" ، داداشم اینطور ، داداشم اونطور و...
از اون طرف هم وقتی ارتباطم با برادرهای خودم و خواهرکوچولوم نگاه میکنم میبینم خواهر بزرگتر داشتن هم بسی چیز خوبی ست : )

امروز از اون روزایی بود که یهویی دوباره دلم برادر بزرگتر خواست...

+ جا داره یادی کنیم از ۲۸ بهمن ، روز جهانی فرزندان اول خانواده

_نصیب نشه ، از این ویروس جدیدی که اومده گرفتم...چندروزه که حالم خیلی داغونه(تب،سرفه، عطسه،کوفتگی بدن)به حدی که فقط به اجبار سعی به حیات و زندگی دارم و دانشگاه میرم..که البته امروز به توصیه ی مادر و درنظر گرفتن سلامتِ بقیه ، بیخیال دانشگاه و عواقب غیبتم شدم...
طبق آمارِ برنامه یِ گام شمارِ رویِ گوشیم ، روزی بین ۲ تا ۳ هزار قدم راه میرم...دیروز پیاده رویم بیشتر بود ، شد ۴ هزار قدم..منم خب حالم بد بود... تو دلم میگفتم خدایا سالم برسم،چیزیم نشه،غش نکنم یموقع..!
بعد یادم اومد که یکی از چیزایی که دوست دارم تجربه کنم همین غش کردنه که البته تا حالا پیش نیومده...
دیگه وقتی می دیدم که مکان و موقعیت خوبه ، دعام تغییر پیدا میکرد به " خدایا اگه قراره غش کنم همینجا باشه!" که آخر بازم هیچی نشد!

_وقتی بعداز ۳‌ماه مامانبزرگ و بابابزرگ رو دیدم رو ابرها بودم...از وقتی اومدن اینجا دوباره سرفه هاشون شروع شد و به اندازه ی ۶ ماهی که از دود و دم دور بودن سرفه کردن...

+صحبت ها و نصیحت های رضاخانی و زمان شاهیِ بابا بزرگ عجب صفایی دارد

 : )


_میناکاری یکی از هنرهایی بود که دوست داشتم یادبگیرم اما تاحالا نشده بود و حالا شده...یه کاسه میناکاری کردم که کارش تقریبا تمام شده و باید بدمش کوره...از کوره که اومد ، عکس این دلبر ♡_♡ رو میذارم...



_"این عشقِ بی فرجام هم نوعی خودآزاریست؛میفهمی؟!"

(صرفاً یک مصرع شعر)

حیف تو را داشتم و غیر تو را بنده شدم

دوروزه که دلم با خودم صاف نمیشه...از خودم راضی نیستم...یه اشتباه ، یه گناه و یه کم کاری در حق خودم انجام دادم و نمی تونم از خودم ندید بگیرم چون قبلا به خودم قول دادم که دیگه این کار ازم سر نزنه...
دوروزه که برای زندگیم نگرانم...ازاینکه بین درگیری شیطان و فرشته ی درونم ، شیطان برنده شد و بدتر از اون ، از لحظه ی راحت پا گذاشتنم روی عذاب وجدانم میترسم...فهمیدم که هنوز خیلی زوده برای برآورده شدن و رسیدن به بعضی از آرزوها...
دوروزه که به روی خودم نمیتونم لبخند بزنم ، روم نمیشه صبحها مثل هرروز بگم "خدای مَن خودت هوامو داشته باش" ...
هوای دلم ابریه اما باریدنی درکار نیست؛حتی اثری از آفتاب هم نیست...فقط ابر و ابر و ابر...
حتی دیدن زیباترین روزهای سال و هوای پر از عطرِ خوشِ بارون هم نمیتونه دلگیریِ هوای دلم رو خنثی کنه...
و همینطور خوردن یه لیوان شکلات که برای من خوشمزه ترین خوردنیِ دنیاست که هیچ ، حتی درست جواب دادن پرسشهای استاد از مبحث قدیمی و پر دردسرِ انگل و میکروب شناسی هم اثری تو خوب شدن حالم نداشتن
چرا؟!
چون به خودم دروغ گفتم و خودم رو گول زدم...

خدا رو فراموش کردم و تظاهر کردم به یادشم
و بنظرم بدترین روز و حال ، وقتیه که آدم نتونه با خودش صادقانه صحبت کنه و تکلیفش با خودش مشخص نباشه...


ملتمس دعا.



+چندروزه که گروهمون روزی بالای ۵۰۰ تا چت داره...باز بین التعطیلی داریم و تو گروه کلاسیمون گیس و گیس کشی راه افتاده ...باز هم درگیری با استادها و کلاس تشکیل دادن یا ندادنشون و آخرش هم مثل همیشه هممون نتیجه گیری میکنیم که به "من نمیام" های همدیگه اعتماد نکنیم :/ هربار هم ، ترم های باقیمونده رو می شماریم و میگیم خداروشکر فقط فلان ترم دیگه باهمیم :|

+یه تغییراتی تو قالب وبلاگم دادم ، اما اون خط پایین پست و اون مثلث کوچیک بالای پست که سبز هستن رو کدشون رو پیدا نکردم..بعد باید با دقت تر نگاه کنم و رنگ اینها رو هم آبی کنم...فکرنکنید خودم سبز گذاشتمشون : )

تو معنای یه احساسِ قشنگی

یه دشت بزرگ که سایه های درختهای پراکنده ی اون جایی برای تزریق حس آرامش به وجود اووردن ؛ هوا آفتابیه و یه نسیم خنک ، روح و جسم رو نوازش میده و دلیلی میشه برای نواختنِ موسیقی زندگی با اجرای چمن ها و درختها ،
صدای جریانِ یه جوی تقریبا باریک آب پس زمینه ی این موسیقی رو میسازه و دمای آبش نشون میده حاصل آب شدن برفهای کوه های بالادسته و با یخ بودنش یادآوری میکنه دستِ گرمِ خورشید رو
دراز میکشم رو چمنها و دستام رو باز میکنم و با سلول به سلول وجودم ، رطوبت و خنکیِ اونها رو لمس میکنم...
چشمهام تو آبیِ آسمون غرق میشن و وسعت خورشید رو تو مردمکشون جا میدم...بعداز کمی بازی با ابرها شاید کمی چشمام رو رو هم بذارم تا فیلمی که از رویاپردازیهام با اونها ساختم رو تماشا کنم...

نگاه میکنم به کنارم به مسیر رفت و برگشت مورچه هایی که پشت سر هم و تو یه خط ، بی وقفه و سخت ، تلاش میکنن برای زندگی...البته نه! این خودِ خودِ زندگیه...
نزدیک های غروب میشه و ابرها جلوی دیده شدنِ خورشید رو میگیرن و خیلی نرم میبارن تا قطره های بلوریشون رو به زمین هدیه بدن تا زمین هم با مِهر ، اونها رو در اختیار فرزندانش بذاره...

‌و من نکته برداری میکنم از ثانیه به ثانیه ی تدریسِ طبیعت

نکته هایی که لازمه هرشب یکبار مرور بشن تا بتونم امتحان زندگیم رو خوب پس بدم...بهتر بگم ؛ "تا بتونم زندگی کنم"...

_بخشی از شیرین ترین تصوراتِ من.

..........................................................................................................

به آقای "میم" (۵ ساله) میگم دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟ میگه دوست دارم ساختمون بسازم

به خانوم "ر" (۴ ساله) نگاه میکنم و بهش میگم دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟ میگه دوست دارم دکتری کنم : )

آقای میم روش و برمیگردونه سمت خانوم ر و بهش میگه 

میخوام یه ساختمون بزرگ واست بسازم که بیای توش دکتری کنی : )


مگه میشه برای این دیالوگ ، چشمها قلب قلبی نشن؟! *_*

...........................................................................................................


+انشاءالله به زودی پیام ها رو تایید میکنم.

+دوست عزیزی که دوبار خصوصی پیام دادید ، کاش عمومی میفرستادید تا بتونم پاسخ بدم و شما هم ببینید...در جواب خط دوم:دانشجوی مامایی...درجواب خط سوم و چهارم کامنتتون؛ برای چی؟ کاش بهتر توضیح بدید.

مثل بیمکس زنده بمونیم...

1.دیروز ظهر شبکه پویا انیمیشن شش قهرمان رو پخش میکرد..نشستم نگاهش کردم...چقدررر شخصیت بیمکس/بیکمث قشنگ و خوب بود...
اینم عکسش : )


عزیزممممممم چقدر مهربووووون بود‌‌‌...آخرش هم دوستشو نجات داد و خودش نابود شد : (

درسته نابود شد ، ولی زندگی کرد و نابودیش هم در کمال زندگی و رضایت بود...چقدر خوبه اینطوری...

درعوض میشه سالهای سال به ظاهر زنده بود اما بدتر از یه مرده...


برای خودم: کاش میشد مثل باران میشدیم...مهربان و ساده و بی ادعا...


2.یه وقتایی وقتی درگیر روزمره ها و سختی های دنیا میشی خدا میگه ببین حواسم بهت هستاااا...مثلا عصر روز عید غدیر ، خیلی یهویی هوس قورمه سبزی کردم...هنوز یه ساعت نگذشته بود که برامون قورمه سبزیِ نذری اووردن : )

3.مرتبط با1.  برای رسیدن به چیزهای با ارزشی، مثل حال خوب خانوادت ؛  باید از تمام وجود مایه گذاشت...گاهی تو میشی نقطه ی امید..حتی اگه سختی زیادی بکشی یا چندان فرصتی برای خودت پیدا نکنی... باید یسری خوشی ها رو گذاشت کنار تا به حال خوب رسید...(حال این روزهای من)


+اعیاد قشنگمون پساپس مبارک...
++روز پزشک رو به همه ی پزشکان دلسوز تبریک میگم...یادش بخیر چقدر ما این روز رو تو دبیرستان به هم تبریک می گفتیم : )) ... آخرش قسمت و سرنوشت چیز دیگه ای بود که فکرکنم جزای یه شیطنتی بود که سر یه پزشک انجام دادم : )


+++مداحی زیر رو تازه شنیدم..به دلم نشست...



پراکنده

گر صبر کنم ز غوره حلوا سازم

از یکشنبه ذهنم درگیر حرفای دکتره...
خیلی سخت بود واسم اینکه دکتر دوباره زل بزنه به پروندم و حرفایی با مضمون "سخته"،"طول میکشه"،"چیزی تغییر نکرده" بگه...
دقیقا از همون روز تا امروز حرف یه کار پزشکی رو میزدم و سعی در راضی کردن خانوادم داشتم که خودمم از موفقیتش اطمینان ندارم.‌‌..
بهم میگن این همه صبر کردی و زحمت کشیدی یکم دیگه صبر کن بالاخره تمام میشه...
درسته...یکم بی طاقت شدم...


باشه...
هنوز هم صبر میکنم و این مشکلی که برای من غیرژنتیکی و بی سابقه تو خانواده ست و دلایلش به ظاهر پیش پا افتاده ست اما دنیایی رو تغییر داد و همین باعث میشه که یقین پیدا کنم که یه لطف از خداوندمه رو به خود خدا میسپرم‌‌...تمام.

روز_نوشت_۸ : )

۱_یقین پیداکردم که اگه زمانی که تو یه مکان عمومی مخصوصا خیابون و بازار دارم راه میرم و یه آقا از رو به روم بیاد ، اگه من راهم رو عوض نکنم ، به احتمال ۹۸ درصد به هم برخورد میکنیم ...دریغ از یه سانتی متر جا به جاشدنِ آقا..

برادرم نگاهَت؟!  این چه وضعیه؟!


۲_هفته ی گذشته بالاخره یکی از دو دوست صمیمیم و سین رو دیدم
قرارِ خیلی مثبتی داشتیم : ساعت ۹ صبح ، دانشگاه : )
تو آفتاب و هوای گرم همینجور راه رفتیم و حرف زدیم(البته من کلی از حرفام مونده چون بیشتر ، میم و سین داشتن برام جریان تعریف میکردن)
چهارتا از دانشکده ها رو گشتیم و تو بوفه ی چهارمین دانشکده نشستیم تا خستگی درکنیم... خوراکیِ این قرار عاشقانه ی بعداز شش ماه دوری ، یدونه املت! با سه تا آبمیوه ی هلو بود که واقعا چسبید : )
کتاب "ما تمامش میکنیم" رو هم بهش هدیه دادم...

۳_کیک پختم ولی ...!
ولی پنجاه نفر مشارکت کردن :/ (اغراق بود...دقیقش میشه سه چهار نفر )
اولش خانوم "ر" و آقای "میم" پیشنهاد دادن کیک رو بپزیم...یه بررسی کردم دیدم شرایط و زمان خوبه و با خودم گفتم خوبه بچه ها هم سرگرم میشن.. برای همین موافقت کردم...
مناسبتش برای تولد جناب پدر بود و از قبل یه مدلی تو ذهنم درنظر داشتم...اما همینطور که وسایل رو آماده میکردیم خانوم "ر" میگفتن باید دخترونه و با طرح کیتی باشه و آقای "ر" اصرار که باید یا ماشینی باشه یا نارنجی باشه :| منم توضیح دادم که اول باید بپزیم بعدا به یه مدلی تزیینش کنیم و الان فعلا نوبت پختنه : )
و ما سرِ هر مرحله جریان داشتیم...هممون به نوبت آرد الک کنیم ، به نوبت تخم مرغ بشکنن و بدن به من که سفیده و زده ش رو جدا کنم ، حالا همه با هم همزن رو بگیریم :| هر بار همزن روشن میکردم ، سه تا دست همزمان دسته ی همزنو میگرفتن^_^ و... 

تازه بین کار هم نظرشونو درمورد اینکه اینو نریز اونو بریز و اینها هم بیان میکردن : )
بعد از پختن و سرد شدن کیک ، چون تجربه ی بس نفس گیری از مرحله ی قبل داشتم ، بعداز ظهر که برخی خواب و برخی درحالت درازکش ، کارتون نگاه میکردن ، بی سر و صدا رفتم تو آشپزخونه و مرحله ی دوم رو شروع کردم...
اما آفرین بر حسِ آدمی...
آقای "میم" و خانوم "ر" متوجه نبودِ من شدن و پرسون پرسون دنبال من گشتن تا رسیدن به آشپزخونه و ...
و کار به جایی رسید که پارچه پهن کردم زمین و همه چیز رو گذاشتیم زمین تا راحتتر به کار گروهی بپردازیم :/
همه با هم! کیک رو وارونه کردیم و چه لحظه ی دلچسبیه لحظه ای که کاغذروغنیِ زیر کیک رو برمی داریم *_*



از اینجا به بعد ، برادر هم به ما ملحق شد...
_فرشته چکارمیکنی؟
+داریم برش وسطِ کیک رو میزنیم ^__^
ربع ساعت بعد:
_فرشته چکارمیکنی؟
+لایه ی بالاییِ کیک رو داریم بلند میکنیم ^__^
ده دقیقه بعد:
_فرشته چکار میکنی؟
+داریم با هم لایه ها رو تر میکنیم ^__^
_بده من این یکی رو تر کنم
+اوکی :| ...
بچه ها اون لایه مال فلانیه(اسم برادر)
_فرشته چکارمیکنی؟
+گردوها رو خورد میکنیم برای وسط کیک ^__^
_فرشته چکار میکنی؟
+همچنان گردو خورد میکنیم^__^ (چون دوبرابر مقداری که خورد میشد رو خانوم "ر" و آقای "میم" میخوردن:/)

_فرشته چکار میکنی؟

+( اینجا دیگه داشتیم یکم گیس و گیس کشی میکردیم :|  )
و...
خلاصه بعداز تمام شدنِ این مرحله و خامه کشی ای که بدون درنظر گرفتن جریانات، خوب شد ، کیک رو گذاشتیم تو یخچال و برای لحظاتی نفسی راحت کشیدم...
حالا درنظر بگیرید شب شده و من خیلی نامحسوس مشغول تهیه ی شکلاتِ رویِ کیکم...اما خب^__^ به دلیل همون حس و نیروی جاذبه و این حرفا ، باز همگان باخبر و وارد عمل شدن :|
طی یک کار تیمی! ، شکلات آماده شد و ریختیمش روی کیک...خیلییی خوب شد...صاف و قشنگ و همون جوری که میخواستم *_*
اما در کسری از ثانیه ، دریک طرف چند فرورفتگی که شکلات و خامه ی زیرش رو برده بود ، روی کیک مشاهده شد و دریک طرف هم بچه هایی که با لذت انگشتشان را میخورند :/
رویه ی کیک ناهنجار شد و شکلاتی که درست کرده بودیم هم تمام شده بود :|
دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم ماماااااااان :'(

(اینجا شاعر میگه : خسته شدیم از بس زدیم فریاد...برگرد یکاری کن منو دریاب)
اینجا مادر هم وارد صحنه شد و تصمیم گرفتیم یکم دیگه شکلات درست کنم که خرابی ها رو درست کنیم...
درست کردم و دادم دست مامان که درستشون کنه...اما گفت شکلات نباید انقدرکش بیاد و چون کره نداره اینجوریه...
منم توضیح دادم که نه این مدلشه...گاناش کره نمیخواد اصلا و اینها...
مامان نظرش این بود که کره بریزیم بهتر میشه...و خلاصه کمی کره هم اضافه کرد و با این شکلات خرابی ها رو پوشوند...اما خب..یه وضعی شد :/
وقتی گاناش کاملا ماسید، یه وضعی تر شد ://
چون رگه های کره هم بعضی جاها مشخص بود :/
به خودم دلداری میدادم که اشکال نداره بعدا با خامه گل و اینا میزنم رو خرابیها و پوشیده میشن...
اما بعد هرکاری میکردم خامه فرم نمیگرفت(بِتِّرِکَن این مارکهای بد) و قیف هیچ اثری روش نداشت...
دیگه آهی از ته دل برآوردم و مستاصل مونده بودم که چکار کنم...
مامان گفت اشکال نداره..اینو کاری نداشته باش دیگه و همینجوری بخوریمش بعد که تنها بودی ، یکی دیگه درست کن...

منم که غذاها و کیکها و شیرینیام رو واقعا با علاقه درست میکنم و بهشون حس زیادی دارم گفتم نههه این همه زحمت کشیدیم...کیک اصلا مشکلی نداره...تو تزیینش گیر کردیم یکم که باید درست بشه...

(به قول شاعر: نمی تونی بد بشی تویی که مال منی) 

یکم بعد گفت یادته اون دفعه(همون دفعه ی خیلی دور!) که کیک خریده بودیم روش یه پاندا(که با خمیر فوندانت درست شده بود)بود؟! اونو تو یخچال نگه داشتم...بیارش ببین اگه خمیرش بدردت میخوره استفادش کن...

که همون جور که عکس میبینید ازش استفاده کردم : )


بماند که سرِ همین گل درست کردن ، جریان داشتیم و نشد اونطور که باید ، خوب بشن...
پاندا بود و خمیرش سفید و سیاه ، و من هم رنگهایی که داشتم محدود بودن ، بقیه نظرشون این بود که رو این کیک ، همین سفید جلوه اش بیشتره و رنگ قاطیشون نکنم...
برای چیدنشون رو کیک هم به دلایل متعدد ، ده بار مدل عوض کردیم و حتی مدل اون مرواریدها قرار نبود اینطور بشه...اما از قدیم گفتن پنج نفر بالاسرِ یه کیک باشن ، کیک چی میشه؟! : )

( این آخراش کمی چاشنی بی حوصلگی هم بهش اضافه شد)
و اینگونه کیک نه طرح مدنظر من شد نه کیتی و صورتی شد و نه ماشینی و نه نارنجی ^__^
البته تعریف از خود نباشه :) مثل همیشه! واقعا خوشمزه بود...(یه خاطره درمورد تعریف از خوشمزگی کیکهام شاید بعداً تعریف کنم)


پیام اخلاقی:
باطن کیک های خود را با ظاهر کیک های دیگران مقایسه نکنید : )


تبریک : )



روزمون خیلی مبارک : )

روز_نوشت_۶

تا ۲۵ تیر روزا به طور mp3 فشرده هستن‌...
اوضاع اینجوریه که:
_درس، درس و درس!
(تو این گرونی ، ۲۱ هزارتومن عضویت کتابخونه رو تمدید کردم...آخه واقعا چخبره؟؟! ...همش هم برای یه ساله و من در طول یکسال ، حداکثر روی هم رفته دو ، سه ماه میرم کتابخونه و از سالن مطالعه استفاده میکنم...خلاصه درصدد این برآمدم که نهایت استفاده رو ببرم...فردای روزیی که این پول گزاف! رو واسه عضویت دادم ، درحالی پا به کتابخونه گذاشتم که یه لیست با ۱۲ عنوان کتاب دستم بود تا امانت بیارمشون...اما فقط یکی شون موجود بود :/  و با دلی مملو از اندوه ، همون یکی رو گرفتم و اومدم...)

_تولد پدر خانواده رو داریم...و میخوام کیک تولد بپزم...
مواد اولیه تمام شده و یسری وسیله هم نیاز دارم... حساب کردم حداقل ۸۹هزار و ۷۰۰ تومن باید خرید کنم...
برای هدیه، محدودیت بودجه یه طرف ، "برای پدر چی میشه بخرم" هم یه طرف دیگه...
بادرنظر گرفتن همه ی جوانب ، برای اولین بار از دیجی کالا یه چیزی سفارش دادم که ازش خوشم اومد ، قیمتش هم مناسبت و به عنوان یادگاری بنظرم خوبه...
این هدیه میشه از طرف من و جناب برادر البته همه ی هزینش با خودمه :/
برای روز مادر هم هدیه ی مشترک من و برادر ، انتخاب و خریدش به عهده ی اون بود ، نتیجش شد چهارتا کش مو کوچولو و رنگی رنگی که به درد بستن پایین موی بافته شده میخورن به اضافه ی یه دفترچه یادداشت :|

_ برنامه ریزی کردم که از شنبه ۱۵ تیر به بعد ، به طور جدی خودم غذاپختن رو به عهده بگیرم...بلکه مامان با کارهای پیش اومده ، کمتر بهش فشار بیاد.. میخوام یه برنامه ی غذایی و آشپزیِ هدفمند و در راستای سلامتی داشته باشم نه صرفاً آشپزی...یه کلیاتی تو ذهنم دارم اما باید بشینم طبق تعالیم کُتُب و دقیقتر ، مکتوبش کنم...


_دوهفته دیگه عروسیِ بچه ی عموئه(بچه که میگم ، هفت ، هشت سال از من بزرگتره!) و من هنوز هیچ حرکتی دراین راستا انجام ندادم...البته واقعا نمیرسم...بااین وضع برنامه ریزیم هم ، هفته ی دیگه ، وقتم پُر تره...دراوضاعی هم به سر میبرم که بشدت به روسری و لباس برای این مراسم نیاز دارم... حالا خر بیار و باقالی بارکن...

_بعداز شیش ماه قراره دوستای خیلی صمیمیم رو ببینم...و از این جهت بسیار خوشحالم...کلی حرف نگفته داریم که باید بزنیم...و البته دو تا پیشنهاد دارم که اگه قبول کنن ، تو این دوماه عملیش میکنیم و حتما میام ازش مینویسم...

_از ۲۵ ام میتونم یه نفس راحت بکشم...
میخوام یه دوره ی دوروزه ی شیرینی پزی ثبت نام کنم..تو فکرم حلوامجلسی باشه یا شیرینی مجلسی‌‌‌...نظر شما چیه؟

صبوری کدام و خواب کجا...

صلاح کار کجا و منِ خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا


دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا


چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا


ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا


چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا


مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا


بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا


قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا...

 _حافظ

یکم غُر (کمی تا قسمتی روز_نوشت_۴)

+[ به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
    چو اسیر توست ، اکنون ، به اسیر کن مدارا ...]
  {السلام علیک یا امیرالمؤمنین علی(ع)}
و مثل همیشه... : امان از دل زینب...

+
اون روز نیاد که بخوام از بازار ، مانتو بخرم ×_× 
جای همگی خالی ، کلی پیاده روی کردیم ..آخر هم هیچی نخریدم : ( درواقع اصلا چیزی برای انتخاب پیدا نکردم : (
دیگه دوست داشتم فقط بشینم وسط خیابون و زارزار گریه کنم : (
گاهی امکان دوختن نیست ، گاهی عجله داری و... خب نباید بشه رو بازار حساب باز کرد؟!
صد و شصت جا باید بری تا شاید خواستت رو پیدا کردی : (
خب چادر میزنم اما معیارای مانتویی که بیرون( تو اجتماع و اینور اونور) می پوشم واسم مهمه!  : (
مثلا واسم مهمه که آستینش مچی و بلند باشه(جوریکه نیازی به ساق دست نباشه)..اگه خیلی مجبور باشم ،با اندوه ازاین معیار گذشت میکنم : (
خودِ مانتو بلند باشه؛مثلا حداقل تا حدود زانو...
دکمه داشته باشه!
مدل و رنگش خوب باشه و به دلم بشینه...
قیمت هم که ... =_=  مثلا یه مانتوی کوتاه ، آستین سه ربع، بدون دکمه و یا حتی تیشرت یا شومیز زیرش و بدون مدل خاص و تزئینات  ، میگه قیمتش صد و پنجاه  :/
خب این پول چیه دقیقا؟! آدم احساس میکنه بیشتر داره خرج مغازه رو میده تا قیمت لباس!
یبار هم باز مجبور شدم یه مانتو خریدم ، استثناءاً !! مدل و رنگ و همه چیزش خلاصه خوب بود ولی جلو باز بود..و بعد خودمون دکمه و جادکمه زدیمش :/
بعضی جاها هم هست که اصلا تابلو فروشگاه با جنساش خیلی مغایرت داره...مثلا تابلو نوشته مانتوسرا...بعد همه ی لباساش پیراهن کوتاه آستین سه ربع هستن...خب اسم اینا تونیک، پیراهن یا هرچی هست  مانتوووو نیست انصافاً !  :|

خطاب به بازاریان محترم:گاهی اوقات میبینیم دوسه تا مانتوفروشی کنار هم ، مانتوهاشون همشون شبیه همن :| واقعا برام سواله چرا لباسی که همسایتون میاره رو شما هم دقیقاً شبیهش میارید؟!

+نقاشی زیر یه اثرِ هنریِ مشترکِ ساعت دونصف شبی از من و خانوم "ر" هست ^__^  ( انگشتش رو گرفته بودم و باهم میکشیدیم) :

روز_نوشت_۳

۱_من همییییییییشه چندتا دستمال تو کیفمه...حالا ایستاده بودیم تو راهرو، یکی از دخترا یجوری رانیشو باز کرد که نصفش ریخت رو مانتو و دستش...سریع بهش گفتم الان بهت دستمال میدم...کیفمو زیر رو کردم 《و دستمالی که نبود :/ 》خیلی صحنه ی بدی بود نمیدونستم چجوری سرم رو بلند کنم بهش بگم ندارم.. خندم هم گرفته بود +_+
۲_به دلیل مسخره و استنباطی که نمیدونم یهو از کجا بهش رسیدم ، سوالمو از آقای "ک" تا هفته ی بعد نمیبینمش نپرسیدم...قبلا هر موقع هم از همکلاسیام سوال پرسیدم با جملاتی نظیر {هنوز چیزی نخوندم} ، {این سوالا رو فقط تو و "م" جوابشونو میدونید :/ } ، {باید تمرکز کنم} و... مواجه شدم : ( و تجربه ی خوبی ندارم از این مورد...

《و سوالی که بی پاسخ ماند》
۳_یکی از "آجی" بودنهام برای خواهرکوچیکه اینه که رو گوشیم بازی پو(pou) نصبه...و یموقع اگه یادم بره صدای گوشیمو ببندم ، ممکنه سرکلاس وقتی سکوت کامل برقرار شده ، صدایی از گوشی جان بلند بشه که نشون میده پو گرسنشه :| و درحالیکه فوراً درحال گذاشتن گوشی رو سایلنت هستم ، بغل دستی جان ، زیرلب بگه "نمیخوای بهش غذا بدی : )) " :/
《و پویی که از سنگدلی من گرسنه ماند》:|
۴_بازم از "آجی"بودنهام و صمیمیتم این دفعه برای داداش بزرگه اینه که باید به اخبار و تحلیل ورزشی ای که با هیجان برام میگه گوش بدم درحالیکه چیزی متوجه نمیشم=_= مثلا الان بعداز کلی صحبت فقط یادم مونده که پرسپولیس با یه تیم که تو اسمش "خ" بود بازی داشته :/
دیگه اینکه سنش داره به مرحله ی حساسی می رسه و رفتار باهاش صبوری میطلبه...البته این چندوقت باهاش بداخلاق شدم ×_× دیشب وقتی درحال جزوه نوشتن بودم ، اومد از مدرسه و درس و باشگاه و تکواندو و فوتبال برام حرف زد ... چندبار بهش گفتم برو بیرون از اتاق بعد با حوصله میام همه چیو تعریف کن که محل نداد #__# دیگه خیلی جدی بهش گفتم " باید از اتاق بری بیرون" بهم میگه " عههه چند قَرن فکر کردی؟! :/ "
《و تلاشی که در کنترل لبخند و جدیت بی نتیجه ماند...》
۵_من دیدن آلبوم عکس رو بیشتر از عکس دیدن تو گوشی و لپ تاب دوست دارم...ولی خب مشکلاتی هم برام داشته مثلا اینکه از سمت خانواده موظف شدم تابستون از بین بیشتر از ۵۰۰۰ تا عکس ، خوبها رو جدا کنم تا بدیم عکاسی برامون چاپشون کنه ¤__¤  مثل بچگیامون که بهمون میگفتن تفاوت این دوشکل رو پیداکنید ، باید بشینم از بین چندتا عکس از یه صحنه ، تفاوتها رو پیداکنم و بهترینشو انتخاب کنم...نکته ی اخلاقی: تو عکس گرفتن دقت کنید و از یه چیز ۱۰ تا عکس نگیرید :| یا اگه میگیرید ، همون موقع اونایی که خوب نشدن رو پاک کنید...
۶_یکی از آبیهای آسمونم اینه که صندلی ساده ی چوبی پشت میزم رو روی دوپایه ی عقبش نگه دارم و تاب بخورم ^__^ ...دوسه شب پیش ، یه لحظه تعادلم بهم خورد و پایه ی راست جلویی روی پام فرود اومد.. البته اینکه به تذکرها مبنی بر خطرناک بودن اینکار توجه نمیکنم هم بی تاثیر نیست...
《و پایی که همچنان کبود است...》
۷_چندروزیه که تلگرامم پریده و نمیدونم چرا فیلتر شکن هم کار نمیکنه.. حوصله ی بررسی نداشتم مجبور شدم رِد گرام نصب کنم...هرروز تو اعلانهای گوشی یک پیام از ردگرام هست به یکی از صورتها :

"میخوای بدونی به عشقت میرسی یا نه؟"  ،" ته رابطت به کجا میرسه؟"  ، "اصلا حواست هست عشقت الان کجاست؟" :/
"فالتو ببین و از سرنوشت خودت باخبر شو"
دیروز دیگه شَک کردم به خودم ..و دغدغه مند عشقم و سرانجاممون شدم :/   《و عشق و اویی که نیست :| 》

۸_ ..ماه رمضان مبارک..

۹_[نگفتمت که نگو کار بنده از چه جهت 

نظام گیرد که خلاق بی جهات منم...] التماس دعا.


ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدمِ ماست . . .
...............................................................
می نویسم از احساسم،گذر روزهایم و پیش آمدهای زندگیم...
Designed By Erfan Powered by Bayan